شروع موضوع توسط aloneboy 21/12/10 در انجمن اشعار
با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته ای بو که بویی بشنوم از خاک بستان شما
ترش رویی و خشمینی چنین شیرین ندیده استم / ز افسونهاش مجنونم ز افسانهاش سر مستم
برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود
بیتی از لبهای من بر بیتی از لبهای تو.. یک رباعی سهم این حال خرابم میدهی.؟
نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست شادی روی کسی خور که صفایی دارد
مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد ولی چه سود که سر رشته در رضای تو بست
تو کافردل نمی بندی نقاب زلف و می ترسم / که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
عشق قابیل است قابیلی که سرگردان هنوز کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند ...
شب فراق نداند که تا سحر چند است/ مگر کسی که به زندان عشق در بند است
دَر رُمانی بیست جلدی، شَرح دادَم مُختَصَر داستانِ یک شَب از شَب هایِ هِجرانِ تُو را...
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.