این تیکه از کتاب هنر زندگی کردن خیلی برام تلنگر بود نوشته بود که از والدین و نیاکان به ارث بردیم دنبال همهچیز بدویم مدام به دنبال چیزهایی باشیم که فکر میکنیم خوشحالمون میکنه ولی یه امروز فکر میکردم اگه شادی همین الان رو از دست بدیم چی؟ پس قدر امروزتو در هر شرایطی هستی بدون
پناه میبریم به پاییز،از شر تابستانی که به رخوت و بیهیجانی و اندوه گذشت... پناه میبریم به کوچهها و خیابانهایی که پیراهن زرد و نارنجیِ خوشرنگ میپوشند و به درختان خشک و به خیابانهای خیس و به بوی خاکهای باران خورده... پناه میبریم به کافهها و به دلخوشیهای کوچک و معمولیِ در دسترس.به شاتهای اسپرسوی دوبل و شکلاتهای تلخ.به موزیکهای آرام،به احساسات عمیق،به شعرهای خوب... پناه میبریم به کتابهای نخوانده،به جاهای نرفته،به آدمهای خوبِ هنوز ندیده و هنوز نشناخته... پناه میبریم به چترهای بسته و به موهای خیس... به بخارهای روی شیشه... به پاپوشهای نرم... به صبحهای سرد و به شالهای گرم... پناه میبریم به بادهای بیهوا و به جنبشِ شاخهها و به خش خشِ برگها و به هیاهوی کلاغها... سلام بر پاییز... سلام بر باران... سلام بر عشقی که درست در دلِ آرامترین روزهای پاییز اتفاق خواهد افتاد...
به اندازه ی یک فنجانِ قهوه به اندازه ی چند دقیقه، با من نشسته بود از خودش گفت، از قصدِ آمدنش، از چرایِ رفتنش ساده بود و صمیمی لحنی داشت، به گوشِ احساسِ من، بی انتها غریب قهوهاش را خورد، دستم را فشرد و رفت ماجرایِ عجیبی ست بودنِ ما آدم ها یک نفر برایت چند دقیقه وقت میگذارد و به اندازه ی خوردنِ یک قهوه، چشمانت را به دنیائی تازه باز میکند برای یک نفر، عمری وقت میگذاری. همان کسی که قادر است به اندازه ی خوردنِ یک قهوه، دنیایی را خراب کند با تاسف نمینویسم برای بیدار شدن، برای شروعهای تازه، هرگز دیر نیست قهوههای تلخ، آدمهای تلخ، روزهای تلخ، الزاماً به معنی پایانی تلخ نیست هنوز هم معتقدم ... برای وارد شدن به دنیای دیگران، باید به اندازه یک فنجان قهوه برایشان وقت گذاشت.
فکر کن پنج شش سال دیگر من یک دختر بیست و هفت هشت ساله ام که بنا به ارثى که از پدرم میبرم لا به لاى موهاى قهوه اى سوخته ام چندتایى تار سفید دارم، با همین مدل لبخند و باریک شدن چشم هایم موقع قهقه زدن، تو هم سى و چند سال دارى و حالا اخم همیشگى در چهره ات بیشتر به سنت مى آید ، هردو درگیر مشغله هاى کارى شده ایم تو عکس هاى خانه اى که توى شمال گرفته اى و بیشتر زمستان ها و پاییزها آنجایى را نشانم میدهى من هم لبخند میزنم و میگویم : هنوز هم برعکس همه هواى ابرى شنگولت مى کند؟ از پنجره ى کافه هواى ابرى بیرون را نشان میدهى و یک لبخند گشاد میزنى که : معلوم نیست؟ نصف و نیمه به آرزو هایمان رسیده ایم ، فرق کرده ایم اما نه آنقدرى که نشود شناختمان . تا اینجاى کار که فکر مى کنم آینده و احتمال نبودنت در آن آنقدرها هم غم انگیز نیست. حتى اگر آرام وقتى چاى خوردنمان تمام مى شود تو بگویى :خوشحال شدم دیدمت. من بگویم : من هم؛ حتى اگر وقت خداحافظى من بگویم مراقب خودت باش ، تو بگویى : تو هم. حتى اگر شب وقت خواب هم تمام فکرمان را دیدن و قرار امروزمان پُر کند باز هم آینده و احتمال نبودنت در آن آنقدرها هم غم انگیز نیست. غم از جایى شروع مى شود ، که چند هفته اى بگذرد کلافه از خواب بیدار شوم جلوى آینه کرم ضد آفتابم را بزنم و تو هنوز توى مغزم راه بروى. غم از جایى شروع مى شود ، تو در محل کارت سرت لاى پرونده ها باشد و من مغزت را ورق بزنم. من از آینده و نبودنت در آن نمى ترسم ، من از تمام نشدنِ تمام شده ها مى ترسم وگرنه رفتن و تمام شدنى که باورش کرده باشى که ترس ندارد.
خدایا! همہ رو مبتلا ڪن بہ حالِ خوب ، خوشبختے ، خندیدن از تہ دل و آرامش..