تنها هنگامی که خاطره ات را می بوسم درمی یابم دیری است که مرده ام چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سردتر می یابم از پیشانی خاطره ی تو ای یار ای شاخه ی جدامانده ی من
میان خورشیدهای همیشه زیبایی ی تو لنگری ست خورشیدی که از سپیده دم همه ستاره گان بی نیازم می کند نگاه ات شکست ستمگری ست نگاهی که عریانی ی روح مرا از مهر جامه یی کرد بدان سان که کنون ام شب بی روزن هرگز چنان نماید که کنایتی طنزآلود بوده است و چشمان ات با من گفتند که فردا روز دیگری ست آنک چشمانی که خمیرمایه ی مهر است وینک مهر تو: نبردافزاری تا با تقدیر خویش پنجه درپنجه کنم آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم به جز عزیمت نابهنگام ام گزیری نبود چنین انگاشته بودم آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود میان آفتاب های همیشه زیبایی ی تو لنگری ست نگاه ات و چشمان ات با من گفتند که فردا روز دیگری ست
اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن میگوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن میگویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشه های تو را دریافته ام با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام و دستهایت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست ای دیریافته با تو سخن میگویم بسان ابر که با توفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دریا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن میگوید زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست
عشق ما دهکده یی ست که هرگز به خواب نمی رود نه به شبان و نه به روز و جنبش و شور حیات یک دم در آن فرو نمی نشیند هنگام آن است که دندان های تو را در بوسه یی طولانی چون شیری گرم بنوشم
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت نام کوچکی : تا به جانش می خواندی تا به مهر آوازش می دادی همچو مرگ که نام کوچک زندگی ست…
در نگاه ات همهی مهربانیهاست: قاصدی که زندگی را خبر میدهد. و در سکوتات همهی صداها: فریادی که بودن را تجربه میکند.
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود و انسان با نخستین درد. در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد- من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.
ظلماتِ مطلقِ نابینایی. احساسِ مرگزای تنهایی . . «ــ چه ساعتیست؟ چه روزی چه ماهی از چه سالِ کدام قرنِ کدام تاریخِ کدام سیاره؟» . تکسُرفهیی ناگاه تنگ از کنارِ تو . آه، احساسِ رهاییبخشِ همچراغی !
مرا لحظه ئی تنها مگذار مرا از زره نوازشت روئین تن کن. من به ظلمت گردن نمی نهم جهان را همه در پیراهن کوچک روشنت خلاصه کرده ام و دیگر به جانب آنان باز نمی گردم …