جان دلم فکر کنم دیگر قراراست اتفاق بیفتی این روزها زیاد به تو فکر میکنم شنیده ای که؟ به هر چه فکر کنی همان میشود؟ به توفکر میکنم همانی که قراراست بشود
من قانعام به این قاب عکس به این پنجره و آن عابری که با سلیقه تو لباس میپوشد. میدانی؟ من حتی به "بودن"های شبیه "تو" هم قانعام...
لطفاً ناگهانى رُخ بده غافلگيرم كن! لحظه اى اتفاق بيفت كه اصلاً فكرش را هم نكنم آنجا كه حتى صورتت را هم از ياد برده باشم اصلاً تو هر موقع هم كه بيايى، هرگذشته اى هم كه داشته باشى، با ارزشى... درست مثلِ پيدا كردنِ پولِ مچاله شده، بعد از سالها در جيبِ لباسم
مثل یک اتفاق خوب درست بیفت وسط زندگی ام طوری که اگر خواستم هم نتوانم تغییرت دهم اتفاق ساعتی نباش اگر افتادی تا آخر بمان...
و سرانجام زندگی ما را بازیچه خود قرار داده و به ریش ما میخندد! پس بیا امروز تو را بیشتر دوست داشته باشم! محمد عبدالوهاب
لحظه هایی که برای هزارمین بار بدی هایش را فراموش میکنم اس ام اس که میدهد بی آنکه به گذشته و کارهایش فکر کنم دلم برایش ضعف میرود توی دلم هزار بار قربان صدقه اش میروم... تایپ میکنم "چقدر دلتنگت بودم" به میم بودم که میرسم سریع جمله ام را پاک میکنم، صفحه ی گوشی را خاموش میکنم و به نققطه ای خیره میمانم... دلتنگش هستم و این را نمیتوانم پنهان کنم دوباره گوشی را برمیدارم، دستانم عرق کرده، صفحه را روشن میکنم این بار دستانم کمی هم میلرزد... دلتنگش هستم... اما مینویسم خوبی؟ و دوباره پاک میکنم، به خودم میگویم تو مگر دلتنگش نبودی؟ خوب بودنش دلتنگیت را بر طرف میکند؟ دوباره صفحه را خاموش میکنم و ساعت ها در ذهنم تصورش میکنم و بوی عطرش را به یاد می آورم ... ولی هنوز هم دلتنگش هستم ...