دو همسفرِ آرامِ خیال. یکی، مرا از زمین میبرد، آن یکی، مرا به درونم. وقتی فنجانم گرم است و آسمان لبپر... دلم میخواهد در سبد یک بالن، رها شوم به سمت رؤیاهایی که هنوز زندگی نکردم یادم میافتد که گاهی باید دل کند، از زمین، از روزمرگی، از آدمهایی که نمیفهمند دلت چرا اینقدر هوای رفتن دارد. آهسته از زمین جدا میشوی هیچ عجلهای نیست، هیچ مقصدی. فقط رفتن، فقط آرامی، فقط عطر قهوه و رنگهای خوابآلودِ آسمان. در آن لحظه، همهچیز کافیست. نه بیشتر، نه کمتر. تو هستی، قهوهات هست، و دلی که بالاخره آرام گرفته.
خدایا! همہ رو مبتلا ڪن بہ حالِ خوب ، خوشبختے ، خندیدن از تہ دل و آرامش.. ❉্᭄ ❉্᭄
تا بحال شده از خنده های کسی قند در دلتان آب شود و برق شوق در چشمانتان بی قرار؟ به راستی که دنیا محل گذر نیست دنیا محل دوست داشتن است...