ای کاش که دستِ تو پذیرش نبود نوازش نبود و بخشش نبود که این همه پیروزیِ حسرت است، بازآمدنِ همه بیناییهاست به هنگامی که آفتاب سفر را جاودانه بار بسته است و دیری نخواهد گذشت که چشمانداز خاطرهیی خواهد شد و حسرتی و دریغی.
قناری گفت: ــ کُرهی ما کُرهی قفسها با میلههای زرین و چینهدانِ چینی. ماهی سُرخِ سفرهی هفتسیناش به محیطی تعبیر کرد که هر بهار متبلور میشود. کرکس گفت: ــ سیارهی من سیارهی بیهمتایی که در آن مرگ مائده میآفریند. کوسه گفت: ــ زمین سفرهی برکتخیزِ اقیانوسها. انسان سخنی نگفت تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستینش از اشک تَر بود. آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک همچون گلوگاه پرنده ای هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند سالیان بسیاری نمی بایست دریافتی را که هر ویرانه نشان از غیاب انسانی است …
شانه ات مجاب ام می کند در بستری که عشق تشنه گی ست زلال شانه های ات هم چنان ام عطش می دهد در بستری که عشق مجاب اش کرده است.
دست ات را به من بده دست های تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن می گویم به سان ابر که با توفان به سان علف که با صحرا به سان باران که با دریا به سان پرنده که با بهار به سان درخت که با جنگل سخن می گوید زیرا که من ریشه های تورا دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست.
عـشق خـاطره یی ست به انتـظار ِ حـدوث و تـجـدد نـشسته٬ چـرا کـه آنـان اکـنون هـر دو خـفـته انـد. در ایـن سوی بـستر مـردی و زنـی در آن سـوی. تــندبـادی بـر درگـاه و تـندبـاری بـر بـام. مـردی و زنـی خـفته و در انتـظار ِ تـکرار و حـدوث عــشقی خـسته.
کیستی که من این گونه به اعتماد نام ِ خود را با تو می گویم … کلید ِ خانه ام را در دست ات می گذارم… نان ِ شادی های ام را با تو قسمت می کنم! به کنارت می نشینم و بر زانوی تو این چنین آرام … به خواب می روم ؟ کیستی که من این گونه به جد در دیار ِ رویاهای خویش با تو درنگ می کنم ؟