مَن ایـ ـنجـ ـآ دُنیایَم را نقّاشی می کنم خانـ ـه ای می سآزَم از وجـ ـودَت درختـ ـی می کشم به رنگ ِ حیات زیر ِ سقف ِ خانه ی ِ نقّاشیَم دَرآغوش کشیدن ِ تو آزاد است ... وقتی ِ دَر اسارت ِ فاصـ ـِله هآم ...
گاهی برای پی بردن به یک اشتباه، باید تاوان سختی در زندگی پرداخت ... مثل از دست دادن لحظه هایی از عمر که حسرتش تا ابد بر دلت باقی می ماند ... مثل باختن زندگی و مالی که برای بدست آوردنش رنج ها کشیده بودی ... مثل تنها شدن ، زخم زبان خوردن ها و یا حتی تحقیر شدن ... آخر سر هم باید بروی مُهر تجربه را پای این اشتباهات بزنی ! اشتباهاتی که تو را تغییر می دهد و دیگر آن من سابق نمی شوی ...
در آنسوی دنیا زاده شده بودی دور بودی مثل تمام آرزوها و ریل ها در مه زنگ زده بودند هیچ قطاری حاضر نبود مرا به تو برساند من به تو نرسیدم من به حرفی تازه در عشق نرسیدم و در ادامه خواب های من هرگز خورشیدی طلوع نکرد...
گاهی با یک قطره، لیوانی لبریز می شود گاهی با یک کلام، قلبی آسوده و آرام می گردد گاهی با یک کلمه، یک انسان نابود می شود گاهی با یک بی مهری، دلی می شکند و... مراقب بعضی "یک" ها باشیم که در عین ناچیزی، همه چیزند.
من به یک احساس خالی دل خوشم من به گل های خیالی دل خوشم در کنار سفره اسطوره ها من به یک ظرف سفالی دل خوشم مثل اندوه کویر و بغض خاک با خیال آبسالی دل خوشم سر نهم بر بالش اندوه خویش با همین افسرده حالی دل خوشم در هجوم رنگ در فصل صدا با بهار نقش قالی دل خوشم آسمانم: حجم سرد یک قفس با غم آسوده بالی دل خوشم گرچه اهل این خیابان نیستم با هوای این حوالی دل خوشم
مجمع خوبی و لطف است عذار چو مَهَش *** لیکنش مهر و وفا نیست خدا بدهش دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی *** بکُشد زارم و در شرع نباشد گنهش من همان بِه که از و نیک نگه دارم دل *** که بدو نیک ندیده است و ندارد نگهش بوی شیراز لب همچون شکرش می آید *** گر چه خون می چکد از شیوه ی چشم سیهش چارده ساله بتی چابک شیرین دارم *** که به جان حلقه به گوش است مَهِ چاردهش از پی آن گل نورسته دل ما یا رب *** خود کجا شد که ندیدم درین چند گهش یار دلدار من ار قلب بدینسان شکند *** ببرد زود به جانداری خود پادشهش جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه دُر *** صدف سینه ی حافظ بود آرامگهش حافظ
آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود چشم خواب آلودهاش را مستی رویا نبود نقش عشق و آرزو از چهرهی دل شسته بود عکس شیدایی در آن آیینهی سیما نبود لب همان لب بود اما بوسهاش گرمی نداشت دل همان دل بود اما مست و بیپروا نبود در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت گر چه روزی همنشین جز با من رسوا نبود در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود دیده ام آن چشم درخشان را ولی در این صدف گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود در لب لرزان من فریاد دل خاموش بود آخر آن تنها امید جان من تنها نبود جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ آگه از درد دلم زان عشق جان فرسا نبود
گفته باشم : عشق ميخواهم ولي همراه اشك و آه نه! رشتهء مستحكمي، بازي باد و كاه نه! حس تنهايي تلخي، مي كشد روح مرا عشق ميخواهم رفاقت گاه يا بيگاه نــــــــه طاقت تاريكي و سرما ندارم، زين سبب آفتابي گرم مي خواهم، فروغ ماه نه! عشق پاكي رنگ نور و نرم از جنس حرير عشق سوزاني ، ولي يك شعلهء گمراه نه! الفتي ديرينه ميخواهم رها از مرزها يار و همراهي، ولي در بُعد سال و ماه نه! جاده ناپيدا و من در جستجوي همسفر همسفر تا انتها، تا نيمه هاي راه نه! ميتوان از هرچه در دنيا به آساني گذشت از وفا و عشق حتي لحظه اي كوتاه نه! نيست چيزي در تنم جز موج موج آرزو عشق ميخواهم! عزیزم "حسرتي جانكاه نه!
نگیر از این دل دیوانه، ابر و باران را هوای تنگ غروب و شب خیابان را اگر چه پنجره ها را گرفته ای از من نگیر خلوت گنجشکهای ایوان را بهار، بی تو در این خانه گل نخواهد داد هوای عطر تو دیوانه کرده گلدان را بیا که تابستان، با تو سمت و سو بدهد نگاه شعله ور آفتابگردان را تو نیستی غم پاییز را چه خواهم کرد و بی پرنده گی عصرهای آبان را سرم به یاد تو گرم است زیر بال خودم اگر به خانه ام آورده ای زمستان را بریز! چاره ی این عشق، قهوه ی قجری ست که چشمهای تو پر کرده اند فنجان را ...!