گریه کردم اشک بر داغ دلم مرهم نشد ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد در گلستان بوی گل بسیار بوییدم ولی از هزاران گل گلی همچون شما پیدا نشد
اگر بمیرم و ندانم چه وقتی است ساعت را از که بپرسم؟ در فرانسه بهار این همه برگ را از کجا می آورد؟ مرد نابینایی که زنبورها دنبالش کرده اند کجا پناه بگیرد؟ اگر رنگ زرد تمام شود با چه نان بپزیم؟ دانه های یاقوت چه می گفتند وقتی با آب انار رو به رو شدند؟ چرا پنجشنبه وسوسه نمی شود پس از جمعه بیاید؟ چه کسی از ته دل فریاد شادی بر آورد زمانی که رنگ آبی به دنیا آمد؟ چرا زمین اندوهگین می شود وقتی بنفشه سر می زند؟ چرا سالخورده ها به یاد نمی آورند قرض ها را و سوختن ها را؟ عطر آن دختر حیرت زده واقعی بود؟ تهیدستانی که ثروتمند می شوند چرا نمی فهمند دیگر فقیر نیستند؟ ناقوسی را که در رویایت به نوا در آمد از کجا می توانی پیدا کنی؟
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکی ندیدم که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد
نذر کردم تا بیایی هرچه دارم مال تو چشم های خسته پر انتظارم مال تو یک دل دیوانه دارم با هزاران آرزو آرزویم هیچ ، قلب بی قرارم مال تو …..
من از عهد آدم تو را دوست دارم از آغاز عالم تو را دوست دارم چه شبها من و آسمان تا دم صبح سرودیم نم نم: تو را دوست دارم نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی! قیصر امین پور
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی… به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند… لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز… سهراب سپهری
دست عشق از دامن دل دور باد! میتوان آیا به دل دستور داد؟ میتوان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود: ایست! باد را فرمود: باید ایستاد؟ آنکه دستور زبان عشق را بیگزاره در نهاد ما نهاد خوب میدانست تیغ تیز را در کف مستی نمیبایست داد قیصر امین پور
ترسم که تو هم یار وفادار نباشی عاشق کش و معشوق نگه دار نباشی من از غم تو هر روز دوصد بار بمیرم تو از دل من هیچ خبردار نباشی
بی پنجره ای غریبه ای در وهمی عشق است اگر از آن نداری سهمی فهمیدن عشق عاشقی می خواهد یک بزرگ می شوی و می فهمی
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است وز پی دیدن او دادن جان کار من است شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز هر که دل بردن او دید و در انکار من است ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو شاهراهیست که منزلگه دلدار من است بنده طالع خویشم که در این قحط وفا عشق آن لولی سرمست خریدار من است طبله عطر گل و زلف عبیرافشانش فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود نرگس او که طبیب دل بیمار من است آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت یار شیرین سخن نادره گفتار من است