خـدایـا ! من هـمانی هسـتم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم . همانی که وقتی دلش می گیرد وبغضش می ترکد،می آیدسراغت من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند . و چشم هایش را می بندد و می گوید : من این حرف ها سرم نمی شود! باید دعایم را مستجاب کنی! همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند! همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد !! همانی که بعضی وقت ها پشت سـر مردم حرف می زند ! گاهی بدجنس می شود ، البته گاهی هم خودخواه ! حـالا یـادت آمـد مـن کـی هـستم ؟!معبود من ! ساليانيست مرا راهي صحراي پر از رنگ و فريب كرده اي تا در آن سير كنم و تو را بيابم و با تو عاشقي و بندگي كنم . آن وقت كه مرا فرستادي پاك و سبحان بودم اما حال پر از رنگ دنيا شده ام. آن روز خود به من گفتي تا هميشه كنار تو هستم مرا فراموش نكن .اما امروز ياد همه هستم جز تو .. خداي من !پشيمـانم حلالم كـن .
خدایا! هنگامی که ثزوتم دادی،خوشبختی ام را نگیر. هنگامی که توانایی ام دادی،عقلم را نگیر. هنگامی که مقامم دادی،تواضعم را نگیر. هنگامی که تواضعم دادیعزتم را نگیر. هنگامی که قدرتم دادی،عفوم را نگیر. هنگامی که تندرستیم دادی،ایمانم را نگیر. و هنگامی که فراموشت کردم،فراموشم نکن!!
خدایا از خورشید تا تو راهی نیست! مگذار پس از آن همه جنگ، آن همه مبارزه جان فرسا شاهد غروب خورشید باشم. مگذار امواج مرا به ساحل سیاه بازگردانند و برای همیشه در حسرت جرعه ای نور بمانم. مگذار حتی برای لحظه ای بی نور، بی خورشید بمانم ..
خدایا از تو نمی خواهم که مرا به ساحلی برسانی که به آن پناه برم و اندکی بیاسایم. من امن ترین پناهگاه ها را دارم که تویی. خود از ساحل آمده ام، در طلب نور ، در طلب خورشید آمده ام! اگر لایق آن نیستم چرا مرا تا اینجا کشاندی؟ تا طعمه ی گرداب های حسرت شوم؟ تا در ساحل نشسته ها به ریشخندم گیرند و بگویند خورشید هم چیزی جز سیاهی نیست؟ نه، خداوندا نه! می دانم تو خود دریای رحمتی، دریایی که هیچ کس در آن سرگردان نمی شود ...
خدایا ، ای مهربان ترین مهربانان ... یاریم کن ، تنهایی ، بدون تو ، مگر می شود !!! نیازت دارم تا بتوانم ذوب در رحمتت گردم و آن فولاد آبدیده ای گردم که تو خواهی ... پس یاری ام کن ای عزیزترین کس تنهایی یوسف ...
خدایا... آسمونت روسراسر غم گرفته چه گویم از غمِ هستی ک دل ماتم گرفته ای چو من چشمونِ تولبریزِ بارونِ غمه ای آسمون، ای آبیِ غم آشیون تنهادر این دشت جنون ندارم از یارم نشون ...
آنگاه که دوازدهمین زنگ نیمه شب! نواخته می شود در انتظار پایان شادی هایت مباش و بدان که هیچ دری به روی تو بسته نخواهد شد! زیرا در این قصه.... خداوند فرشته مهربان توست
خدایا خسته ام ، از بد بودن هایم ... از اینهمه تظاهر به خوب بودن هایی که نیستم . از آفرینش کوهها و آسمانها و هستی که سخت تر نیست ... خوبم کن ؛ فقط همین