مدام باید مست بود تنها همین باید مست بود تا سنگینیِ رِقتبار زمان که تورا میشکند و شانههایت را خمیده میکند را احساس نکنی مدام باید مست بود اما مستی از چه ؟ از شراب از شعر یا از پرهیزکاری آنطور که دلتان می خواهد همواره مست باشید...
من می توانم روزها را بدونِ صحبت کردن با تو ، و ماه ها را بدونِ دیدنت طی کنم ..اما ثانیه ای نمی گذرد که درباره ات فکر نکنم خیالت مثلِ چُرتِ صبحگاهی ست مدام با خودم می گویم " فقط پنج دقیقه دیگر "
بانو ! یکی از این جمعه ها کفشهایتان را پا کنید و به دیدن مردی بروید که تمامِ هفته را به عشق جمعه ای سر میکند که ممکن است بانویش کفشهایش را به پا کند و به دیدارِ او برود شاید این مرد من باشم شاید آن بانو تو باشی شاید این جمعه ، همان جمعه باشد ...
لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،شكسته ناله هاي موج بر سنگ. مگر دريا دلي داند كه ما را، چه توفان ها ست در اين سينه تنگ ! تب و تابي ست در موسيقي آب كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب فرازش، شوق هستي، شور پرواز، فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب ! سپردم سينه را بر سينه كوه غريق بهت جنگل هاي انبوه غروب بيشه زارانم در افكند به جنگل هاي بي پايان اندوه ! لب دريا، گل خورشيد پرپر ! به هر موجي، پري خونين شناور ! به كام خويش پيچاندند و بردند، مرا گرداب هاي سرد باور ! بخوان، اي مرغ مست بيشه دور، كه ريزد از صدايت شادي و نور، قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه هزاران نغمه دارم چون تو پر شور ! لب دريا، غريو موج و كولاك، فرو پيچده شب در باد نمناك، نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛ نگاه ماهي افتاده بر خاك ! پريشان است امشب خاطر آب، چه راهي مي زند آن روح بي تاب! سبكباران ساحل ها چه دانند، شب تاريك و بيم موج و گرداب! لب دريا، شب از هنگامه لبريز، خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ، در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛ چه بر مي آيد از واي شباويز ؟! چراغي دور، در ساحل شكفته من و دريا، دو همراز نخفته! همه شب، گفت دريا قصه با ماه دريغا حرف من، حرف نگفته! ...
جز دوری نام تو که بلند تر از خیال کاغذ های من است این روزها هر چه می نویسم خط میزنم چرا همیشه در شعر های بی چرک نویس من جا برای تو این همه تنگ است ؟ می گذارمت برای وسعت آیینه در تاریکی اتاقم..
آمدی رد شدی تا برگردی درخت های انار پرتقال دادند و سایه ها سرجایشان ماندند حتی پس از غروب. چه کار به کار جهان داشتی دیوانگی من بس نبود؟
گوش هایم را می گیرم! چشم هایم را می بندم! زبانم را گاز می گیرم! ولی حریف افکارم نمی شوم! چقدر دردناک است فهمیدن...!!! خوش بحال عروسک آویزان به آینه ماشین، تمام پستی بلندی زندگیش را فقط میرقصد...!!!