1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

گلچین اشعار زیبا

شروع موضوع توسط Mohammad ‏18/11/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏14/12/15
    ارسال ها:
    296
    تشکر شده:
    1,804
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن


    دلتنگم و دیدارِ تو ...
     
    وضعیت سفید، z!ma، سایه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    زن های عاشق نمی میرند

    سرگردان می شوند

    درون زمان

    اتاق

    خانه

    زنهای عاشق نمی میرند

    تنها چشمان شان را می بندند

    نفس نمی کشند

    قلبشان را نگه می دارند

    تا چشمان تو باز بماند

    و قلب تو بزند

    زنهای عاشق سرگردان می شوند

    حول و حوش جهان یک مرد ..
     
    Shahab، *Mitra*، سایه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏9/6/15
    ارسال ها:
    286
    تشکر شده:
    1,187
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    ساقی به نور باده برافروز جام ما

    مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

    ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

    ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

    هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

    ثبت است بر جریده عالم دوام ما
     
    *Mitra*، سایه، gandomm و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏9/6/15
    ارسال ها:
    286
    تشکر شده:
    1,187
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

    دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

    شوقست در جدایی و جورست در نظر

    هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

    روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست

    بازآ که روی در قدمانت بگستریم

    ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

    دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

    گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

    از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

    ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب

    در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

    نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب

    نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

    از دشمنان برند شکایت به دوستان

    چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم

    ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس

    آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

    سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند

    چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم
     
    *Mitra*، سایه، gandomm و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏14/12/15
    ارسال ها:
    296
    تشکر شده:
    1,804
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]

    هر جا بروی

    کسی هست

    که منتظرت نباشد ...
     
    وضعیت سفید، hoda.، *Mitra* و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏14/12/15
    ارسال ها:
    296
    تشکر شده:
    1,804
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]

    لااقل بگو نمی خواهی برگردی

    اینطوری تکلیفِ خودم را می دانم

    و باز ...

    منتظرت می مانم...
     
    وضعیت سفید، *Mitra*، Shahab و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏14/12/15
    ارسال ها:
    296
    تشکر شده:
    1,804
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    حالا که آب از سر دلتنگیِ من گذشته است

    حالا که در دستهای تو

    خبری از عاطفه نیست ...

    راستش را بگو

    اصلا شعرهای مرا می خوانی ؟

    هیچ میدانی

    چشمهایِ تو

    شعرهای منتشر نشده من اند؟

    شعرهایی که هر روز

    هزار نفر غیر از من

    چشم در چشمِ تو می دوزند و

    زمزمه شان می کنند ؟!

     
    سایه های بیداری، وضعیت سفید، z!ma و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏6/5/15
    ارسال ها:
    1,086
    تشکر شده:
    10,027
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    بر قله ايستادم .

    آغوش باز كردم .

    تن را به باد صبح ،

    جان را به آفتاب سپردم .

    روح يگانگی

    با مهر ، با سپهر ،

    با سنگ ، با نسيم ،

    با آب ، با گياه ،

    در تار و پود من جريان يافت !


    موجی لطيف ، بافته از جوهر جهان ،

    تا عمق هفت پرده تن را ز هم شكافت .

    ” من “ را ز تن ربود !

    ” ما “ ماند ،

    راه يافته در جاودانگی !

     
    *Mitra*، سایه، gandomm و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. بزن باران درین بستر که همراهِ تو می بارم

    میانِ عقل و احساسم زلالِ اشک می کارم



    بزن باران به رگ برگِ صدای خیسِ احساسم

    بدونِ چتر می خواهم کنارت گام بردارم



    برقصان با ترنّم اشک را در قابِ چشمانم

    که دردی از غمِ دوری درونِ سینه ام دارم



    نمی خواهد ببیند عقل ، پابندِ کسی هستم

    دلم زورش نمی چربد نشسته پشتِ افکارم



    نمی دانم کجای کار می لنگد ... پریشانم

    برای گفتگو با عقل خود تا صبح بیدارم



    بیا باران بزن آهسته تر بر عشق ِبی جانم

    که جای سنگ ، قلبم را کمی دلتنگ پندارم



    شدم عاقل ترین عاشق ، ندانستی که ناچارم

    به بازی در سکانسِ صحنه ی آخر که بیزارم



    صدای یک گلوله ماند و دیگر هیچ در یادم

    درین بارانِ بی پایان به سوگِ عشق ... می بارم !
     
    *Mitra*، سایه، gandomm و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    از این جا
    تا جایی که تویی
    قدم نمی رسد
    دست دراز می کنم
    چیزی می نویسم
    دریایی
    دلی
    قابی
    غمی
    از بی نشان
    تا نشانی که تویی
    حرفم نمی رسد
    در این جا و این دَم
    رونقی نیست
    عطشناک آنم
    آن دَم نمی رسد ..
     
    Sanazz، Shahab، *Mitra* و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.