از حريم دلم رفته رنگ هوس درد خود به كه گويم در درون قفس آه در درون قفس وه كه دست قضا بسته بال مرا روز و شب ز گلويم ناله خيزد و بس آه ناله خيزد و بس ميزنم فرياد ، هرچه باداباد واي از اين طوفان ، واي از اين بيداد آه واي از اين بيداد واي از اين بيداد ، آه واي از اين بيداد
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ! در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ...
سه پنج روزه که بوی گل نیومد صدای چه چه دانیال نیومد نوشتیم نامه ای با برگ خرما کی طاقت میاره تا بیست و یک ماه از آن روزی که سربازی به پا شد ستم بر ما نشد بر دخـــتران شد بسوزد آن که سر بازی به پا کرد تمام دخـــتران را چشم به راه کرد
ابر اگر از قبله آید سخت باران میشود شاه اگر عادل نباشد ملک ویران میشود گل به این پاکیزگی از آب لال میخورد خانه نزدیک دریا زود ویران میشود