آدم گاهی... حواسش پرت میشود... و غذا از دهن می افتد... چای یخ میکند... کاغذ خط خطی میشود... درس چند خط در میان خوانده میشود... تلفن خودش را میکشد... تاکسی هی بوق میزند... بعد که به خودش می آید... میگوید من فقط داشتم یک لحظه به "او" فکر میکردم... فقط یک لحظه...
اقرار میکُنم من از قابِ هَمین گوشی گاهیزُل میزنم به چَشم هایت به بُلندای قامتت، به سپاه مُژه ات به گیسوانی که پریشان میکنی خُدا نِگهت دارد ما هَمچُنان نگاهت کُنیم وگرنه که وِصال تو برای ما مثل پَرنده ایست که قَصد گرفتنش را داریم و هی میپَرد، هی میپَرد و هی میپَرد .
. کاش می دانستم برای یافتن تو باید کدام نشانی را جستجو کنم… کاش می دانستم کدام راه،کدام مسیر مرا به تو می رساند… .
. عشق جایی می تپد که تو باشی پس باش آنجا که باید باشیدر کنار احساسی از باران لطافت را از برگ جدا شده از گل هم میشود فهمید احساست را برای لحظه ای به آفتاب هم ببخش که گرمی را به تو می بخشد احساس را باید در قابی از عقل گذاشت و عاشقانه به آن خیره شد … .