یار شو ای مونس غمخوارگان چاره کن ای چاره ی بیچارپان قافله شد بی کسی ما ببین ای کس ما بی کسب ما ببین نظامی
من دلم سخت گرفته است از این میهمانخانهی مهمانکش روزش تاریک که به جان هم نشناخته انداخته است: چند تن خواب آلود چند تن ناهموار چند تن ناهشیار... نیما یوشیج
عبور باید کرد صدای باد می آید، عبور باید کردو من مسافرم ، ای بادهای همواره!مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید مرا به کودکی شور آب ها برسانید و کفش های مرا تا تکامل تن انگور پر از تحرک زیبایی خضوع کنید دقیقه های مرا تا کبوتران مکرردر آسمان سپید غریزه اوج دهید و اتفاق وجود مرا کنار درخت بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک و در تنفس تنهایی دریچه های شعور مرا بهم بزنید روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید حضور "هیچ" ملایم را به من نشان بدهید. "سهراب سپهری" (بابل، بهار 1345)
چه خوب بود اگر بین من و تو نه رودی بود و نه کوهی و نه سایهی هیچ ناامیدی و نه هیچ آفتاب تند سوزانی بین ما فقط راهی بود هموار و صاف و روشن که قلبهای ما را به هم میپیوست که تنهای ما را به هم میپیوست ولی دیگر مرا امید رفتن به چنین راهینیست و چشمم از دیدن پستی و بلندی راههاو ناهمواریهایشان فرسوده است گامهایم از رفتن در تاریکی به ستوه آمدهاند تنم آرزوی فراموشی را دارد ولی هنوز قلبم چون شمعیمیسوزد و من برین کوره راههای ناهموار به امید دیدار تو روان هستم. " بیژن جلالی"
شاعر شدن، گناه بزرگی ست! تو را تحویل خودت می دهند و می گویند بفرما و تا آماده شوی بفرمایی انتقام سختی از عشق می گیرند! باید لای مدادها سنگر بگیری پشت کتاب ها گلوله باران شوی و زنی را که دوست داری از خانه ات از قلبت حذف کنی و فقط توی شعرها سراغش را بگیری! "محمدرضا براری"
تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی آه از نفس پاک تو و صبح نشابور از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار فیروزه و الماس به آفاق بپاشی ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار هشدار! که آرامش ما را نخراشی هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم اندوه بزرگی ست چه باشی ،چه نباشی