1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگينامه عطار نيشابوري + اشعار

شروع موضوع توسط Kiana ‏1/1/11 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    بعدجوی از نفس سگ گر قرب جان می‌بایدت

    ترک کن این چاه و زندان گر جهان می‌بایدت


    باز عرشی گر سر جبریل داری پر برآر

    ورنه در گلخن نشین گر استخوان می‌بایدت


    نفس را چون جعفر طیار برکن بال و پر

    گر به بالا پر و بال مرغ جان می‌بایدت


    در جهان قدس اگر داری سبک روحی طمع

    بر جهان جسم دایم سر گران می‌بایدت


    عمر در سود و زیان بردی به آخر بی خبر

    می ندارد سود با تو پس زیان می‌بایدت


    چند گردی در زمین بی پا و سر چون آسمان

    از زمین بگسل اگر بر آسمان می‌بایدت


    روز و شب مشغول کار و بار دنیا مانده‌ای

    دین به سرباری دنیا رایگان می‌بایدت


    هرچه گوئی چون ترازو زین زبان گر یک جو است

    گنگ شو از ما سوی الله گر زبان می‌بایدت


    جو کشی و نیم جو همچون ترازوی دو سر

    از خری جو می مکش گر کهکشان می‌بایدت


    ای عجب نمرود نفس و وانگهی همچون خلیل

    زحمت جبریل رفته از میان می‌بایدت


    در هوا استاده و از منجنیق انداخته

    بر سر آتش به خلوت همچنان می‌بایدت


    چون تو از آذر مزاجی دوستی با زر چرا

    پس چو ابراهیم آتش گلستان می‌بایدت


    ای خر مرده سگ نفست به گلخن در کشید

    پس چو عیس بر فلک دامن کشان می‌بایدت


    در جهان خوفناک ایمن نشینی ای فرید

    امن تو از چیست چون خط امان می‌بایدت
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    ای شکر خوشه‌چین گفتارت

    سرو آزاد کرد رفتارت


    بس که طوطی جان بزد پر و بال

    ز اشتیاق لب شکر بارت


    خار در پای گل شکست هزار

    ز آرزوی رخ چو گلنارت


    هر شبی با هزار دیده سپهر

    مانده در انتظار دیدارت


    لعل از جان بشسته دست به خون

    شده مبهوت جزع خون‌خوارت


    نرگس تر که ساقی چمن است

    حلقه در گوش چشم مکارت


    هرکه را از هزار گونه جفا

    دل ببردی به‌جان گرفتارت


    بحر از آن جوش می‌زند لب خشک

    که بدیدست در شهوارت


    آسمان می‌کند زمین بوست

    زانکه سرگشته گشت در کارت


    گشت دندان عاشقان همه کند

    زانکه بس تیز گشت بازارت


    بر دل و جان من جهان مفروش

    که به جان و دلم خریدارت


    بر بناگوش توست حلقهٔ زلف

    حلقه در گوش کرده عطارت ​
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    تا به عمدا ز رخ نقاب انداخت

    خاک در چشم آفتاب انداخت


    سر زلفش چو شیر پنجه گشاد

    آهوان را به مشک ناب انداخت


    تیر چشمش که عالمی خون داشت

    اشتری را به یک کباب انداخت


    لب شیرینش چون تبسم کرد

    شور در لؤلؤ خوشاب انداخت


    تاب در زلف داد و هر مویش

    در دلم صد هزار تاب انداخت


    خیمهٔ عنبرینت ای مهوش

    در همه حلقها طناب انداخت


    شوق روی چو آفتاب تو بود

    کاسمان را در انقلاب انداخت


    شکری از لبت به سرکه رسید

    سرکه را باز در شراب انداخت


    عرقی کرد عارض چو گلت

    نظرم بر گل و گلاب انداخت


    روی ناشسته خوشتری بنشین

    کاتشی روی تو در آب انداخت


    از لب تو فرید آبی خواست

    در دلش آتش عذاب انداخت
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت

    مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت


    عشقش آتش بود کردم مجمرش از دل چو عود

    آتش سوزنده بر هم عود و هم مجمر بسوخت


    زآتش رویش چو یک اخگر به صحرا اوفتاد

    هر دو عالم همچو خاشاکی از آن اخگر بسوخت


    خواستم تا پیش جانان پیشکش جان آورم

    پیش دستی کرد عشق و جانم اندر بر بسوخت


    نیست از خشک و ترم در دست جز خاکستری

    کاتش غیرت درآمد خشک و تر یکسر بسوخت


    دادم آن خاکستر آخر بر سر کویش به باد

    برق استغنا بجست از غیب و خاکستر بسوخت


    گفتم اکنون ذره‌ای دیگر بمانم گفت باش

    ذرهٔ دیگر چه باشد ذره‌ای دیگر بسوخت


    چون رسید این جایگه عطار نه هست و نه نیست

    کفر و ایمانش نماند و مؤمن و کافر بسوخت
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    آه‌های آتشینم پرده‌های شب بسوخت

    بر دل آمد وز تف دل هم زبان هم لب بسوخت


    دوش در وقت سحر آهی برآوردم ز دل

    در زمین آتش فتاد و بر فلک کوکب بسوخت


    جان پر خونم که مشتی خاک دامن گیر اوست

    گاه اندر تاب ماند و گاه اندر تب بسوخت


    پردهٔ پندار کان چون سد اسکندر قوی است

    آه خون آلود من هر شب به یک یارب بسوخت


    روز دیگر پردهٔ دیگر برون آمد ز غیب

    پردهٔ دیگر به یارب‌های دیگرشب بسوخت


    هر که او خام است گو در مذهب ما نه قدم

    زانکه دعوی خام شد هر کو درین مذهب بسوخت


    باز عشقش چون دل عطار در مخلب گرفت

    از دل گرمش عجب نبود اگر مخلب بسوخت
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    دولت عاشقان هوای تو است

    راحت طالبان بلای تو است


    کیمیای سعادت دو جهان

    گرد خاک در سرای تو است


    ناف آهو شود دهان کسی

    که درو وصف کبریای تو است


    سرمهٔ دیده‌ها بود خاکی

    که گذرگاه آشنای تو است


    ملک عالم به هیچ نشمارد

    آنکه در کوی تو گدای تو است


    به سحر ناز عاشقان با تو

    از سر لطف دلگشای تو است


    آنچه از ملک جاودان بیش است

    عاشقان را در سرای تو است


    آنچه از سیرت ملوک به است

    خاک کوی فلک‌نمای تو است


    از بلا هر کسی گریزان است

    این رهی طالب بلای تو است


    گر رضای تو در بلای من است

    جان من بستهٔ رضای تو است


    من ندانم ثنای تو به سزا

    وصف تو لایق ثنای تو است


    این تکاپوی و گفت و گوی فرید

    همه در جستن عطای تو است
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    آن نه روی است ماه دو هفته است

    وان نه قد است سرو برفته است


    پیش ماه دو هفتهٔ رخ تو

    ماه و خورشید طفل یک هفته است


    ذره‌ای عشق آفتاب رخش

    همه دلها به جان پذیرفته است


    نرگس اوست ای عجب بیمار

    دل عشاق درد بگرفته است


    هر کجا صف کشیده مژه او

    فتنه بیدار و عافیت خفته است


    از دهانش که هست معدومی

    نیست عالم تهی پر آشفته است


    به دهانش خوش آمد است محال

    هر که حرفی از آن دهان گفته است


    در دهانش که هست سی و دو در

    در پس یک عقیق ناسفته است


    می‌نبینی دهانش اگر بینی

    کاشکار است آنکه بنهفته است


    تا درافشان شد از دهانش فرید

    بر سر طاق عالمش جفته است
     
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    تا کی از صومعه خمار کجاست

    خرقه بفکندم زنار کجاست


    سیرم از زرق فروشی و نفاق

    عاشقی محرم اسرار کجاست


    چون من از بادهٔ غفلت مستم

    آن بت دلبر هشیار کجاست


    همه کس طالب یارند ولیک

    مفلسی مست پدیدار کجاست


    همه در کار شدیم از پی خویش

    کاملی در خور این کار کجاست


    گرچه مردم همه در خواب خوشند

    زیرکی پر دل بیدار کجاست


    روز روشن همگان در خوابند

    شبروی عاشق عیار کجاست


    گر گ پیرند همه پرده‌دران

    یوسفی بر سر بازار کجاست


    همه در جام بماندیم مدام

    اثر گرد ره یار کجاست


    گشت عطار در این واقعه گم

    اندرین واقعه عطار کجاست
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    چون ز مرغ سحر فغان برخاست

    ناله از طاق آسمان برخاست


    صبح چون دردمید از پس کوه

    آتشی از همه جهان برخاست


    عنبر شب چو سوخت زآتش صبح

    بوی عنبر ز گلستان برخاست


    سپر آفتاب تیغ کشید

    قلم عافیت ز جان برخاست


    ساقی از در درآمد و بنشست

    صد قیامت به یک زمان برخاست


    کس چه داند که چون شراب بخورد

    شور چون از شکرستان برخاست


    زآرزوی سماع و شاهد و می

    از همه عاشقان فغان برخاست


    باده ناخورده مست شد عطار

    سوی مدح خدایگان برخاست
     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    دوش کان شمع نیکوان برخاست

    ناله از پیر و از جوان برخاست


    گل سرخ رخش چو عکس انداخت

    جوش آتش ز ارغوان برخاست


    آفتابی که خواجه‌تاش مه است

    به غلامیش مدح خوان برخاست


    از غم جام خسروی لبش

    شور از جان خسروان برخاست


    روی بگشاد تا ز هر مویم

    صد نگهبان و دیده‌بان برخاست


    یارب از تاب زلف هندوی او

    چه قیامت ز هندوان برخاست


    مشک از چین زلف می‌افشاند

    آه از ناف آهوان برخاست


    چشم جادوش آتشی در زد

    دود از مغز جادوان برخاست


    فتنه‌ای کان نشسته بود تمام

    باز از آن ماه مهربان برخاست


    پیش من آمد و زبان بگشاد

    گفت یوسف ز کاروان برخاست


    دل به من ده که گر به حق گویی

    در غم من ز جان توان برخاست


    دل چو رویش بدید دزدیده

    بگریخت از من و دوان برخاست


    آتش روی او بدید و بسوخت

    به تجلی چو آن شبان برخاست


    او چو سلطان به زیر پرده نشست

    دل تنها چو پاسبان برخاست


    چون همه عمر خویش یک مژه زد

    همه مغزش ز استخوان برخاست


    نتوان کرد شرح کز چه صفت

    دل عطار ناتوان برخاست ​