صدایت طنین صداقت را موج می انداخت و من به این طنین گوش سپردم و آن را حقیقتی ناب تصور می کردم. اما افسوس نمی دانستم نقاب چهره ات دروغهایت را فریاد می زند و طنین صداقتت را به تاراج می برد. آن زمان که حس می کردم صداقتت معنای دوم عاطفه درونت شده است نبض احساس قلبم را به آن وصل کردم تا شاید لحظه های تردید این زندگی 2 روز را با تو،در کنار تو بگذرانم، اما دریغا ندانستم که این زندگی 2 روز کابوس تنهایی مرا رقم می زند.
برای بیدار کردن تو شب را از سمفونی مهتاب دزدیدم به شهر خلوتی رفتم که هرگز نرفته بودی شعرهایی در گوش سکوت نجوا کردم که نخواندهای در سواحل آرامش نسیمها حکایت تو را از شنهای خیس شنیدم دریا در روی پاهای تو به خواب رفته بود آنگاه که زمان چون تار مویی بین ما پرواز میکرد از لا به لای پردههای خلاء صداهای تنهای ماه را که بر صورت تو میافتاد نوازش کردم از عرشه کشتی بادبانی گمشده در اقیانوس بر آبها خم شده و سایهات را بوسیدم با انگشتان ظریف کودکان آواره آینه شکسته خوابهایت را لمس کردم از میان خطوط کمرنگ نقاشیهای باستانی دستهای تو را در غارها تماشا کردم برای بیدار کردن تو تمام گذشتهات را از نو نوشتم گلی بر یقه تنهاییات چسباندم فراموش کردم آنچه را که فراموش نکرده بودی تنهاییات را با رایحهای فرار پوشاندم تنات چون شب کوهستان ترسید راه درازی طلب کردم از نفسهایت به نفسهایم برای بیدار کردن تو گیسوان پژمرده پیشانیات را تماشا کردم ابدیت را از لابلای انگشتان تو صدا زدم وقتی که قلبم چون شهابی ثاقب میمرد ...
شعر : ممنوع است دل من ، حوصله کن ،داد زدن ممنوع است کم بکن اين گله ،فريادزدن ممنوع است بين اين قوم که هر کار ثوابي است ، کباب دل دلسوخته را باد زدن ممنوع است تيشه بر ريشه فرهاد زدن ، شيرين است حرفي از پيشه فرهاد زدن ممنوع است بيـن ايـن قـــوم كه از باكـره گي تـرشيـدند حرفي از حجــله و دامـاد زدن ممنوع اسـت شادي از منظر اين قوم ، گناهي است بزرگ بزن آهنگ ، ولي شاد زدن ممنوع است...
ﺗﻮ ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻖ ﻣﺮﺍ ﺣﺲ ﻧﮑﻨﯽ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﮔﺮ ﻧﻐﻤﻪ ﺍﯼ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﻨﻢ ﺩﻝ ﻧﺪﻫﯽ ﺑﻪ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﺁﯾﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﻭ ﻗﻠﻢ ؟ !! ﺗﻮ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺯ ﻧﺒﯿﻨﯽ ﺩﻝ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭ ﭘﺮ ﺩﺭﺩ ﻣﺮﺍ ﺗﻮ ﺍﮔﺮ ﺷﺎﻫﺪ ﺁﻭﺍﯼ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﺩﻝ ﻣﻦ ﻧﺸﻮﯼ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺩﻝ ﺧﻮﺵ ﮐﻨﻢ ﺍﯼ ﺧﻠﺪ ﺑﺮﯾﻦ ؟ !! ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺗﯿﺮﮔﯽ ﺷﺒﻬﺎﯾﻢ ﻗﻠﺐ ﺑﯽ ﺗﺎﺏ ﻣﺮﺍ ﻣﻮﻧﺲ ﻭ ﻏﻤﺨﻮﺍﺭ ﺷﻮﯼ ﭘﺲ ﺑﻤﺎﻥ ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻧﻐﻤﻪ ﭘﺮﺩﺍﺯﯼ ﮐﻨﻢ ... ﺗﺎ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺣﺪ ﺟﻨﻮﻥ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﺩﻭ ﭼﺸﻤﺖ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻢ
چو بستی در بروی من، به کوی صبر رو کردم چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو؟ به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر من اینها هر دو با آئینه ی دل روبرو کردم فشردم باهمه مستی به دل سنگ صبوری را زحال گریه ی پنهان حکایت با سبو کردم فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیرِ تو سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم … ملول از ناله ی بلبل مباش ای باغبان، رفتم حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم ! تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم … حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری در این هنگامه من کاری که کردم، یاد او کردم ! ازین پس شهریارا، ما و از مردم رمیدن ها که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم …
ﺑﺎ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ ﺳﻬﺮﺍﺏ ! ﺗﻮ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﯽ " ﮔﻞ ﺷﺒﺪﺭ ﭼﻪ ﮐﻢ ﺍﺯ ﻻﻟﻪ ﯼ ﻗﺮﻣﺰ ﺩﺍﺭﺩ؟ " ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ ﺗﻮ ، ﭼﻪ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺩﺍﺭﺩ ﻗﻔﺲ ﺗﻨﮓ ﺩﻟﻢ ، ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﮐﺲ ﺑﺎﺷﺪ، ﯾﺎ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺗﻮ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻧﺎﮐﺲ ﻭ ﮐﺮﮐﺲ ﺑﺎﺷﺪ؟ !!!! ﻣﻦ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﺸﻤﻢ، ﻭﺍﮊﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺷﺴﺘﻢ ... ﻓﮑﺮ ﺭﺍ .... ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺭﺍ .... ﺧﻮﺍﺏ ﯾﮏ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﺍ .... ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺮﺩﻡ .... ﭼﺘﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻢ.... ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ ﭘﯿﻮﺳﺘﻢ ﻣﻦ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺣﺮﻑ ﺩﻟﻢ .... ﺁﺭﺯﻭ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﻫﻮﺍ ﻋﺸﻖ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ.... ﻭﻟﯽ ﺍﻓﺴﻮﺱ "ﻧﺸﺪ !!....." ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﻦ ﻧﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﯾﺪﻡ .... ﻧﻪ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ !!!! " ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺧﯿﺲ ﺷﺪﻡ !!!" ؟؟ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ " ﭼﺸﻢ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺷﺴﺖ؟؟ !!! ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﯾﺪ؟؟ !!!
ﺯﻧﺪﮔﯿﻪ ﺩﯾﮕﻪ ! ﮔﺎﻫﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﯽ !... ﺍﻭﻧﻘﺪ ﮐﻪ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﯼ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭﺗﻮ ﺑﺰﺍﺭﯼ ﻻﯼ ﺻﻔﺤﺎﺗﺶ ... ﯾﻪ ﻣﺪﺕ ﺑﺮﯼ ﺳﺮﺍﻍ ﺧﻮﺩﺕ ... ﻫﯿﭻ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﮑﻨﯽ ... ﺣﺘﯽ ﻧﻔﺴﻢ ﻧﮑﺸﯽ ... ﺍﻣﺎ ﻣﺸﮑﻞ ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﺑﻌﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﻣﯿﮕﺮﺩﯼ , ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ... ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭﻭ ﺍﺯ ﻻﯼ ﮐﺘﺎﺏ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﻤﯿﺎﺩ ﮐﺪﻭﻡ ﺻﻔﺤﻪ ﺑﻮﺩﯼ ... ﮔﻢ ﻣﯿﺸﯽ ... ﻭ ﻫﯿﭽﯽ ﺗﻮﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺪﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻧﺪﻭﻧﯽ ﮐﺠﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺘﯽ !...
مي دانم ! حوصله ي هيچ چيز را نداري حتي حوصله ي خواندنِ اين كلمات را شايد دلت گرفته؛ گلايه داري؛ خسته اي هرروز كه مي گذرد بي معني تر مي شوند آرزوهايت؛ روياهايت دلت يك آغوشِ امن مي خواهد دلت خواسته شدن مي خواهد دلت مي خواهد محضِ رضايِ خدا يك بار هم سهمِ تو لبخند باشد باور كن؛ همه ي اين ها را مي دانم آنقدر مي دانم كه تمامش را گذرانده ام و مي گذرانم حتي مي داني ؟ گاهي خوب است چشمانت را ببندي و داشته هايت را شمارش كني خوبي هايت را مهرباني هايت را خوب است بشماري چند چشم شوقِ ديدارت را دارند چند گوش به انتظارِ صدايت پشتِ بوقِ ممتدِ تلفن نشسته اند بشمار چند نفر از ديدنت در كوچه و خيابان لبخند مي زنند بشمار وجودت آرامشِ ناآرمي هايِ چند نااميد از روز و روزگار است چشمانت را ببند و تصور كن تمامِ روزهايي را كه در پيشِ رو داري تمامِ آدم هايي كه هنوز ملاقات نكرده اي و مطمئن باش ميانِ همين روزها يك نفر يك جا آنقدر تو را مي خواهد كه يادت مي رود روزي جايي كسي از سرِ نديدن و كم ديدن تو را نخواست كه بايد بداني كسي كه يك قلب را كه تمام و كمال برايِ او مي تٓپد نخواهد تا عمر دارد قلب ي اينچنيني برايِ لحظه هايش نخواهد بود... ................. " عادل دانتيسم"
هراس و حسرت و اندوه و یک خروار نفرین را ... چه مشکل می کشی بر دوش خود این بار سنگین را ! چه فریادی ست با لب های خاموشت؟ بگو با من! بگو راحت شوی! سوزن بزن این زخم چرکین را تو شاعر نیستی اما در آشوب تو می بینم تپش های فروغ و بیقراری های سیمین را تو چون قدّیسه ای پاک آمدی یک شب به دیدارم رفو کردی به مژگان رخنه ی افتاده در دین را چه بی ذوق است استادی که با صد خون دل آموخت به انگشتان زیبای تو این نُت های غمگین را اگر از حال و روز من بپرسی، سخت مأیوسم که چشمانم نمی بینند چشم انداز پیشین را توگویی رفته ام از خاطر آن روزهای خوب توگویی برده ام از یاد، آن شب های شیرین را تکانم داد این تقدیر، اما من نفهمیدم شبیه مرده هایی که نمی فهمند تلقین را...