من رفتهرفته همهچیز را کم میآورم؛ خورشید را از خودش... زمین را از خودش و در مییابم که اندوهم داراییِ من نیست؛ بدهی اجباریِ من است... "شهرام شیدایی"
ای یار ناگزیر که دل در هوای تست جان نیز اگر قبول کنی هم برای تست غوغای عارفان و تمنای عاشقان حرص بهشت نیست که شوق لقای تست گر تاج میدهی غرض ما قبول تو ور تیغ میزنی طلب ما رضای تست گر بنده مینوازی و گر بنده میکشی زجر و نواخت هرچه کنی رای رای تست
نذر کرده ام يک روزي که خوشحال تر بودم بيايم و بنويسم که زندگي را بايد با لذت خورد که ضربه هاي روي سر را بايد آرام بوسيد و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد يک روزي که خوشحال تر بودم مي آيم و مي نويسم که اين نيز بگذرد مثل هميشه که همه چيز گذشته است و آب از آسياب و طبل طوفان از نوا افتاده است يک روزي که خوشحال تر بودم يک نقاشي از پاييز ميگذارم , که يادم بيايد زمستان تنها فصل زندگي نيست زندگي پاييز هم مي شود , رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر يک روزي که خوشحال تر بودم نذرم را ادا مي کنم تا روزهايي مثل حالا که خستگي و ناتواني لاي دست و پايم پيچيده است بخوانمشان و يادم بيايد که هيچ بهار و پاييزي بي زمستان مزه نمي دهد و هيچ آسياب آرامي بي طوفان... اخوان ثالث