حالا که رفته ای پرنده ای آمده است در حوالی همین باغ روبرو هیچ نمی خواهد، فقط می گوید: کو کو …. "محمدرضا عبدالملکیان"
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود، ما دیده ایم اگر خون دل بود، ما خورده ایم گواهی بخواهید، اینک گواه همین زخم هایی که نشمرده ایم دلی سربلند و سری سر به زیر از این دست عمری به سر برده ایم... "قیصر امین پور"
شازده كوچولو ميگفت: گلِ من گاهى بداخلاق و كم حوصله و مغرور بود، اما ماندنى بود... اين بودنش بود كه او را تبديل به گل من كرده بود...
عمر از کف رایگانی می رود کودکی رفت و جوانی می رود این فروغ نازنین بامداد در شبانی جاودانی می رود این سحرگاه بلورین بهار روی در شامی خزانی می رود چون زلال چشمه سار کوه ها از بر چشمت نهانی می رود ما درون هودج شامیم و صبح کاروان زندگانی می رود شفیعی کدکنی
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت که در این وصف زبان دگری گویا نیست بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما غزل توست که در قولی از آن ما نیست تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست شب که آرام تر از پلک تو را می بندم در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست این که پیوست به هر رود که دریا باشد از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست. "محمدعلی بهمنی"