از اعماق تاریک جنگل صدایت می زنم من زخم خورده ام له شده ام راه گم کرده ام و نیازمند اکسیژنم تا از سیاهی بیرون بیایم کمکم کن من پرنده ای هستم که گلوله ی تو به او اصابت کرد.
ﺁﺩﻡ ﮐﻪ "ﻏـــــﻤﮕﯿﻦ" ﻣﯽ ﺷــــﻮﺩ ﺧــــﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺟــــﺪﺍ ﻣﯽ ﮐــــﻨﺪ ﺍﺯ ﺟــــﻤﻊ ﮐﻪ ﻣــــﺒﺎﺩﺍ ﺁﺳﯿــــــﺒﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺷـــــﯽ ﻫﺎﯼ ﺩﯾـــﮕﺮﺍﻥ ﺑﺰﻧﺪ ﻣﻮﺭﺩ" ﻓﺮﺍﻣــــﻮﺷﯽ" ﻗﺮﺍﺭ ﻣـــﯽ ﮔـــﯿﺮﺩ ﺗﻨﻬﺎﺗــــﺮ ﻭ ﺗــــﻨﻬﺎﺗﺮ ﻣﯽ ﺷـــﻮﺩ ﺁﻧﭽــــﻨﺎﻥ ﺩﺭ" ﺗﻨــــــﻬﺎﯾﯽ" ﺧﻮﺩ ﻏــــﺮﻕ ﻣﯽ ﺷــــﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕـــــﺮ ﺑﺎ ﻫﯿــــﭻ ﺗﻠﻨــــﮕﺮﯼ ﺑﺮ ﻧﻤــــﯽ ﺧــــﯿﺰﺩ ﻭ ﺍﯾـــﻦ ﺁﻏــــﺎﺯ ﺗﻠﺦ ﯾﮏ" ﭘﺎﯾــــﺎﻥ" ﺍﺳـــــﺖ...
میـــــــــــــم ... مثلِ مـــــرد او "مـــرد" است دستــــانش از تو زِبرتر و پهن تر است صورتش ته ریشى دارد قلبش به وسعـــتِ دریــــا جـــاىِ گریـــــه كردن به بالكن میرود و تنـــهایی را میبلعد... او با همــــان دستان پهن و زبرش تورا نوازش میكند با همان صورت ناصاف و ناملایم تورا میبوسد و تو آرامــــ میشوى آنقــــدر اورا نامــــرد "نخوان" آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتش را "نسنج" فقط به او "نــــخ بده" تا زمین و زمان را برایت بدوزد فقــــط باهاش "روراست باش" تا دنیا را به پایت بریزد...
دست به دست می شوم مانند گنجشک بی جانی میان بچّه های همسایه کدام دست پنجره ات را بست که شیشه ها را ندیدم؟
ﺩﯾـﺮ ﺷـﻨـﺎﺧـﺘـﻤـﺖ ! ﺗـﻮ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺧـﻮﺏ ﺑـﻮﺩﯼ ... ﻭﻟـﯽ ﺧـﻮﺩﺕ ﻧـﺒـﻮﺩﯼ ! ﻣـﻦ ﺑـﻪ ﺭﺳـﻢ ﺭﻓـﺎﻗـﺖِ ﺩﯾـﺮﯾـﻨـﻪ ﻣـﺎﻥ .. ﭼـﺸـﻤـﺎﻧـﻢ ﺭﺍ ﻣـﯽ ﺑـﻨـﺪﻡ ؛ ﺗـﻮ ﻫـﻢ ﻧـﻘـﺎﺑـﺖ ﺭﺍ ﺑـﺮﺩﺍﺭ ﺭﻓـﯿـﻖ ... ﺑـﮕـﺬﺍﺭ ﺻـﻮﺭﺗـﺖ ﻫـﻮﺍﯾـﯽ ﺑـﺨـﻮﺭﺩ!
گـیـــریــم تـمـآم دنـیـآ بـگـویـنــد مـآ مـآل هــم نـیـسـتـیــم . . . مــآ بـه درد هـم نـمــیـخـوریـم ! گـیـــرم بـرآی زیـر یـک سـقـف رفـتـنعــشـق ، آخـریـن مـعـیـآر, ایـن جـمـآعــت بــآشـد گـیـــریــم دوسـت داشـتـن بـدون سـنـد حـرآم بـاشـد ! عـجـیـب بـاشـد, بـآور نـکـردنـی بـآشـد . . . ! گـیـــرم تـآ آخـر عـمـر تـنـهـآ بـمـآنـم... گـیـــرم هــرگـز دسـتـآنـت در دسـتـآنـم قـفـل نـشـود... من امـآ . . .گـیـــر ایـن گـیـــــرهـــــــــــــآ نــیـسـتــم !مـــــــــَـــــــن تــآ ابـدگـیـــر چــشـــمـآن تــوام . . . ! گـیـــردوست دآشـتـــنــت
ﺻﺪﺍﯼ ﻗﻠﺐ ﻧﯿﺴﺖ ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺎﯼ ﺗﻮﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ ﻣﯽ ﺩﻭﯼ ﮐﺎﻓﯽ ﺳﺖ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﻮﯼ ﮐﺎﻓﯽ ﺳﺖ ﺑﺎﯾﺴﺘﯽ! ﮔﺮﻭﺱ ﻋﺒﺪﺍﻟﻤﻠﮑﯿﺎﻥ
کيست آن که به پيش ميراند قلمي را که بر کاغذ ميگذارم در لحظهي تنهايي ؟ براي که مينويسد آن که به خاطر من قلم بر کاغذ ميگذارد ؟ اين کرانه که پديد آمده از لبها ، از روياها از تپهيي خاموش ، از گردابي از شانهيي که بر آن سر ميگذارم و جهان را جاودانه به فراموشي ميسپارم کسي در اندرونم مينويسد ، دستم را به حرکت درميآورد سخني ميشنود ، درنگ ميکند کسي که ميان کوهستان سر سبز و درياي فيروزهگون گرفتار آمده است او با اشتياقي سرد به آنچه من بر کاغذ ميآورم ميانديشد در اين آتش داد همه چيزي ميسوزد با اين همه اما ، اين داور خود قرباني است و با محکوم کردن من خود را محکوم ميکند به همه کس مينويسد هيچ کس را فرانميخواند براي خود مينويسد خود را به فراموشي ميسپارد و چون نوشتن به پايان رسد ديگر بار به هيات من درميآيد
خدایا سرده این پایین از اون بالا تماشا کن... اگه میشه فقط گاهی خودت قلب منو "ها" کن خدایا سرده این پایین ببین دستامو میلرزه دیگه حتی همه دنیا به این دوری نمی ارزه بگو گاهی که دلتنگم از اون بالا تو میبینی بگو گاهی که غمگینم تو هم دلتنگ و غمگینی خدایا.. من دلم قرصه! کسی غیر از تو با من نیست خیالت از زمین راحت که حتی روز...روشن نیست کسی اینجا حواسش نیست که دنیا زیر چشماته یه عمره یادمون رفته زمین دار مکافاته!! فراموشم میشه گاهی که این پایین چه ها کردم که روزی باید از اینجا بازم پیش تو برگردم خدایا...وقت برگشتن یه کم با من مدارا کن شنیدم گرمه اغوشت اگه میشه منم جا کن....
دیشب دنبال یه کلمه بودم یا یه جمله که حال خودمو توصیف کنم اما به بغض(سرکوب فریاد ) تبدیل شد .... خیلی حس بدی بود