کنار چشمه ای بودیم در خواب تو با جام ربودی ماه از آب چو نوشیدی از آن جام گوارا تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
اصلا خورشید چه کاری به روز دارد یا ماه چه کاری به شب...! تو که باشی همه جا روشن و نباشی تاریک است بعضی چیزها را از اول اشتباه تعریف کرده اند... "بهنام محبی فر"
یک دفعه می بینی افتاده ای وسط مخمصه !! تو قول داده بودی دیگر حتی یادش هم نیوفتی... اما مگر می شود ؟ دقیقا به همان اندازه مسخره است که بگویی که می خواهم اسم خودم را فراموش کنم ! هر چه بیشتر تلاش کنی بیشتر خاطرات می خورنت... بگذار زمان همه چیز را عوض کند و یا دعا کن آلزایمر بگیری !
گاهی، تنها دو نفر میتوانند، تمام دنیا را پشت میز كافهای، مثل یک حبه قند در فنجانی چای، به هم بزنند...!