1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگينامه عطار نيشابوري + اشعار

شروع موضوع توسط Kiana ‏1/1/11 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    در دلم افتاد آتش ساقیا

    ساقیا آخر کجائی هین بیا


    هین بیا کز آرزوی روی تو

    بر سر آتش بماندم ساقیا


    بر گیاه نفس بند آب حیات

    چند دارم نفس را همچون گیا


    چون سگ نفسم نمکساری بیافت

    پاک شد تا همچو جان شد پر ضیا


    نفس رفت و جان نماند و دل بسوخت

    ذره‌ای نه روی ماند و نه ریا


    نفس ما هم رنگ جان شد گوییا

    نفس چون مس بود و جان چون کیمیا


    زان بمیرانند ما را تا کنند

    خاک ما در چشم انجم توتیا


    روز روز ماست می در جام ریز

    می می‌جان جام جام‌اولیا


    آسیا پر خون بران از خون چشم

    چند گردی گرد خون چون آسیا


    خویشتن ایثار کن عطار وار

    چند گوئی لا علی و لا لیا
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    در دلم بنشسته‌ای بیرون میا

    نی برون آی از دلم در خون میا


    چون ز دل بیرون نمی‌آیی دمی

    هر زمان در دیده دیگرگون میا


    چون کست یک ذره هرگز پی نبرد

    تو به یک یک ذره بوقلمون میا


    غصه‌ای باشد که چون تو گوهری

    آید از دریا برون بیرون میا


    سرنگون غواص خود پیش آیدت

    تو ز فقر بحر در هامون میا


    گر پدید آیی دو عالم گم شود

    بیش از این ای لولو مکنون میا


    نی برون آی و دو عالم محو کن

    گو برون از تو کسی اکنون، میا


    چون تو پیدا می‌شوی گم می‌شوم

    لطف کن وز وسع من افزون میا


    چون به یک مویت ندارم دست رس

    دست بر نه برتر از گردون میا


    چون ز هشیاری به جان آمد دلم

    بی‌شرابی پیش این مجنون میا


    بدرهٔ موزون شعرت ای فرید

    بستهٔ این بدرهٔ موزون میا
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    ای عجب دردی است دل را بس عجب

    مانده در اندیشهٔ آن روز و شب


    اوفتاده در رهی بی پای و سر

    همچو مرغی نیم بسمل زین سبب


    چند باشم آخر اندر راه عشق

    در میان خاک و خون در تاب و تب


    پرده برگیرند از پیشان کار

    هر که دارند از نسیم او نسب


    ای دل شوریده عهدی کرده‌ای

    تازه گردان چند داری در تعب


    برگشادی بر دلم اسرار عشق

    گر نبودی در میان ترک ادب


    پر سخن دارم دلی لیکن چه سود

    چون زبانم کارگر نی ای عجب


    آشکارایی و پنهانی نگر

    دوست با ما، ما فتاده در طلب


    زین عجب تر کار نبود در جهان

    بر لب دریا بمانده خشک لب


    اینت کاری مشکل و راهی دراز

    اینت رنجی سخت و دردی بوالعجب


    دایم ای عطار با اندوه ساز

    تا ز حضرت امرت آید کالطرب
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    روز و شب چون غافلی از روز و شب

    کی کنی از سر روز و شب طرب


    روی او چون پرتو افکند اینت روز

    زلف او چون سایه انداخت اینت شب


    گه کند این پرتو آن سایه نهان

    گه کند این سایه آن پرتو طلب


    صد هزاران محو در اثبات هست

    صد هزار اثبات در محو ای عجب


    چون تو در اثبات اول مانده‌ای

    مانده‌ای از ننگ خود سردرکنب


    تا نمیری و نگردی زنده باز

    صد هزاران بار هستی بی ادب


    هر که او جایی فرود آمد همی

    هست او را مرددون‌همت لقب


    چون ز پرده اوفتادی می‌شتاب

    تا ابد هرگز مزن دم بی‌طلب


    طالب آن باشد که جانش هر نفس

    تشنه‌تر باشد ولیکن بی سبب


    نه سبب نه علتش باشد پدید

    نه بود از خود نه از غیرش نسب


    چون نباشد او صفت چون باشدش

    خود همه اوست اینت کاری بوالعجب


    گر تو را باید که این سر پی بری

    خویش را از سلب او سازی سلب


    بر کنار گنج ماندی خاک بیز

    در میان بحر ماندی خشک لب


    چون رطب آمد غرض از استخوان

    استخوان تا چند خائی بی رطب


    هین شراب صرف درکش مردوار

    پس دو عالم پر کن از شور و شعب


    مست جاویدان شو و فانی بباش

    تا شوی جاوید آزاد از تعب


    چون تو آزاد آیی از ننگ وجود

    راستت آن وقت گیرد حکم چپ


    از دم آن کس که این می نوش کرد

    دوزخ سوزنده را بگرفت تب


    همچو عطار این شراب صاف عشق

    نوش کن از دست ساقی عرب
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    [h=2][​IMG][/h]
    برقع از ماه برانداز امشب

    ابرش حسن برون تاز امشب


    دیده بر راه نهادم همه روز

    تا درآیی تو به اعزاز امشب


    من و تو هر دو تمامیم بهم

    هیچکس را مده آواز امشب


    کارم انجام نگیرد که چو دوش

    سرکشی می‌کنی آغاز امشب


    گرچه کار تو همه پرده‌دری است

    پرده زین کار مکن باز امشب


    تو چو شمعی و جهان از تو چو روز

    من چو پروانهٔ جانباز امشب


    همچو پروانه به پای افتادم

    سر ازین بیش میفراز امشب


    عمر من بیش شبی نیست چو شمع

    عمر شد، چند کنی ناز امشب


    بوده‌ام بی تو به‌صد سوز امروز

    چکنی کشتن من ساز امشب


    مرغ دل در قفس سینه ز شوق

    می‌کند قصد به پرواز امشب


    دانه از مرغ دلم باز مگیر

    که شد از بانگ تو دمساز امشب


    دل عطار نگر شیشه صفت

    سنگ بر شیشه مینداز امشب ​
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    چه شاهدی است که با ماست در میان امشب

    که روشن است ز رویش همه جهان امشب


    نه شمع راست شعاعی، نه ماه را تابی

    نه زهره راست فروغی در آسمان امشب


    میان مجلس ما صورتی همی تابد

    که آفتاب شد از شرم او نهان امشب


    بسی سعادت از این شب پدید خواهد شد

    که هست مشتری و زهره را قران امشب


    شبی خوش است و ز اغیار نیست کس بر ما

    غنیمت است ملاقات دوستان امشب


    دمی خوش است مکن صبح دم دمی مردی

    که همدم است مرا یار مهربان امشب


    میان ما و تو امشب کسی نمی گنجد

    که خلوتی است مرا با تو در نهان امشب


    بساز مطرب از آن پرده‌های شور انگیز

    نوای تهنیت بزم عاشقان امشب


    همه حکایت مطبوع درد عطار است

    ترانهٔ خوش شیرین مطربان امشب
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    سحرگاهی شدم سوی خرابات

    که رندان را کنم دعوت به طامات


    عصا اندر کف و سجاده بر دوش

    که هستم زاهدی صاحب کرامات


    خراباتی مرا گفتا که ای شیخ

    بگو تا خود چه کار است از مهمات


    بدو گفتم که کارم توبهٔ توست

    اگر توبه کنی یابی مراعات


    مرا گفتا برو ای زاهد خشک

    که تر گردی ز دردی خرابات


    اگر یک قطره دردی بر تو ریزم

    ز مسجد بازمانی وز مناجات


    برو مفروش زهد و خودنمائی

    که نه زهدت خرند اینجا نه طامات


    کسی را اوفتد بر روی، این رنگ

    که در کعبه کند بت را مراعات


    بگفت این و یکی دردی به من داد

    خرف شد عقلم و رست از خرافات


    چو من فانی شدم از جان کهنه

    مرا افتاد با جانان ملاقات


    چو از فرعون هستی باز رستم

    چو موسی می‌شدم هر دم به میقات


    چو خود را یافتم بالای کونین

    چو دیدم خویشتن را آن مقامات


    برآمد آفتابی از وجودم

    درون من برون شد از سماوات


    بدو گفتم که ای دانندهٔ راز

    بگو تا کی رسم در قرب آن ذات


    مرا گفتا که ای مغرور غافل

    رسد هرگز کسی هیهات هیهات


    بسی بازی ببینی از پس و پیش

    ولی آخر فرومانی به شهمات


    همه ذرات عالم مست عشقند

    فرومانده میان نفی و اثبات


    در آن موضع که تابد نور خورشید

    نه موجود و نه معدوم است ذرات


    چه می‌گویی تو ای عطار آخر

    که داند این رموز و این اشارات ​
     
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    تا درین زندان فانی زندگانی باشدت

    کنج عزلت گیر تا گنج معانی باشدت


    این جهان را ترک کن تا چون گذشتی زین جهان

    این جهانت گر نباشد آن جهانی باشدت


    کام و ناکام این زمان در کام خود درهم شکن

    تا به کام خویش فردا کامرانی باشدت


    روزکی چندی چو مردان صبر کن در رنج و غم

    تا که بعداز رنج گنج شایگانی باشدت


    روی خود را زعفرانی کن به بیداری شب

    تا به روز حشر روی ارغوانی باشدت


    گر به ترک عالم فانی بگویی مردوار

    عالم باقی و ذوق جاودانی باشدت


    صبحدم درهای دولتخانه‌ها بگشاده‌اند

    عرضه کن گر آن زمان راز نهانی باشدت


    تا کی از بی حاصلی ای پیرمرد بچه طبع

    در هوای نفس مستی و گرانی باشدت


    از تن تو کی شود این نفس سگ سیرت برون

    تا به صورت خانهٔ تن استخوانی باشدت


    گر توانی کشت این سگ را به شمشیر ادب

    زان پس ار تو دولتی جویی نشانی باشدت


    گر بمیری در میان زندگی عطاروار

    چون درآید مرگ عین زندگانی باشدت
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    زهی ماه در مهر سرو بلندت

    شکر در گدازش ز تشویر قندت


    جهان فتنه بگرفت و پر مشک شد هم

    چو بگذشت بادی به مشکین کمندت


    سر زلف پر بند تو تا بدیدم

    به یک دم شدم عاشق بند بندت


    گزند تو را قدر و قیمت که داند

    بیا تا به جانم رسانی گزندت


    برآر از سر کبر گردی ز عالم

    که گوگرد سرخ است گرد سمندت


    به چه آلتی عشق روی تو بازم

    چو جان مست توست و خرد مستمندت


    چنان ماه رویی که آئینهٔ تو

    به رخ با قمر در غلط او فکندت


    چو وجه سپندی ندارم چه سازم

    جگر به که سوزم به جای سپندت


    مزن بانگ بر من که این است جرمم

    که خورشید خواندم به بانگ بلندت


    غلط گفتم این زانکه خورشید دایم

    رخی همچو زر، می‌رود مستمندت


    چه سازم که عطار اگر جان به زاری

    بسوزد ز عشقت نیاید پسندت
     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    دم مزن گر همدمی می‌بایدت

    خسته شو گر مرهمی می‌بایدت


    تا در اثباتی تو بس نامحرمی

    محو شو گر محرمی می‌بایدت


    همچو غواصان دم اندر سینه کش

    گر چو دریا همدمی می‌بایدت


    از عبادت غم کشی و صد شفیع

    پیشوای هر غمی می‌بایدت


    اشک لایق‌تر شفیع تو از آنک

    هر عبادت را نمی می‌بایدت


    تنگدل ماندی، که دل یک قطره خونست

    عالمی در عالمی می‌بایدت


    تا که این یک قطره صد دریا شود

    صبر صد عالم همی می‌بایدت


    هر دو عالم گر نباشد گو مباش

    در حضور او دمی می‌بایدت


    در غم هر دم که نبود در حضور

    تا قیامت ماتمی می‌بایدت


    در حضورش عهد کردی ای فرید

    عهد خود مستحکمی می‌بایدت