زهرا شاهي منشي گوشي را برميدارد . ميگويم سلام يه وقت ميخوام از خانم دكتر . - شما خانومِ ... ؟ - بتول چاكرالحسيني - بتول چيچيالحسيني ؟ - چاكر، چاكر. با حرص مي گويم : مخلص ! از آن ابلههاي بداخلاق است . ميگويد : بالاخره چاكر يا مخلص خانوم ؟ - خانوم چاكر . اِ... - دكتر اين ماه وقت ندارن . ميتونم براي بيستم ماه ديگه يه وقت براتون بذارم . گوشي را محكم ميكوبم سرجايش و دندان هايم را بهم ميفشارم . وقتي براي الان وقت ندارد چرا اسم و فاميل ميپرسد ؟ چاكر يا مخلص چه فرقي ميكند؟ من الان دكتر لازم دارم . صداي شكستن ظرفي از آشپزخانه ميآيد . سرم را برميگردانم . صنم ناز ميگويد : تو رو خدا ببخش بتول خانم . داشتم ميذاشتمش تو آب چكون از دستم سر خورد. تند تند تكههاي بزرگ را با دست جمع ميكند و مياندازد تو سطل آشغال . ميگويم : شير آب رو ببند حروم شد . - چشم خانوم . زينت خانم رفته، اين جايش آمده . صنمناز ... مستخدمتان اسمش چيست ؟ صنمناااااز اصلا بروم ظرفها را از دستش بگيرم خودم برايش بشويم . بگويم : شما برو بنشين خودت رو باد بزن . شما صنمنازي . كلي ناز داري . حيفه وايسي كار خونه بكني . من بتول خانومم . خودم همه كارهاي خونهم رو انجام ميدم . اصلا ميخواي از اين به بعد من بيام خونهي شما كار كنم ؟ بتول بره خونهي صنم ناز كار كنه معقولتره تا صنم ناز بياد خونهي بتول . مگر هميشه مستخدمها و كلفتها بتول و سكينه و اينها نيستند ؟ به ساعت نگاه ميكنم . يازده صبحه . بايد راه بيفتم . ديگر بايد بروم سراغش . ديگر نميشود نرفت . نميشود نگفت . اين نگفتنها دارد خفهام ميكند . دارم ميروم ديدن مامانم . مامان خانوم كه از خودش ابتكار به خرج داده بود . نشسته بود كلي فكر كرده بود واسه من اسم گذاشته بود . وقتي 8 ماهش بود سر نماز به دلش افتاده بود ، شايد هم خواب ديده بود ، شايد هم نذر كرده بود . نميدانم . همينقدر گفته بود كه نيت كرده اسامي مهجور خانم فاطمه زهرا را كه هميشه روي كلفت و كنيزهاست بگذارد روي بچههاي خودش كه اسمها عزت پيدا كنند . كه يك دختر پولدار و خانوادهدار و تحصيل كرده با افتخار سرش را بالا بگيرد و بگويد من بتولم . بتول اسم حضرت زهراست . كه دل بيبي شاد شود . ذخيرهي آن دنيايش بشود . آه... براي خودش خواب ديده بود . براي خودش خيال كرده بود . چند وقت است ديدنش نيامدهام ؟ ميگفتم مامان آخر بايد اعتماد به نفسش را هم داشته باشي . ميگفت : خب داشته باش . ميگفتم وقتي توي مدرسه صدايت ميكنند "مفتول" بايد خيلي قوي باشي تا سرت را بالا نگه داري . ميگفت غلط ميكنن اسم حضرت فاطمه را مسخره ميكنن . تو بايد اينقدر محكم باشي تا هيچكس جرات نكنه مسخرهت كنه . بله، بايد... بايد ... راستي خيلي از بچههاي مدرسهمان حضرت زهرا را هم نميشناسد . آخر مامان من خيلي بچه بودم وقتي توي مدرسه بهم ميگفتند بتول خانوم چاكره ... بتول خانوم نوكره . چرا فكر كردي كه من بايد به خاطر يك اسم اين همه مبارزه كنم ؟ چرا فكر نكردي كه اگر نتوانم چه ؟ كه اگر نتوانم خودم هم همراه اسمم له ميشوم ؟ اصلا مگر تو مسوول ستاد احيا اسامي مهجور و دورانداخته بودي ؟ يادت هست هروقت به حيدر مي گفتي كه اول ميخواستي اسمش را عبدالمطلب بگذاري ميآمد دست هايت را ماچ ميكرد و ميگفت خدا به من رحم كرد ؟ آن وقت تو ميگفتي خيلي دلت بخواهد . اسم جد پيامبرخدا ... مامان آخر توي مغز تو چه بود ؟ من دوست داشتم مثلا اسمم شراره بود . شراره وزيري كلاس اول دبستان . باهوش و خوشگل . شايد بچههاي ديگر هم دوست داشتند اسمشان شراره باشد . حتي آنها كه اسمشان تينا بود . حتي آنها كه اسمشان نگار بود . بعدش دوست داشتم اسمم شقايق بود، بعد الميرا، بعد عسل، بعد ... مامان تو بايد ميفهميدي كه وقتي روي اسمي برچسب زده شد ديگر به اين سادگيها نميشود آن را پاك كرد . بايد قبول ميكردي كه اسم من هرچند لقب بنده خوب خدا بود اما مال اين دوره نيست . مامان من هيچ وقت دختري نبودم كه پولدار است و خوش لباس و باهوش ، اسمش هم بتول است . من دختري بودم كه چون اسمش بتول است، فقط بتول است . همين . و اين مرا ميكشت و خورد ميكرد و در خود فرومي برد . ميداني هيچوقت دوست صميمي نداشتم ؟ ميدانستي چقدر در مدرسه گوشهگير و تنها بودم ؟ نه نميدانستي . نميشد برايت اينها را گفت . هميشه فكر ميكنم شايد اگر اسم و فاميل ديگري داشتم حتما حداقل يك دوست پيدا ميكردم . حداقل شايد اين همه خجالت نميكشيدم. يادت ميآيد اجازه نميدادي از عوض كردن اسممان صحبت كنيم ؟ يادت ميآيد اعصابت بهم ميريخت و سرمان داد ميزدي . از اينكه نيت پاك تو را زير سوال ببريم فرياد ميزدي كه عزت خودتان را حفظ كنيد ... نبايد اينقدر ضعيف باشيد . باشد من نبايد اينقدر ضعيف باشم اما هستم . حالا چه ميگويي ؟ مادرِ من، وقتي من خودم حالم از اسم و فاميلم بههم ميخورد، چطور ميتوانستم ازشان دفاع كنم وقتي توي دبيرستان يلدا بهم ميگفت "كلفت الحسيني" ؟ بايد صدايم را سرم ميانداختم و ميگفتم : به من نگو كلفت الحسيني من چاكر الحسيني هستم؟ آن وقت اگر پوزخند ميزد و ميگفت چه فرقي ميكند من بايد چه جوابي ميدادم ؟ خيلي وقت است ديدنت نيامدهام . خيلي سال ... تو فقط مي گفتي: تو بايد ... تو نبايد... . مامانْ زينب، تو عقلت را از دست داده بودي . چه خيال كرده بودي ؟ فكر ميكردي پولمان اسمم را جواهر نشان ميكند ؟ بتول خانوم توي دانشكده وقتي هيچكس ماشين نداشت با پرايد ميآمد... بتول خانوم هيوندا خريده ... بتول خانوم مزدا دارد ...بتول خانوم سانتافه سوار مي شود ... اما هنوز بتول خانوم است . مامان خانوم ميدانستي توي دانشكده هيچ پسري هيچوقت طرف من نميآمد؟ شايد به خاطر اسمم . شايد به خاطر فاميلم . شايد به خاطر اينكه من آنقدر بياعتماد به نفس و خجالتي بودم كه جرات نميكردم سرم را مقابل كسي بالا بياورم چون ميترسيدم كه او را در حال پوزخند زدن به خودم ببينم . توي محل كارم هم كسي مرا حساب نميكند . اصلا ازدواج كنم كه چه بشود؟ اسم بچههايم را چكار كنم ؟ اگر اسم امروزي بگذارم ميگويند نگاه كن اسم خودش بتول است اسم بچهش فلان . از آن عقدهايهاست . اگر يك چيزي تو مايههاي خودم بگذارم كه ... اين روز ها وقتي از مادرها اسم بچههاشان را ميپرسي قري به سر و گردن خود ميدهند و با غرور ميگويند : آدرينا ... سورنا ... مديا ... پارميس ...آبتين . يه اسم اصيل ايرانيه ...اين را هم با افتخار ضميمه ميكنند . مامان حالا كه ديگر حرفي نداري، حالا كه چيزي نميگويي نميدانم چرا من هم از صرافت اسم عوض كردن افتادهام . ديگر چه فرقي ميكند ؟ وقتي هويتم بتول است، وقتي ذاتم بتول است، وقتي قيافهام عينهو بتولهاست ... لاغر و خشكيده. وقتي اصالتم چاكر و نوكر و مخلص است ... مامان آمدهام بگويم كه نميبخشمت ... يا ميبخشمت ؟ نميدانم . فقط بگويم كه اشتباه كردي . بگويم كه بعد از 27 سال هنوز نتوانستهام خودم را پيدا كنم، با خودم كنار بيايم . هنوز نتوانستهام آنطور كه تو ميخواستي سرم را با افتخار حتي بدون افتخار بالا بگيرم و بگويم "من هم كسي هستم". اين را هم بگويم كه اگر آقاي مولايي از من خواستگاري كرده چون قطعا نميدانسته اسمم چيست . حتما فكر مي كند اين خانوم حسيني بايد اسمش به ماشينش، به محل زندگي ش، به لباس پوشيدنش بيايد . حداقل آزيتايي رُزيتايي آناهيتايي ... راستي مامان، طيبه بهتر از بتول نبود ؟ حالا هم آمدهام بگويم كه ... ميبخشمت؟ يا هنوز نميتوانم ؟ مامان بايد صبر كني . بايد فكرهايم را بكنم . بايد ببينم اين آقاي مولايي ماندني است يا منصرف ميشود . هنوز بايد صبر كني . اين هم گلهايت ! بگذار برايت پَرپَرشان كنم . گلايل سفيد ... راستي اسمم را ميگذاشتي گلايل . گل ها هم عزت ميخواهند . چرا اين گلايل هاي بدبخت بايد فقط مخصوص سر قبر باشند ؟ اين طوري گلايلها هم عزت و آبرويي براي خودشان پيدا ميكردند ... بيخداحافظي بلند ميشوم و به طرف ماشينم حركت ميكنم . احساس سبكي ميكنم با اينحال هنوز توي دلم دارم ميگويم : مامان منو ببخش اما هنوز نميدانم ميخواهم ببخشمت يا نه . هي ميگويم . سوار ماشين ميشوم و راه ميافتم . قطعهها را با سرعت كم پشت سر ميگذارم و به درب خروج نزديك مي شوم . دلم برايش ميسوزد . ميدانم كه ميبخشمش اما دلم ميخواهد اذيتش كنم . ميدانم كه بدختي من فقط بخاطر اسمم نيست . از خودم است . از خودم ، شخصيتم، فكرم، روحم. ناگهان دلم خيلي برايش ميسوزد . ميزنم روي ترمز و پياده ميشوم . رو به جايي كه فكر ميكنم امتدادش به او ميرسد ميايستم و ميگويم : باشه ميبخشم ... ولي ازت دلگيرم . مكث ميكنم و بعد دوباره : ...و دوستت ندارم . تهران مرداد89
آیدا ایزدآبادی باز هم صبح: قهر، خستگی، کار، خمیازه ... برق هم که رفته ... خالیی این کامپیوترهای لبریز از بانکهای اطلاعاتی با قطع احتمالا غیرعمدی اینترنت، خالی تر هم میشود. حالا عشق از بین این صفحههای نوری خوش رنگ هم، روز به روز کم رنگ تر میشود. نگاه میکنم به خودم. از توی آینه نه، از پشت مردمکهای تو. میگوید: جز سردرد و دردسر نبوده ای برایم، با این همه دوستت دارم. نگاه میکنم به خودم، از چشمیی دری که هرشب از آن وارد این خانه میشوی و هیچ شبی کنارم نیستی، میبینم خودم را که از بین آن همه بازی شیرین کودکانه، تنها، تلخیهای یادم تو را فراموش یادم مانده و خندههای شور تو. از اینکه هروقت میخواستی زیبایی ی گلی سرخ را به محض ورودت به انگشتانم هدیه کنی، میگفتی: یادم تو را فراموش. همیشه سرخی ی گل را پشت سرت قایم میکردی تا توی چشمینبینم و یادم نیاید که این بار سر عشق شرط بسته بودیم و "جنینی که نه سقط میشود، نه به دنیا میآید". من همه ی عشقهای کوچکم را سروده بودم، سرودههای من از آمار سرطانهای مبتلا به افراد سیگاری ی تو در روز جهانی بدون دخانیات، بیشتر بود.عشقهای کوچک من خونشان را از سر راه نیاورده بودند که به بانک خون شعبه ی دل تو تسلیم شوند.عشقهای کوچک من فقط یادم تو را فراموش را خوب بلد نبودند. درست شنیدی، همین عشقهای کوچک من ... حالا نزدیک تر بیا، دستانت را به من بسپار. من میتوانم با دستهای تو، عشق کوچک دیگری را به قلبم هدیه کنم و توی گوشهایت نجوایی که میگوید: یادم تو را فراموش. بندرعباس خرداد 89
ترکیه پس از بزرگداشت هشتصدمین سال تولد مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی، که در سال گذشته برگزار شد سال ۲۰۰۸ میلادی را به بزرگداشت از ملا نصر الدین اختصاص داده است. ملا نصرالدین در کشورهای افغانستان، ایران، ترکیه، ازبکستان و جمهوری آذربایجان از شخصیت های مهم بذله گویی و فکاهی شناخته می شود و این کشورها در مورد انتساب این شخصیت با یکدیگر اختلاف نظر دارند. اما ملا نصرالدین در افغانستان چه جایگاهی دارد و مردم او را چگونه می شناسند؟ کمتر کسی در افغانستان پیدا می شود که نام ملا نصرالدین و فکاهه های او برایش آشنا نباشد. مردم این کشور در زندگی روزمره خود بارها از این نام و فکاهی های متعلق و یا منسوب به او، برای خنداندن همدیگر استفاده می کنند. شخصیت حقیقی؟ ملا نصرالدین واقعا کی بود؟ آیا او دارای شخصیت حقیقی است و یا این که با گذشت زمان، مردم چنین شخصیتی را از خود ساخته و پرداخته اند؟ دکتر عبدالغفور آرزو، محقق ادبی و نویسنده کتاب "سیاه سپید اندرون" بر این نظر است که ملا نصرالدین ممکن است شخصیتی حقیقی بوده باشد ولی در طول زمانها و در مناطق مختلفی از جهان از یک شخصیت واحد، چندین شخصیت ساخته شده است. به گفته آقای آرزو، دلیل چنین امری موجودیت استبداد و نظام های اقتدارگرا در جوامعی بوده است که مردم نمی توانستند خواست های مشروع خود را به گوش مسئولان برسانند. او می گوید: "این روایتگری و انتساب همه دردهای ناگفته به راویان ناشناخته، نتیجه استبداد است. یکی از ویژگی های جوامع استبدادی چنین است: "من نمی گویم، دیگران گفته اند." ملا � نصر � دین این محقق افغان به این باور است که نام ملا نصرالدین هم با چنین ترکیبی (ملا � نصر � دین) به شکل تصادفی مطرح نشده است.آقای آرزو می گوید: "ملا نصرالدین هم ملا است، یعنی فهم فقاهتی دینی دارد به صورت متعادل و اندک و هم نشاندهنده واژه نصر، یعنی پیروزی است." ملا نصرالدین بنا به روایتی در سال ۱۲۰۸ در خراسان و در زمان حکومت سلجوقیان متولد شد. برخی منابع او را هم عصر تیمور دانسته اند. ملا نصرالدین، از شرق تا غرب در نزدیک آقشهر از توابع قونیه محلی است که با قفلی بزرگ بسته شده و میگویند که قبر ملانصرالدین در آنجاست. مجسمه منسوب به ملا نصرالدین در شهر بخارا در ازبکستان امروز قرار دارد (تصویر فوق) ضمن اینکه در مسکو نیز مجسمه ای از او ساخته شده که در محوطه مقابل ایستگاه مترو "مالادوژنایا" واقع در غرب مسکو نصب شده است. ملا نصرالدین را برخی پژوهشگران به عنوان عارف و صوفی شوریده حال نیز معرفی کرده اند ولی این جنبه از شخصیت او کمتر شناخته شده و معروف است. صداها کتاب از فکاهه های ملانصرالدین به زبان های مختلف جهان از جمله انگلیسی، روسی، آلمانی، عربی و چینیی تا حالا منتشر شده است. از این شخصیت مهم طنز و بذله گویی، چندین فیلم و نمایشنامه نیز در آمریکا، چین و هند ساخته شده است. یک روانشناس آمریکایی در دانشگاه برکلی بر اساس داستانی از ملا نصرالدین، نظریه جدیدی را در روانشاسی مطرح کرده که به نام "تئوری ملانصرالدین در مورد نارسیسم" شهرت جهانی یافته است. ملا نصرالدین را در کشورهای مختلف به نام های خاصی می شناسند، در ترکیه به نام "هوجا نصرتین" معروف است و در میان عرب زبانان به "حجا" و یا "خواجه" شهرت دارد. ترکیه که در نظر دارد امسال به مناسبت هشتصدمین سال تولد ملا نصرالدین مراسم ویژه ای را در مورد این شخصیت نماد طنز و فکاهی برگزار کند، نشان ویژه ای را نیز به این مناسبت تهیه کرده است.
ققنوس یك اسطوره ایرانی نیست. افسانه این پرنده كه نماد عمر دگربار و حیات جاودان است از مصر باستان برخاسته، به یونان و روم رفته، و هم سو با باورهای مسیحیت شاخ و برگ بیشتر یافته است. ققنوس در گستره شعر كهن فارسی هیچگاه جایی نداشته تا آن جا كه طی هزار سال، به جز یك مورد، مضمون قرار نگرفته است. فقط عارف نامی عطار، در برابر این باور دیرینه که ققنوس حیات جاودان دارد، با صراحت آن را فانی دانسته و بر همه گیر بودن مرگ تاكید ورزیده است در فرهنگ زبان انگلیسی، ققنوس Phoenix پرنده ای است افسانه ای و بسیار زیبا و منحصر به فرد در نوع خود كه بنا بر افسانه ها 500 یا 600 سال در صحاری عرب عمر می كند، خود را بر تلی از خاشاك می سوزاند، از خاكسترش دگر بار با طراوت جوانی سر بر می آورد و دور دیگری از زندگی را می گذراند و غالبا تمثیلی است از فنا ناپذیری و حیات جاودان1. طی هشت قرن قبل از میلاد مسیح، رویهم در نه مرجع از پرنده ققنوس نام برده شده كه هشت مورد آن از طریق نقل قول مولفان بعدی به ما رسیده و فقط یك مورد اثر هردوت مورخ یونانی 484 تا 424 قبل از میلاد با شرح كامل محفوظ مانده كه برگردان آن از متن انگلیسی به فارسی در این جا آورده می شود 2 مصریان پرنده مقدس دیگری دارند به نام ققنوس كه من آن را جز در تصاویر ندیده ام. این پرنده به راستی نادر است و به روایت مردم شهر Heliopolis ، هر 500 سال یك بار آن هم پس از مرگ ققنوس قبلی در مصر می آید. آن طور كه از شكل واندازه اش در تصاویر بر می آید، بال و پرش بخشی قرمز و بخشی زرد طلایی است و اندازه و شكل عمومی آن مانند عقاب است. داستانی هم از كار این پرنده می گویند كه به نظر من باور كردنی نیست و آن این كه این پرنده جسد والد خود را، كه با نوعی صمغ گیاهی خوشبو 3 اندود شده، همه ی راه از سرزمین عرب تا معبد آفتاب با خود می آورد و آن را در آن جا دفن می نماید. می گویند برای آوردن جسد ابتدا گلوله ای آن قدر بزرگ كه بتواند آن را حمل نماید از آن صمغ گیاهی می سازد، بعد توی آن را خالی می كند و جسد را در آن می گذارد و دهانه آن را با صمغ تازه می گیرد و گلوله را كه درست همان وزن اولیه خود را پیدا كرده به مصر می آورد و در حالی كه تمامی رویه گلوله از صمغ پوشانده شده آن را همان طور كه گفتم درون معبد آفتاب می گذارد، و این داستانی است كه درباره این مرغ و كارهایش می گویند طی نخستین قرن میلادی، روی هم 21 بار توسط ده مولف از ققنوس یاد شده است2. از مجموع این منابع چنین بر می آید كه خاستگاه اسطوره ققنوس تمدن قدیم مصر بوده و بعدها به ترتیب در تمدن های یونانی، رومی و مسیحی درباره آن سخن گفته اند. در میان مصریان، اسطوره ققنوس در اصل اسطوره خورشید بوده كه بعد از هر شب دگر بار در سحرگاه طلوع می كند و نام شهر هلیوپولیس در نوشته هردوت نیز باید در همین ارتباط باشد 4. واژه فنیكس در زبان عبری شامل سه بخش fo-en-ix به معنی یك آتش بزرگ است :یونانی دیگری به نام Claudius Aelianus مشهور به Aelian 200 سال بعد از میلاد مسیح نوشت "ققنوس بدون كمك از علم حساب یا شمردن با انگشت، حساب 500 سال را درست نگه می دارد زیرا او از طبیعتی كه عقل كل است همه چیز را می آموزد. با آن كه اطلاع در مورد ققنوس لازم به نظر می رسد معهذا گمان نمی رود در میان مصریان - شاید جز انگشت شماری از كشیشان - كسی بداند كه 500 سال چه وقت به سر می رسد، ولی دست كم ما باید بدانیم كه مصر كجاست و هلیوپولیس مقصد ققنوس در كجا قرار دارد و این پرنده پدرش را درون چه نوع تابوت می گذارد و در كجا دفن می كند." این مورخ، بر اساس متن انگلیسی، والد ققنوس را پدر می خواند ولی از ققنوس به صیغه خنثی ( it ) نام می برد. مولفان بعدی برای ققنوس غالبا از صیغه تأنیث استفاده كرده اند، اما از آن جا كه این پرنده افسانه ای تك و منحصر به فرد بوده و زاد و ولد آن از جفتگیری ناشی نمی شده، لذا بحث در مورد جنسیت آن چندان مهم به نظر نمی رسد از میان رومیان، Publius Ovidius Naso مشهور به Ovid 43 قبل از میلاد تا 18 بعد از میلاد :نخستین كسی بود كه به زبان لاتینی درباره ققنوس نوشت چه بسیار مخلوقاتی كه امروزه بر روی زمین راه می روند ولی در ابتدا به شكل دیگری بوده اند. فقط یك موجود هست كه تا ابد همان طور باقی می ماند یعنی طی سال ها بی آن كه عمری بر او بگذرد به همان شكل اولیه دگر بار متولد می شود و آن پرنده ای است كه آشوری ها یا به تعبیر برخی منابع احتمالا سوری ها یا فنیقی ها آن را ققنوس می نامند. دانه و علف معمولی نمی خورد، ولی از عصاره میوه ها و از ادویه خوشبوی كمیاب می خورد. وقتی 500 ساله شد بر بالای نخل بلندی آشیان می سازد و با چنگالش از مرغوب ترین مواد، از پوست درخت گرفته تا دارچین و دیگر ادویه و صمغ برای خود بستر می سازد و بعد می میرد و روحش با دود و بخار معطر به دوردست می رود، و داستان چنین ادامه می یابد كه سپس از سینه بدن بی جان او ققنوس كوچكی سر بر می كشد تا آن طور كه می گویند 500 سال دیگر زندگی كند و در آن زمان كه پس از سن و سالی شهامت لازم را پیدا كرد تخت و آشیانش را كه مدفن پدرش هست بر فراز نخلی رفیع به حركت در می آورد و سفر به شهر آفتاب را شروع می كند، همان جایی كه در معبد آفتاب آشیان ققنوس خوش می درخشد رومیان دیگر از جمله Pliny تا 79 میلادی، Tactius تا 117 میلادی، Solinus قرن سوم میلادی، و Claudiun اواخر قرن چهارم تا اوایل قرن پنجم میلادی هر یك شرح مفصلی در مورد ققنوس نوشته اند. روحانیون مسیحی نیز افسانه ققنوس را به اشكال مختلف و با تعابیری در جهت باورهایشان نوشته اند و به آن شاخ و برگ داده اند. از جمله St. Clement در روم حدود سال های 90 تا 99 میلادی نوشت: "از جسد ققنوس كرمی به وجود می آید كه پس از رشد كردن بال در می آورد و آشیانی را كه استخوان های سلفش در آن است از سرزمین مصر به شهر آفتاب می آورد و كشیشان حساب سال ها را می كنند تا آن پانصدمین سال باشد. شگفتا كه خالق این جهان به آنان كه با ایمان راسخ در خدمتش بوده اند، ولو یك پرنده، عمر دوباره می بخشد." روحانی دیگر Tertullian متولد 150 تا 160 میلادی با تاكید بر این كه در هر زمان فقط یك ققنوس وجود دارد و هم اوست كه می رود و باز می گردد، این پرنده را شاهد زنده برای رستاخیز جسمانی نوع بشر می دانست. بعدا Lactantius متولد 250 و متوفی بعد از 317 میلادی، كه معلم Cripsus پسر كنستانتین بود، ققنوس را اثباتی برای زندگی پس از مرگ تلقی می كرد. لاكتانتیوس مطالب بسیار به افسانه ققنوس افزود كه در واقع پایه بسیاری از داستان های بعدی در مورد ققنوس گردید. وی در پایان مقاله خود مینویسد تنها دلخوشی ققنوس مرگ است، برای آن كه بتواند زاده شود ابتدا می خواهد كه بمیرد. او فرزند خویشتن است. هم والد خویش است و هم وارث خود، هم دایه است و هم طفل. در واقع او خودش است ولی نه همان خود، زیرا او ابدیت حیات را از بركت مرگ به دست آورده است در زمان لاكتانتیوس، بر روی سكه های كنستانتین و پسران او ققنوس نقش گردید. Rufinus متولد 344 :میلادی که یک روحانی مسیحی بود در سال 408 میلادی نوشت در حالی كه ققنوس بدون جفت گیری می زاید و زاده می شود، چرا باید آبستنی مریم باكره و بكرزایی او برای ما شگفت انگیز باشد؟ و بالاخره روحانی دیگری به نام سن گریگوری 538 تا 593 میلادی در كتابی تحت عنوان "عجایب :هفتگانه" كه در آن ققنوس در مرتبه سوم قرار داشت نوشت معجزه ققنوس را باید برهان روشنی بر معاد جسمانی انسان دانست، انسانی كه از خاك به وجود آمده و به ذرات خاك تبدیل می شود و با صور اسرافیل دوباره از همین ذرات بر خواهد خاست طول عمر ققنوس را در نخستین منابع 500 سال گفته بودند در حالی كه لاكتانتیوس و كلادین آن را هزار سال، سولینوس حداكثر 12954 سال، پلینی 540 سال و تاكیتوس 1461 سال دانسته اند. ادبیات قرون وسطی، به ویژه متون كلیسا، نیز سرشار از اشارات و مضامین مربوط به ققنوس است و طول وتفصیلی كه طی قرون به آن داده اند اصل اسطوره را دو چندان شگفت آور جلوه می دهد. آثار نویسندگان و شاعران قرون جدید و معاصر در مغرب زمین كه در آن ها به ققنوس اشاره رفته نیز بسیار زیاد است 5. از مجموع :این مطالب می توان دو روایت كلی برای ققنوس ارائه داد الف - یكی آن كه از بدن بی جان والدش به وجود می آید و جسد والدش را به شهر هلیوپولیس می برد و در قربانگاه معبد آفتاب می سوزاند، ب - دیگر آن كه ققنوس در تلی از چوب و خاشاك خوشبو آتش می افكند، بال می زند و شعله می افروزد، خود در آتش می سوزد و از خاكسترش ققنوسی دیگر زاده می شود. بطور خلاصه، "ققنوس در آتش می سوزد و دیگر بار از خاكستر خود زاده می شود". در زبان انگلیسی مثلی است كه "هر آتشی ممكن است ققنوسی در بر داشته باشد. Any fire might contain a phoenix . ، مشابه این بیت از سعدی که: هر بیشه گمان مبر که خالیست / شاید که پلنگ خفته باش در خلال بحث پیرامون اسطوره ققنوس غالبا پای دو سه واژه و مفهوم دیگر نیز به میان می آید كه به جهت تشابه در لفظ و ارتباط با موضوع به توضیح آن ها پرداخته می شود ●نخل را در زبان یونانی Phoenix و به عبری Phenice می نامند. اسم جنس این درخت در گیاهشناسی Phoenix نخل خرما = Phoenix dactylifera می باشد. علاوه بر تشابه اسمی، برگ نخل كه مستقیما از تنه درخت می روید، كاملا شبیه به بادبزن است و با بال و بال زدن ققنوس در برافروختن آتش بی شباهت نیست. همچنین برگ نخل به خورشید و اشعه آن شباهت دارد. ضمنا نخل های جوان به طور طبیعی در پای نخلِ مادر ققنوس وار سر بر می آورند و عمری طولانی می كنند. متون مذهبی قرون وسطی غالبا ققنوس را به صورت نشسته بر روی نخل نشان می دهند. به درستی معلوم نیست كه درخت و پرنده كدام یك از دیگری نام گرفته است ●هردوت به پرنده اسطوره ای دیگری در مصر باستان اشاره می كند به نام بنو كه امروزه آن را با الفبای لاتین به اشكال bennu ، benu ، ben.w و bn.w می نویسند. افسانه بنو كاملا شبیه به ققنوس بوده است: در آتش می سوخته، دگر بار تولد می یافته، به شهر هلیوپولیس پرواز می كرده ومبدا سال و تاریخ جدید بوده است. در یكی از نقوش مصر باستان چنین آمده كه "من بنو هستم كه خودش را به وجود می آورد و عطر و بخور به الهه رستاخیز می دهد." بنو در مصر یك اسطوره خورشیدی بوده با این تفاوت با ققنوس كه بنو در نقاشی های مصری به صورت یك پرنده آبی و به شكل مرغ ماهیخوار نشان داده شده است و نكته جالب آن كه كلمه بنو نیز مانند ققنوس به هر دو معنی نام پرنده و نخل خرما بوده است. ● Phoenicia یا فنیقیه نام كشوری باستانی بوده كه به صورت نواری باریك در ساحل مدیترانه، در غرب لبنان كنونی، قرار داشته است. فنیقیه معرب اسمی است كه یونانی ها به این سرزمین داده بودند و به معنی الهه آفتاب سرخ است. ققنوس در زبان یونانی به معنی رنگ سرخ یا ارغوانی است و فنیقی ها را مبتكر و سازنده این رنگ می دانند. کلمه Phoenicean هم به معنی فنیقی (اهل فنیقیه) و هم صفت مربوط به رنگ سرخ یا ارغوانی است. بنابراین، نام این سرزمین و معنی آن، وجود شهر آفتاب (بعلبك) در آن جا، و بال و پر سرخرنگ یا ارغوانی ققنوس با هم بی ارتباط به نظر نمی رسند. برخی ققنوس را پرنده ارغوانی و پرنده فنیقیایی هم نامیده اند 6 در تاریخ اساطیر و ادبیات باستان، این پرنده افسانه ای با قو مشابهات و مشتركات بسیار دارد 7 برخی معتقدند كه اسطوره ققنوس از قو پدید آمده و نوای ققنوس را در زمان مرگ همانند سرودی می دانند كه بنا بر اساطیر یونانی قو برای آپولون خوانده بود. از سقراط نقل است كه "من از قو كمتر نیستم كه چون از مرگش آگاه شود، آوازهای نشاط انگیز می خواند و با شادی و طرب می میرد". در زبان فرانسه، آخرین تالیف زیبای یك نویسنده را "آواز قو" می نامند. شاید از همه چشمگیرتر تشابه لفظ ققنوس با نام علمی جنس قو در پرنده شناسی Cygnus ، با نام قو در زبان یونانی koknus و با نام قو در فارسی باشد. در ادبیات معاصر ایران چند باری به ققنوس اشاره شده است از آن جمله نیمایوشیج با استعاره ققنوس حال و وضع خود را بیان کرده است ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازه جهان آواره مانده از وزش بادهای سرد بر شاخ خیزران بنشسته است فرد بر گِرد او، به هر سر شاخی، پرندگان . بانگی بر آرد از ته دل سوزناك و تلخ كه معنیش نداند هر مرغ رهگذر وانگه ز رنج های درونیش مست خود را به روی هیبت آتش می افكند باد شدید می دمد و سوخته ست مرغ خاكستر تنش را اندوخته ست مرغ پس جوجه هاش از دل خاكسترش به در در شعر نیما، خیزران یا نی کنایه از قلم است و فرد نشستن بر سر آن توصیف یكه و تنها بودن او در شعر نوست. نیما به اشاره می گوید که شعر نو برای بسیاری ناآشناست. او سرانجام با رنج درون می سوزد، با این امید كه پویندگان راهش ققنوس وار در آینده سر بر آورند و به كار او حیات جاوید بخشند از دکتر شفیعی كدكنی است که در آنجای كه آن ققنوس آتش می زند خود را پس از آنجا كجا ققنوس بال افشان كند در آتشی دیگر خوشا مرگی دگر با آرزوی زایشی دیگر احمد شاملو دفتر شعری دارد با عنوان ققنوس در باران 45-1344، ولی شعری با این عنوان در آن دفتر نیست و در چاپ های موجود نیز مقدمه ای بر دفتر که تسمیه آن را توجیه کند وجود ندارد، و بالاخره نمایشنامه ققنوس است از محمود دولت آبادی. به رغم این اشارات، طی هزار سال شعر فارسی، از رودكی تا فروغی بسطامی، ققنوس یا دیگر صُور نگارش آن ققنس، قوقنس، قوقنوس و قوقینوس فقط در یك شعر از عطار در منطق الطیر مضمون قرار گرفته است8 احتمالا به این دلیل که ققنوس یك اسطوره ایرانی نیست. عبارات کوتاهی که در مورد این مرغ افسانه ای در منابع مختلف آنندراج، برهان قاطع، لغت نامه دهخدا، فرهنگ معین و ... آمده در لفظ و معنی به نقل از یكدیگرند و از چند و چون این اسطوره و سابقه آن در تمدن های مصر و یونان و روم کمترین رد پایی بدست نمی دهند و شگفتا كه هیچ یك از آنان به اثر منحصر به فرد فارسی از عطار اشاره ای ندارند. عارف بزرگ و نامی فریدالدین عطار نیشابوری شعر عارفانه ای در منطق الطیر زیر عنوان حکایت مرگ ققنوس دارد كه حتی مولفان خارجی از آن نام می برند 9 ابتدا چکیده ای از این حکایت بصورت نثر آورده می شود: ققنوس یا به شیوه نگارش در دیوان عطار ققنس مرغی است عجیب از هندوستان 10، دارای منقاری سخت و دراز، با تقریبا صد سوراخ، ثقبه كه هر سوراخ آن، مانند نی، آوایی دگر دارد. ققنوس تنها و بی جفت است و نغمه حزین او حیوانات دیگر را بیخود و بی قرار می كند. دانشمندی علم موسیقی را از آوای او فرا گرفت. نزدیك به هزار سال عمر می كند و زمان مرگ خود را به خوبی می داند. در وقت مرگ هیزم فراوان گرد می آورد، آوازهای بسیار حزین از دل پر خون می خواند، دیگر حیوانات به دورش جمع می شوند و برخی در برابرش جان می دهند، در دم آخر چنان سخت بال بر هم می زند كه از آن آتش می جهد و او را با انبوه هیزم به آتش می كشد، بعد می سوزد و به كلی خاكستر می شود، و از میان خاكستر بچه ققنوسی پدید می آید، و چه كس تا كنون زاییدن پس از مردن را دیده است؟ ققنوس در پس عمری طولانی با رنج و درد، بی یار و فرزند، تنها و بی پیوند، بالاخره عمرش به سر می رسد و اجل او را می گیرد. در سراسر عالم هیچ كس را از مرگ رهایی نیست و عجیب آن كه هیچ كس را هم قصد و رغبتی به آن نیست. مرگ سخت و قسی است ولی باید با نرمی با آن رو به رو شد، و شاید در میان همه كارها از همه سخت تر همین باشد این نكته نیز درخور توجه است كه عطار بر مبنای این اعتقاد كه همگان طعم مرگ را می چشند كل نفس ذائقة الموت، در مقابل این باور دیرینه اقوام و ملل مختلف كه طی قرون و اعصار ققنوس را نماد و نماینده حیات جاودان می دانستند، تنها كسی است كه در آن زمان با صراحت و روشنی ققنوس را فانی و بچه ققنوس سر از خاكستر برآورده را زاده او، نه خود او، می داند و در ابیات آخر شعر بر همه گیر بودن مرگ و ضرورت آمادگی برای مقابله با مرگ تاكید می كند. حكایت مرگ ققنس هست ققنس طرفه مرغی دلستان موضع این مرغ در هندوستان سخت منقاری عجب دارد دراز همچو نی در وی بسی سوراخ باز قرب صد سوراخ در منقار اوست نیست جفتش طاق بودن كار اوست هست در هر ثقبه آوازی دگر زیر هر آواز او رازی دگر چون به هر ثقبه بنالد زار زار مرغ و ماهی گردد از وی بی قرار جمله پرّندگان خامش شوند در خوشی بانگ او بیهش شوند فیلسوفی بود دمسازش گرفت علم موسیقی ز آوازش گرفت سال عمر او بُوَد قرب هزار وقت مرگ خود بداند آشكار چون ببُرّد وقت مردن دل ز خویش هیزم آرد گرد خود ده خرمه بیش در میان هیزم آید بی قرار در دهد صد نوحه خود زار زار پس بدان هر ثقبه ای از جان پاك نوحه ای دیگر بر آرد دردناك چون كه از هر ثقبه هم چون نوحه گر نوحه دیگر كند نوعی دگر در میان نوحه از اندوه مرگ هر زمان بر خود بلرزد هم چو برگ از نفیر او همه پرّندگان وز خروش او همه درندگان سوی او آیند چون نظارگی دل ببرند از جهان یك بارگی از غمش آن روز در خون جگر پیش او بسیار میرد جانور جمله از زاری او حیران شوند بعضی از بی قوتی بی جان شوند بس عجب روزی بود آن روز او خون چكد از ناله جان سوز او باز چون عمرش رسد با یك نفس بال و پر بر هم زند از پیش و پس آتشی بیرون جهد از بال او بعد آن آتش بگردد حال او زود در هیزم فتد آتش همی پس بسوزد هیزمش خوش خوش همی مرغ و هیزم هر دو چون اخگر شوند بعد از اخگر نیز خاكستر شوند چون نماند ذره ای اخگر پدید ققنسی آید ز خاكستر پدید آتش آن هیزم چو خاكستر كند از میان ققنس بچه سر بر كند هیچ كس را در جهان این اوفتاد كو پس از مردن بزاید یا بزاد؟ گر چو ققنس عمر بسیارت دهند هم بمیری هم بسی كارت دهند سال ها در ناله و در درد بود بی ولد بی جفت فردی فرد بود در همه آفاق پیوندی نداشت محنت جفتی و فرزندی نداشت آخرالامرش اجل چون یاد داد آمد و خاكسترش بر باد داد تا بدانی تو كه از چنگ اجل كس نخواهد برد جان چند از حیل در همه آفاق كس بی مرگ نیست وین عجایب بین كه كس را برگ نیست مرگ اگر چه بس درشت و ظالم ست گردن آن را نرم كردن لازم ست گر چه ما را كار بسیار اوفتاد سخت تر از جمله این كار اوفتاد یادداشت های زیرنویس ============= 1. Webster's Encyclopedic Unabridged Dictionary of the English Language, Portland House, New York, 1989. 2. R. Van Den Broek, The Myth of the Phoenix, E. J. Brill, Leiden, Netherlands, 1972. این کتاب، با 485 صفحه و 40 گراور و بیش از هزار زیرنویس، مشتمل بر توضیحات و منابع، رساله دكترای مولف در دانشگاه Utrecht در هلند بوده است. نوشته های مورخان باستان در مورد ققنوس از این مأخذ نقل گردیده است. 3. در متن انگلیسی، myrrh آمده که هم نام نوعی صمغ یا رزین است که با آن مواد خوشبو و بخور دهنده می سازند و هم نام درخت یا درختچه ایست از جنس Commiphora که این صمغ را تولید می کند. در مأخذ زیر، Mirrh درختی بومی ایران دانسته شده که صمغی به رنگ سرخ مایل به سیاه تولید می کند: [Laufer, Berthold. 1919. Sino-Iranica: Chinese contributions to the history of civilization in ancient Iran. Field Museum of Natural History, Chicago. Publication 201, Anthropological Series, Vol. 15 (No. 3), pp. 460-461.] 4. Helio به معنی خورشید (جنس گل آفتابگردان = Helianthus) و Polis به معنی شهر (شهربانی = Police) است، مانند پرسپولیس و مینیاپولیس. خرابه های شهر قدیمی هلیوپولیس در شمال مصر قرار دارد. ضمنا نام قدیمی بعلبك در زبان یونانی، در شمال كشور لبنان، هلیوپولیس بوده و در نوشته هردوت و دیگران در مورد پرواز ققنوس از مصر به شهر آفتاب، باید اشاره به شهر اخیر (بعلبك) باشد. 5. Lyna Montgomery, The Phoenix: Its use as a literary device in English from the 17th to the 20th century, D. H. Lawrence Research, 1972, Vol. 5, pp 268-323. 6. ضمنا ققنوس نام یك صورت فلكی در نجوم است كه در این جا مورد بحث قرار نمی گیرد. 7. فرهنگنامه ادبی فارسی، دانشنامه ادب فارسی 2، به سرپرستی حسن انوشه، سازمان چاپ و انتشارات، تهران، 1376، صفحه 9-458. 8. در قصیده معروف (روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست ...) از ناصر خسرو، در برخی نسخ، بیت زیر وجود دارد که در آن از ققنس همراه با دیگر مرغان نام برده شده، بی آن که اشاره یا کنایه ای در بر داشته باشد: چون من كه تواند كه پرد در همه عالم از كركس و از ققنس و سیمرغ كه عنقاست در بیت زیر از قاسم انوار (متوفی 837 قمری) نیز به نغمه ققنوس اشاره شده که مشخصه ی این مرغ افسانه ای نیست: لاف عرفان می زند آن زاهد لاغر شکار نغمه ققنوس را با جقجق عقعق چه کار جقجق = ناله و فریاد مرغان (زخمی). عقعق = نوعی زاغ. فقط بیت زیر از میرزا محمد تقی حجّة الاسلام متخلص به نیّر، شاعر عهد قاجار (1248 تا 1312 قمری)، به سوختن ققنس اشاره دارد: از هوش جانگداز شد آب استخوان من آن ققنسم کز آتش خود سوخت جان من 9. مأخذ 2 بالا، صفحه 481. 10. در متون مختلف طی قرون متمادی، ققنوس را با مرغ افسانه ای Gardua در هند مرتبط و حتی آن را پیشینه ی اسطوره ققنوس دانسته اند. در مجلدات Bestiary یا Beast Book كه طی قرن 12 و 13 میلادی از سوی كلیسا منتشر می شده نیز ققنوس رامرغی از هندوستان می دانستند كه با عصر عطار (متوفی 1229 میلادی) مطابقت دارد. ضمنا به نقل از فرهنگ بزرگ سخن، ابن ایوب الحاسب الطبری از دانشمندان قرن پنجم قمری در کتاب تحفة الغرائب آورده که "در هندوستان مرغی است که آنرا ققنس خوانند
بعضي از كتابها ساده لباس ميپوشند و بعضي لباسهاي عجيب و غريب و رنگارنگ دارند. بعضي از كتابها براي ما قصه ميگويند تا بخوابيم و بعضي قصه ميگويند تا بيدار شويم. بعضي از كتابها تنبل هستند. بعضي از كتابها زياد ميخوابند و هميشه خميازه ميكشند. بعضي از كتابها شاگرد اول ميشوند و جايزه ميگيرند. بعضي مردود ميشوند و بعضي تجديد. بعضي از كتابها تقلب ميكنند. بعضي از كتابها دزدي ميكنند. بعضي از كتابها به پدر و مادر خود احترام ميگزارند و بعضي حتي اسمي هم از پدر و مادر خود نميبرند. بعضي از كتابها هر چه دارند از ديگران گرفتهاند و بعضي از كتابها هر چه دارند به ديگران ميبخشند. بعضي از كتابها فقيرند و بعضي گدايي ميكنند. بعضي از كتابها پر حرفند ولي حرفي براي گفتن ندارند و بعضي ساكت و آرامند ولي يك عالم حرف گفتني در دل دارند. بعضي از كتابها بيمارند، بعضي از كتابها تب دارند و هذيان ميگويند. بعضي از كتابها را بايد به بيمارستان برد تا معالجه شوند و بعضي را بايد به تيمارستان برد. بعضي از كتابها كودكانه و لوس حرف ميزنند و بعضي از كتابها فقط غر ميزنند و نصيحت ميكنند. بعضي از كتابها دوقلو يا چند قلو هستند. بعضي از كتابها پيش از تولد ميميرند. و بعضي تا ابد زنده هستند. بعضي از كتابها سياهپوستند، بعضي سفيد پوست و بعضي زردپوست يا سرخ پوست. بعضي از كتابها به رنگ پوست خود افتخار ميكنند و رنگ ديگران را مسخره ميكنند _________________
بعضي از آدمها جلد زركوب دارند. بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازك. بعضي از آدمها با كاغذ كاهي چاپ ميشوند و بعضي با كاغذ خارجي. بعضي از آدمها ترجمه شدهاند. بعضي از آدمها تجديد چاپ ميشوند و بعضي از آدمها فتوكپي آدمهاي ديگرند. بعضي از آدمها با حروف سياه چاپ ميشوند و بعضي از آدمها صفحات رنگي دارند. بعضي از آدمها تيتر دارند. فهرست دارند و روي پيشاني بعضي از آدمها نوشتهاند: حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است. بعضي از آدمها قيمت روي جلد دارند. بعضي از آدمها با چند درصد تخفيف به فروش ميرسند و بعضي از آدمها بعد از فروش پس گرفته نميشوند. بعضي از آدمها را بايد جلد گرفت، بعضي از آدمها را ميشود توي جيب گذاشت، بعضي از آدمها را ميتوان در كيف مدرسه گذاشت. بعضي از آدمها نمايشنامهاند و در چند پرده نوشته ميشوند. بعضي از آدمها فقط جدول و سرگرمي دارند و بعضي از آدمها معلومات عمومي هستند. بعضي از آدمها خط خوردگي دارند و بعضي از آدمها غلط چاپي دارند. از روي بعضي از آدمها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدمها بايد جريمه نوشت. بعضي از آدمها را بايد چند بار بخوانيم تا معني آنها را بفهميم و بعضي از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت. بعضي از آدمها مخصوص نوجوانان نوشته ميشوند و بعضي مخصوص بزرگسالان. بعضي از آدمهايي كه مخصوص نوجوانان نوشته ميشوند خيلي كودكانه و سطحي هستند.
روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمند سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟ شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم، اونجا برای اسب سواری هر دو، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود. سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت:"این بار اولته دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد. بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت: "این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم. وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم : "چیکار کردی روانی؟ حیون بیچاره رو کشتی! دیونه شدی؟ " یه نگاهی به من کرد و گفت: "این باراولته!
می خواهم مانند برگ های رنگ پریده که به هوس بوسه بادهای تازه از راه ناکجا رسیده ، دل از درخت می برند ، از عادات شما دل ببرم و بروم با هر چه تازه است و همسفر راه های نرسیدن شوم که تا انتهای ناکجای آمدن های بی برگشت کشیده شده. می خواهم همین جای خستگی ، اندکی صبر کنم و پشت به این همه راه آمده و باز آمده ، چشم بر عادات شما ببندم تا در دورهای یک خواب ساده و خیس بیدار شوم. دلم پی آخرین روز ماندن می گردد و قطره های گم شده باران...اینجا از هیچ دستی گرما به دستم نمی رسد ؛ عاشق شدن برای دست ها عادت شده !قلب ها عادت کرده اند همیشه برای کسی بتپند...چشم ها عادت کرده اند به دیدن نقاب ها و گوش ها به شنیدن دروغ ها... اینجا حتی آفتاب هم به هر روز آمدن و تابیدن عادت کرده است. عادت عاشقی بماند برای شما ، همان دلهره آوارگی جاده های به دنیا چسبیده مرا بس است...بگذار حتی آفتاب فراموشم کند.
بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم چقدرعجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت برنمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه
سلام سلامی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که دراسمان عشق به پروازدرامده است سلامی به بلندای اسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران سلامی به لطافت گرمای بهاری سلامی همچو بوی خوش اشنایی سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل روز اول گل سرخي برام اوردي گفتي براي هميشه دوستت دارم روز دوم گل زردي برايم اوردي گفتي دوستت ندارم روز سوم گل سفيدي برايم اوردي و سر قبرم گذاشتي و گفتي منو ببخش فقط يه شوخي بود