1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

•*♥ دلنوشته های دلنشین ♥*•

شروع موضوع توسط Mohammad ‏8/9/11 در انجمن شعر و ادب

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏3/8/15
    ارسال ها:
    648
    تشکر شده:
    3,209
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد

    ❤ مَن ایـ ـنجـ ـآ دُنیایَم


    را نقّاشی می کنم

    خانـ ـه ای می سآزَم از

    وجـ ـودَت

    درختـ ـی می کشم به رنگ ِ حیات

    زیر ِ سقف ِ خانه ی ِ نقّاشیَم

    دَرآغوش کشیدن ِ تو

    آزاد است ...

    وقتی ِ دَر اسارت ِ فاصـ ـِله هآم ... ❤
     
    -Silence-، Parniya. و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏3/8/15
    ارسال ها:
    648
    تشکر شده:
    3,209
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    گاهی برای پی بردن به یک اشتباه، باید تاوان سختی در زندگی پرداخت ...
    مثل از دست دادن لحظه هایی از عمر که حسرتش تا ابد بر دلت باقی می ماند ...
    مثل باختن زندگی و مالی که برای بدست آوردنش رنج ها کشیده بودی ...
    مثل تنها شدن ،
    زخم زبان خوردن ها و یا
    حتی تحقیر شدن ...
    آخر سر هم باید بروی مُهر تجربه را پای این اشتباهات بزنی !
    اشتباهاتی که تو را تغییر می دهد و دیگر آن من سابق نمی شوی ...
     
    سایه و *aseman* از این پست تشکر کرده اند.
  3. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏14/12/15
    ارسال ها:
    296
    تشکر شده:
    1,804
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    در آنسوی دنیا زاده شده بودی

    دور بودی

    مثل تمام آرزوها

    و ریل ها

    در مه زنگ زده بودند

    هیچ قطاری حاضر نبود

    مرا به تو برساند

    من به تو نرسیدم

    من به حرفی تازه در عشق نرسیدم

    و در ادامه خواب های من

    هرگز خورشیدی طلوع نکرد...
     
    سایه، *Mitra*، -Silence- و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏3/8/15
    ارسال ها:
    648
    تشکر شده:
    3,209
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    گاهی با یک قطره، لیوانی لبریز می شود

    گاهی با یک کلام، قلبی آسوده و آرام می گردد


    گاهی با یک کلمه، یک انسان نابود می شود


    گاهی با یک بی مهری، دلی می شکند و...


    مراقب بعضی "یک" ها باشیم که در عین ناچیزی، همه چیزند.
     
    saeed 99، *aseman* و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. من به یک احساس خالی دل خوشم

    من به گل های خیالی دل خوشم

    در کنار سفره اسطوره ها

    من به یک ظرف سفالی دل خوشم

    مثل اندوه کویر و بغض خاک

    با خیال آبسالی دل خوشم

    سر نهم بر بالش اندوه خویش

    با همین افسرده حالی دل خوشم

    در هجوم رنگ در فصل صدا

    با بهار نقش قالی دل خوشم

    آسمانم: حجم سرد یک قفس

    با غم آسوده بالی دل خوشم

    گرچه اهل این خیابان نیستم

    با هوای این حوالی دل خوشم
     
    سایه، *Mitra*، -Silence- و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪

    تاریخ عضویت:
    ‏29/7/15
    ارسال ها:
    21,429
    تشکر شده:
    100,226
    امتیاز دستاورد:
    148
    جنسیت:
    مرد
    مجمع خوبی و لطف است عذار چو مَهَش *** لیکنش مهر و وفا نیست خدا بدهش
    دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی *** بکُشد زارم و در شرع نباشد گنهش
    من همان بِه که از و نیک نگه دارم دل *** که بدو نیک ندیده است و ندارد نگهش
    بوی شیراز لب همچون شکرش می آید *** گر چه خون می چکد از شیوه ی چشم سیهش
    چارده ساله بتی چابک شیرین دارم *** که به جان حلقه به گوش است مَهِ چاردهش
    از پی آن گل نورسته دل ما یا رب *** خود کجا شد که ندیدم درین چند گهش
    یار دلدار من ار قلب بدینسان شکند *** ببرد زود به جانداری خود پادشهش
    جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه دُر *** صدف سینه ی حافظ بود آرامگهش
    حافظ
     
    سایه، *Mitra*، کاتیا و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
    چشم خواب‌ آلوده‌اش را مستی رویا نبود

    نقش عشق و آرزو از چهره‌ی دل شسته بود
    عکس شیدایی در آن آیینه‌ی سیما نبود

    لب همان لب بود اما بوسه‌اش گرمی نداشت
    دل همان دل بود اما مست و بی‌پروا نبود

    در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
    گر چه روزی همنشین جز با من رسوا نبود

    در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
    برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

    دیده ام آن چشم درخشان را ولی در این صدف
    گوهر اشکی که من می‌خواستم پیدا نبود

    در لب لرزان من فریاد دل خاموش بود
    آخر آن تنها امید جان من تنها نبود

    جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
    آگه از درد دلم زان عشق جان فرسا نبود
     
    سایه، *Mitra*، -Silence- و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    این چه مهربانی ست

    وقتی می روی

    همه چیز را

    با خود می بری


    بجز من..

     
    m naizar، Shahab، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    گفته باشم :
    عشق ميخواهم ولي همراه اشك و آه نه!
    رشتهء مستحكمي، بازي باد و كاه نه!

    حس تنهايي تلخي، مي كشد روح مرا
    عشق ميخواهم رفاقت گاه يا بيگاه نــــــــه

    طاقت تاريكي و سرما ندارم، زين سبب
    آفتابي گرم مي خواهم، فروغ ماه نه!

    عشق پاكي رنگ نور و نرم از جنس حرير
    عشق سوزاني ، ولي يك شعلهء گمراه نه!

    الفتي ديرينه ميخواهم رها از مرزها
    يار و همراهي، ولي در بُعد سال و ماه نه!

    جاده ناپيدا و من در جستجوي همسفر
    همسفر تا انتها، تا نيمه هاي راه نه!

    ميتوان از هرچه در دنيا به آساني گذشت
    از وفا و عشق حتي لحظه اي كوتاه نه!

    نيست چيزي در تنم جز موج موج آرزو
    عشق ميخواهم! عزیزم "حسرتي جانكاه نه!
     
    -Silence-، m naizar و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. نگیر از این دل دیوانه، ابر و باران را


    هوای تنگ غروب و شب خیابان را

    اگر چه پنجره ها را گرفته ای از من

    نگیر خلوت گنجشکهای ایوان را

    بهار، بی تو در این خانه گل نخواهد داد

    هوای عطر تو دیوانه کرده گلدان را

    بیا که تابستان، با تو سمت و سو بدهد

    نگاه شعله ور آفتابگردان را

    تو نیستی غم پاییز را چه خواهم کرد

    و بی پرنده گی عصرهای آبان را

    سرم به یاد تو گرم است زیر بال خودم

    اگر به خانه ام آورده ای زمستان را

    بریز! چاره ی این عشق، قهوه ی قجری ست

    که چشمهای تو پر کرده اند فنجان را ...!
     
    -Silence-، m naizar و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.