پاسخ : وصف حال خود با شعر "نبودن" من از انتهای شهرها با تو سخن می گویم از نهایت دشتها دهانم بیخ گوش توست در دو طرف دیوار روبرو صدای من تو را می خواند من از ابدیت با تو سخن می گویم از شهر های پر از خاطره شهرهایی که پر از آرزوهای ماست شهرهای قدیمی و تازه شهرهایی که نشانی دارند از هنر معمارانشان اندیشمندانشان و زیبایی هایشان. مناظر ساخته شده از زمرد همیشه پایدار و ماندگار گندم آسمانی کاشته شده بر خاکمان می بخشد بر صدایم قوت و من می خوابم و می گریم میان شعله ها، میان نور آفتاب می خندم و روی اندام من و تو لایه ای از آینه ی پاک آن کشیده شده است پل الوار (1895 _ 1952) برگردان احسان لامع
پاسخ : وصف حال خود با شعر چگونه میتوانم حال خود را وصف کنم ؟ چگونه ؟ به دنبال کدام کلمه، عبارت، زبان، بگردم ؟ مگر کسی یک انسان زنده را در صحرای عدم میتواند تصور کند ؟ مگر عقل میتواند بفهمد ؟ مگر احساس میتواند حس کند؟ مجموعه آثار 13 / هبوط در کویر / ص 389 /شریعتی
پاسخ : وصف حال خود با شعر عشق، رایحه ی حضور خداوند است ... عشق، حاوی همه ی چیزهای خوبی ست که در زندگی می توان به دست آورد و صاحب شان شد. کسی که عشق را از یاد می برد، همه چیز را از دست می دهد. خداوند خود را در تجربه ی عشق نشان می دهد. خداوند، اوج تجربه ی عاشقانه است. کسی که عاشق نیست، حضور خدا را تجربه نخواهد کرد. کسی که عاشق نیست، آشنای حقیقت نیست. کسی که عاشق نیست، سعادتمند نیز نیست. عشق، تو را با حقیقت و حیات جاودانه آشنا می کند. عشق، پلی است میان زممان و جاودانگی. هر جا عشق هست، خدا هست. عشق، رایحه ی حضور خداوند است. عشق، دلیل هستی اوست. عشق را به یاد بیاور. و همه ی موانع یاآوری عشق را برچین ما را از عشق سرشته اند؛ ما را برای عاشقی آفریده اند... \"مسیحا برزگر\" از کتاب دانه در عشق می شکفد.
پاسخ : وصف حال خود با شعر وقتی نباشی برگ ریزِ، برگریزِ، برگریزم... وقتی نباشی در زمستان هم چو پاییزم آری غزل خوانِ غزل خوانِ غزل خوانم... در بطن شب ، من با غزل هایم گلاویزم ابری ترین احساسِ شهرم در کنارِ تو وقتی نباشی از دو چشمانِ تو سر ریزم گفتی قیامت می شود ، با گریه خندیدم وقتی که باشی چشمه ام، از قند لبریزم بی تو فقط بغضی کنارِ پنجره مانده بین تمام حوریان با عشوه تجهیزم بی راهه رفتی بانوی حساس،دانستی ! تا با تو باشم جاده ای از عشق تعریضم در منظریه کوچه ی هنگامه جایی نیست؟ اهل دلم باشی ، نرانی سمتِ تبریزم آنقدر از تو می نویسم تا به حرف آیی باشی! نباشی! شعرمو تحسین برانگیزم امیر طاهری
پاسخ : وصف حال خود با شعر آسمان ِ دریا از باریدن خسته نمی شود ، زمین از چرخیدن ، بید مجنون از رقصیدن ، باد از دویدن ، ستاره از نخوابیدن ، عقاب از پریدن ، غنچه از خندیدن ، ماه از تابیدن ، سبزه از روییدن ، عاشق از رنجیدن ، تو از معجزه آفریدن ، با بوم و رنگ نقاشی کشیدن و من از بسیار تو را دیدن .
پاسخ : وصف حال خود با شعر غیر اندیشه تو در سر من چیزی نیست این قدر تند نرو ، محض خداوند بایست لحظه ای مکث کن وجان خودت راست بگو مهربان قلب تو در دایره سلطه کیست؟ تا که از دست تو راحت بشوم خواهم رفت آخرین جمله اش این بود وبه من می نگریست ای تو که دغدغه هر شب و هر روز منی می شود بی سر سبزتو مگر راحت زیست؟ تو نمی دانی از آغاز عطا کرده خدا به دل اهل زمین صفر وبه چشمان تو بیست تو چه دانی که همین مرد سراپا تقصیر علت این همه افسردگی و دردش چیست خاطرت جمع که دست از تو نخواهم برداشت گر چه این حرف برای تو کمی تکراری ست
پاسخ : وصف حال خود با شعر ببین همین الان، درار خنجرتو از توی قلاف چونکه میخواییم همه راه رپو بریم خلاف هر وقت مارو بیرون دیدی بگو سلام چونکه یه عمره که طلاق دادم خواب شبام از صب تا شب همیشه پای مشقام مشقامم چیه؟ آره همه شعرام
پاسخ : وصف حال خود با شعر "ترانه" تو ای سیاه ِ زیبا ای سیاه ِ تنها سینهات را در آفتاب عریان کن، از روشنی مهراس تو که فرزند شبی. آغوشت را به تمامی بر زندهگی بگشای در نسیم درد و رنج به چرخ آی رو سوی دیوار کُن با در ِ سیاه ِ بستهاش با مشت برهنهی قهوه رنگ بر آن بکوب و منتظر بمان! لنگستن هیوز (۱ فوریه ۱۹۰۲ - ۲۲ مهٔ ۱۹۶۷ ) برگردان از احمد شاملو
پاسخ : وصف حال خود با شعر "و يك لبخند" شب هيچگاه كامل نيست هميشه چون اين را مى گويم و تأكيد مى كنم در انتهاى اندوه پنجره ى بازى هست پنجره ى روشنى. هميشه رؤياى شب زنده دارى هست و ميلى كه بايد برآورده شود، گرسنگى يى كه بايد فرونشيند يكى دل ِ بخشنده يكى دست كه دراز شده، دستى گشوده چشمانى منتظر يكى زندگى زندگى يى كه انسان با ديگران اش قسمت كند. پل الوآر ترجمه احمد شاملو