برای از تو نوشتن بهانه لازم نیست ادا و اطوار شاعرانه لازم نیست همین که نام تو را میبرم خودش شعر است همین که نام تو آمد، ترانه لازم نیست من و تو در سفر عاشق شدیم و اینسان که هنوز در سفریم، آشیانه لازم نیست خود آمدهست به آغوش آتش ابراهیم خود آمدهست و خودی را زبانه لازم نیست ! به گیسوان پریشان خود مزن شانه بیا که شانهی من هست و شانه لازم نیست #جواد_شیخ_الاسلامی
سرانجامِ دوست داشتنم چه شد؟ تویی که نخواستی منی که جا ماندم... و خدایی که هیچوقت؛ در امور عاشقانه دخالت نمیکند...!
درمن غوغایست امشب از جنس نمیدانم ها... از جنس به هم ریختن ها.. هست اما نمیشناسمش...هست اما نمیخوانمش.. هست...اری چیزی هست ...97/1/19
آسمان را بارها با ابرهای تیره تر از این دیده ام اما بگو ای برگ در افق این ابر شبگیران کاین چنین دلگیر و بارانی ست پاره اندوه کدامین یار زندانی ست ؟ "شفیعی کدکنی"
در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی دمادم تق و تق منقار می زد باز و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است و تنها می خورد هر کس که دارد "مهدی اخوان ثالث"