آن قَدَر حرفـــــ ـــ ـ در دلـَــم مآنــده کـــ ه در دهانــَم گره می خورنـد و لبــــ هایم را بــ ه هـَــم می دوزنـــد و تــو خیال می کنی مـَـرا با تــو حرفی نیستــــ ـــ ـ
گاهي ساده ترين کلمات نيز از ذهنم مي گريزد و جز سلام ياري گفتن هيچ حرفي ندارم و سکوت بيانگر حرف هايي ميشود که ساليانيست گفتنش برايم آرزوست ، همه ميگويند سکوت يعني هيچ حرفي اما من مي گويم سکوت يعني فرياد فريادي پر از احساس...!
می خندم !تظاهـــــر به شادی میکنم ! حرف میزنم مثل همه ... اما ... خیلی وقت است مرده ام ! خیلی وقت است دلم می خواهد روزه ی سکوت بگیـرم ! دلم می خواهد ببارم ... و کسی نپرسد چرا ... ! این روزها فقط ادای زنده ها را در میاورم . . .
کـــاش مـــی شــُـد خــُودمو یـــه جــآیی جـــآ بُگذآرَم . . . و . . . وقتی برمی گردم . . . ببینَــــم . . . دیگـــــه نیستَــــــم . . .
چشمانم به نگاهت حسودی می کنند و نگاه مشتاق و تشنه تو به دستان گریزان من ناگسستنی است.. چقدر خستگی ناپذیرست... آشوب نگاه تو..