پاسخ : با خـــــــــــــــــــدا حرف بزن ای خدا میدونم باهام قهر کردی ولی یه فرصت دیگه بهم بده خدایا جبران میکنم فقط اون چیزی که میخوامو بهم بده خدایا تو بزرگی با گذشتی بخشنده ای منو ببخش از اشتباهام بگذر و بهم یه فرصت بده یه ارزو خدا فقط یه ارزو
پاسخ : با خـــــــــــــــــــدا حرف بزن خدای مهربونم مثل همیشه از بیراهه ای که در اون افتادم نجاتم بده
پاسخ : با خـــــــــــــــــــدا حرف بزن مهربان خـداي خوب من تو چه گسترده و بي صدا مي بخشي و ما چه حسابگرانه تسبيح مي گوييم...
پاسخ : با خـــــــــــــــــــدا حرف بزن پروردگارا,مهربانا... مرا در اغوش خود بگیر و با من حرف بزن مرا سرشار از ارامش خود کن مرا در نور خود شستشو ده بیهودگی, سایه ها, نارضایتی ها,ارزوها, ازردگی ها, افکار نا بجا و هر انچه را که تصور میکنم خودم ساخته ام و مرا از تو جدا کرده است به من نشان ده من بدان محتاجم تا خود را ان گونه ببینمکه تو مرا میبینی تا خود را انطور بشناسم که تو مرا برای همیشه شناخته ای تا خود را انجا پیدا کنم که تو باشی ومن در عشق تو, در اغوش تو, در خانه امن تو و هر زمان در کنار تو احساس امنیت کنم اری دگر مرا تابی نیست, قراری نیست دوباره دلتنگم... حتی بیشتر از گذشته ها ولی این بار, دگر دلی برای شکسته شدن نمانده و غروری برای به باد دادن نیز مرا به سرای ارامش نپذیرفت دیری نپایید که مرا از ان پیله کوچک شادمانی ام بیرون راند. دوباره در طوفان سرگردانم, دیگر پناهی نیست _________________
پاسخ : با خـــــــــــــــــــدا حرف بزن خدایا از گناهانم درگذر وهمچنان مارا به راه راست هدایت کن و از شر شیطان رجیم حفظ نماا زان که یک عمر به پاداش وفاداری برد لاله ی حسرت از این باغ به دامن یادا خدایا به خاطر داده ها و نداده ها سپاسگزاریمممممممممممممممم
پاسخ : با خـــــــــــــــــــدا حرف بزن هر وقت دلم میگیره و میخوام با خدا حرف بزنم این شعرو میخونم خدایا فاصله ت تا من خودت گفتی که کوتاهه از اینجا که من ایستادم چقد تا اسمون راهه من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده از این احساس یآسی که تو رو از خاطرم برده به تارکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو
پاسخ : با خـــــــــــــــــــدا حرف بزن ندایی می آید، ندایی آسمانی... از سوی خدایم می آید... ندای نوید صبح زندگی ام می آید... عشقی نهفته در درونم از غربت و تنهایی در پی این ندای ملکوتی برون می آید... ندایی می آید، از آسمان می آید... از سوی خدایم عشقی به امانت دارد... سر در گریبان خود داشتم که ناگاه این ندای زیبا را شنیدم، نه دیدم، احساسش کردم... آیا این همان ندایی است که مرا سوی خدا کشاند؟... چشم در تلاطم دریای وجودم دارم... ناآرام است، بی قرار است، نمی دانم دیگربار برای چه بی قرارست... هرگاه نسیمی از سوی دوست می آید اینگونه می شود... شاید این ندای آسمانی نسیمی از سوی یارم باشد، شاید بی قراری ام به خاطر آشنایی تار و پود وجودم با این نداست... نمی دانم...
پاسخ : با خـــــــــــــــــــدا حرف بزن دلم تنگ است... به دنیای تنهایی ام پناه آورده ام؛ همان دنیایی که همیشه ی زمان ها در آن آرام می گیرم... در این دنیا آموختم تنها آمدن، تنها بودن و تنها رفتن را... این سرنوشت غم انگیز انسان است... در این میان هرچه انسان از دنیای فراموشی بیشتر فاصله می گیرد، تنهاتر می شود و هر چه روح فراخ تر می گردد، غمگین تر می شود و محزون تر ... سر در گریبان غم و چشم در افق دوردست خدا کرده ام و از این فاصله می نالم... غمگینم به خاطر غم دیگران؛ انسان های تنهایی که جزء خدا کسی ندارند تا درد دلٍ بی تابشان را چو من با او گویند... و این است سرگذشت انسان، انسانِ عاشق آفریده شده ی خدا... و همیشه عشق در جدایی معنا می یابد... عاشق سینه چاک می باید در فراق و جدایی از معشوقش جدا نباشد... در زمان هایی که نمی بیندش، ناله سر کند و در وصال تنها نظاره... در دوری فریاد برآوردن و در لحظه ی رسیدن تنها نگاه دوختن و فرصت را غنیمت شمردن و محو شدن در او، شیوه ی دلباختگان است... خدایا! غمم را ز چشمم نمی خوانی؟!... خدایا عاشقم و مزد چنین عاشقی، تنهایی است، تنهاییی بهتر از تمام با هم بودن ها...
پاسخ : با خـــــــــــــــــــدا حرف بزن هر كجا بوى خـــــــــــــــــــــدا مى آيد خلق بين بى سر و پا مى آيد زانك جان ها همه تشنه ست به وى تشنه را بانگ ســــقا مى آيد شـــــــيرخوار كرمـــــــند و نگـــــــران تا كه مــــــــادر ز كجا مى آيد در فراقــــــــند و هـــــمه منـــــتظرند كز كجا وصــــــل و لقا مى آيد از مســـــــلمان و جــــــهود و ترســا هر سحر بانــــگ دعــا مى آيد خــــنك آن هوش كه در گوش دلــش ز آســـمان بانگ صــلا مى آيد گـــــــوش خـــــود را ز جفا پاك كنـيد زانك بانـــگى ز سمــــا مى آيد گـــــوش آلوده ننوشــــد آن بانــــــگ هر سزايى به ســـــزا مى آيد چشـــــم آلوده مكـــن از خد و خــال كـــان شهنشـــــاه بقا مى آيد ور شد آلوده به اشكش مى شــوى زانـك از آن اشـــك دوا مــى آيد كاروان شكر از مصـــــر رســـــــــــيد شـــــرفه گــــــام و درا مـى آيد هين خمــــــــــش كز پى باقى غزل شــــــــاه گوينــــده مـا مى آيد