دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید جان بر لبست و حسرت در دل که از لبانش نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید
بیا این بشریّت را فراموش کنیم و در انحصار سبز یگانگی ارواح بی گـ ـناه خویش را از اسارت خاک بتکانیم ما می توانیم همچون دو پرنده باشیم و در کنار هم پرواز را تا ماورای جاذبه ی دنیا ادامه دهیم و در حجمی از نور و گیاه حقیقت عشق را با بـ ــوسه ای طولانی به ثبوت برسانیم.
معنی لبخند چیست ؟ شور سرازیری است حال پس از گریه است در پس یک کوه سخت لذت یک قله است معنی پیروزی است در سر این سرنوشت خنده دوای من است مرحم زخم دل است بر سر هر ماجرا هرچه توانی بخند داد نزن شاد باش میگذرد روزگار…..
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست شب تـار است و ره وادی ایمـــن در پیش آتش طــور کـــجا موعــــد دیــدار کــــجاست هــر کــــه آمـــد به جهان نقش خرابـــــی دارد در خـــرابات بگــــویید کــــه هشیـــار کـــجاست آن کــــس است اهـــل بشارت کــــــه اشارت داند نکــــتهها هست بســـی محـــرم اســـرار کــجاست هـــــر ســــر مـــوی مــــرا بـا تـــو هـــزاران کــــار است مـــا کـــجاییـــم و مـــلامـــت گـــر بـــیکـــار کـــجاست…
خدایا چون به منشور الهی رقم کردی سپیدی و سیاهی ز باران عنایت گل سرشتی برات مردمی بر وی نبشتی مثال هستی ما هم ز اول به توقیع کرم کردی مسجل ز گنج بخششم هر چیز دادی کلید گنج ایمان نیز دادی چراغم را چو خود بخشیدهای نور مکن بخشیدهٔ خود را ز من دور
سینــــه از آتـش دل در غم جانـانـه بسوخـت آتـشــی بـود در این خـانـه که کاشانه بسوخـت تـنــم از واسـطــه دوری دلـبــر بـگـداخــــــت جـانــم از آتــش مـهــر رخ جـانـانـــه بسوخـت سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع دوش بر مـن ز سر مهـر چـو پروانـه بسوخـت آشنـائـی نه غریـبـست که دلسـوز مـن است چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخـت خـرقـــــه زهـد مـرا آب خـــــرابـات ببــــــرد خـانـــه عقـل مـرا آتـش مـیـخـانــــه بسوخـت چـون پیـالـه دلم از تـوبـه که کـردم بشکسـت همچـو لالـه جگـرم بی مـی و خمخــانه بسوخـت ماجـرا کم کـن و بازآ کـه مـرا مـردم چـشـــــــم خـرقـه از سـر بـدرآورد و بشـکـــرانـه بسوخـت تــرک افسـانـه بگـو حـافــظ و مـی نـوش دمی که نـخـفـتـیـم شـب و شمـع بافسانـه بسوخـت
ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست یا که من مستم یا که سازت ساز نیست ساقیا امشب مخالف مینوازد تار تو یا که من مستتو خرابم یا که تارت تار نیست
دوش در حــلقه مــا قصــه گیســوی تـو بود تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود دل که از ناوک مژگان تو در خون مـیگـشت بـــاز مشتـــاق کمـــانـخانـه ابروی تو بود هــم عفــاالله صبـــا کــز تــو پیامـی مـیداد ور نه در کس نرسیدیم کـه از کوی تو بود عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت فـتـنه انگیـز جهــان غمــزه جادوی تو بود مــن سرگشـته هم از اهل سـلامت بـودم دام راهـــم شـکـن طـره هنــدوی تو بود بـگشــا بنــد قبــا تــا بگشـــایـد دل من کــه گشـادی کـه مرا بود ز پهلوی تو بود بــه وفــای تــو کــه بـر تربــت حــافظ بـگذر کـز جهان میشد و در آرزوی روی تو بود
برون از جهان تکیه جایی طلب کن ورای خرد پیشوایی طلب کن قلم برکش و بر دو گیتی رقم زن قدم درنه و رهنمایی طلب کن جهان فرش توست آستینی برافشان فلک عرش توست استوایی طلب کن همه درد چشم تو شد هستی تو شو از نیستی توتیایی طلب کن چو در گنبدی همصف مردگانی ز گنبد برون شو بقایی طلب کن خدایان رهزن بسی یابی اینجا جدا زین خدایان خدایی طلب کن مر این پنج دروازهٔ چار حد را به از هفت و نه پادشایی طلب کن مگو شاه سلطان اگر مرد دردی ز رندان وقت آشنایی طلب کن کلید همه دار ملک سلاطین به زیر گلیم گدایی طلب کن به سیران مده نوشداروی معنی ز تشنه دلان ناشتائی طلب کن به باغ دل ار بلبل درد خواهی به خاقانی آی و نوایی طلب کن
در مکتب ما رسم فراموشی نیست در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست مهر تو اگر به هستی ما افتاد هرگز به سرم خیال خاموشی نیست