قطار ها، آدمها را از تو دور میکنند. این قانونِ تلخِ حرکت است. فرقی نمیکند کدامِ طرفِ آن پنجرههای لعنتی نشسته باشی، در نهایت همیشه یک نفر از ما بازنده است ... گاهی فکر میکنم، سینهام شبیه تونل وحشت بی سر و تهی است، با هزاران هزار قطاری که آدمهای زندگیام را با خود میبرد و میآورد. یک سیاهچال پر از هیاهوی آدمهایی که حرف میزنند، میخندند و گاهى میترسند. پر از هیاهوی یک نفر که بی تفاوت نشسته و نمیبیند دلِ من چه بیتابانه، چه بیتابانه، در این تاریکی پر هراس میلرزد نیکی فیروزکوهی
ذهن ما زندان است ما در آن زندانی قفل آن را بشکن در آنرا بگشای و برون آی ازین دخمه زندانی نگشائی گل من خویش را حبس در آن خواهی کرد همدم جهل در آن خواهی شد همدم دانش و دانایی محدوده خویش و در این ویرانی همچنان تنگ نظر می مانی... مجتبي كاشاني
امروز صبحانه من تو بودی نان گرم و شیر و عسل روزنامهها و خبر صبحانه امروزم برشی از تو بود. سیرم از این جهان اشتهای تو دارم. شمس لنگرودی از کتاب «ملاح خیابانها»
, خروار غمت ، به قدرمشتم کافي ست يک خنده ي تو ، به قصدکشتم کافي ست بعد از تو غلط کنم ، که عاشق بشوم چشم تو ، براي هفت پشتم کافي ست
کاش چون پائیز بودم ... کاش چون پائیز بودم کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد آفتاب دیدگانم سرد می شد آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشگ هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه ... چه زیبا بود اگر پائیز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی در کنارم قلب عاشق شعله می زد در شرار آتش دردی نهانی نغمه من ... همچو آوای نسیم پر شکسته عطر غم می ریخت بر دل های خسته پیش رویم: چهره تلخ زمستان جوانی پشت سر: آشوب تابستان عشقی ناگهانی سینه ام: منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
قطاری که تو را با خود برد چه چیزی را با خود بر می گرداند؟ تعادل دنیا گاهی فقط به مویی بند است لوکوموتیوران تو کاش این را می دانست !
خانه بـه خانه، دَر بـه دَر، دَر پـی تـو دویده ام شانه به شانه، سَر به سَر، بارِ تو را کشیده ام حیـله به حیـله، فَن به فَن، داغ نهاده ای به دل سـینه به سـینه، دل به دل، مهر تو بَر گُزیده ام نقـطه بـه نقـطه، جا بـه جا، دام نهـاده، دانه ای لحظه به لحظه، بیش و کم، از بَرِ شان پَریده ام چهـره به چهـره، رو به رو، حرفِ دلم شـنیده ای پَرده به پَرده، دَم به دَم، از تـو چه ها شنیده ام! کاســه به کاســه، لب به لب، آبِ حیات دادمت جرعه به جرعه، خط به خط، زَهرِ بلا چشیده ام ســایه به ســـایه، بَـر به بَـر، با تو و رفته ای زِ بَر هفته به هفتـه، مَـه به مَـه، روی مَهَت ندیده ام شـادی دل...، به دل درآ...، طارق خود رها چـرا؟ خیز و بیـا و نـاز کـن ...، ناز تو را خریده ام
نه از خودم فرار کرده ام نه از شما به جستجوی کسی رفته ام که مثل هیچ کس نیست نگران نباشید یا با او باز می گردم یا او بازم می گرداند تا مثل شما زندگی کنم.
بد جوری هوای مرا دارد با من از خانه بیرون می زند پا به پای من هم بر می گردد یک لحظه هم تنهایم نمی گذارد تنهایی
در گذشت پر شتاب لحظه های سرد چشمهای وحشی تو در سکوت خویش گرد من دیوار میسازد می گریزم از تو در بیراهه های راه تا ببینم دشتها را در غبار ماه تا بشویم تن به آب چشمه های نور در مه رنگین صبح گرم تابستان پر کنم دامان ز سوسن های صحرایی بشنوم بانگ خروسان را ز بام کلبه دهقان می گریزم از تو تا در دامن صحرا سخت بفشارم به روی سبزه ها پا را یا بنوشم سرد علفها را می گریزم از تو تا در ساحلی متروک از فراز صخره های گمشده در ابر تاریکی بنگرم رقص دوار انگیز طوفانهای دریا را در غروبی دور چون کبوترهای وحشی زیر پر گیرم دشتها را کوهها را آسمانها را بشنوم از لابلای بوته های خشک نغمه های شادی مرغان صحرا را می گریزم از تو تا دور از تو بگشایم راه شهر آرزو را و درون شهر ... درب سنگین طلایی قصر رویا را لیک چشمان تو با فریاد خاموشش راهها را در نگاهم تار میسازد همچنان در ظلمت رازش گرد من دیوار میسازد عاقبت یکروز ... میگریزم از فسون دیده تردید می تروام همچو عطری از گل رنگین رویا ها می خزم در موج گیسوی نسیم شب می روم تا ساحل خورشید در جهانی خفته در آرامشی جاوید نرم میلغزم درون بستر ابری طلایی رنگ پنجه های نور میریزد بروی آسمان شاد طرح بس آهنگ من از آنجا سر خوش و آزاد دیده می دوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو راههایش را به چشم تار میسازد دیده میدوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو همچنان در ظلمت رازش گرد آن دیوار میسازد...