میان تردید پاییز برای ماندن و رفتن؛ و میان شتاب زمستان برای آمدن؛ یک روز، یک جایی، شاید همین فردا تبسم خیال یک نفر غبار اندوه دلت را خواهد زدود و بیخبر، شب نشین قلبت میشود. عشق را قاب میگیرد و عاقبت، چادر گُلدارِ غروبِ آذری را که تماما عطر باران به خود گرفته، فرش زمین میکند. اما اکنون برآنم که، رج به رجِ این قالی بافته شده از جنس پاییز را تنِ دلبرانههایت کنم تا فالی باشد برای تماشا ...
کاظم بهمنی یه بیت شعر داره که معشوقش رو به روح خودش تشبیه میکنه، و میخواد بهش بگه نرو.. میگه: "روح برخاسته از من ته این کوچه بایست بیش از این دور شوی از بدنم میمیرم"