1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگينامه عطار نيشابوري + اشعار

شروع موضوع توسط Kiana ‏1/1/11 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏1/12/10
    ارسال ها:
    4,513
    تشکر شده:
    1,321
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    سرکار گذاشتن مردم
    عطار نیشابوری
    عطار از شعرا و نویسندگان قرن ششم هجری قمری است.
    نام اصلی او "فرید الدین ابوحامد" بوده است و اطلاع دقیقی از سال تولد او در دست نیست و تاریخ ولادتش را از سال 513 هجری قمری تا 537 هجری قمری دانسته اند.
    عطار در روستای "کدکن" که یکی از دهات نیشابور بود به دنیا آمد و از دوران کودکی او جزئیات خاصی در دست نیست.
    پدر عطار به شغل عطاری (دارو فروشی) مشغول بوده و "فریدالدین" هم پس از مرگ پدرش به همین شغل روی آورد.
    عطار علاوه بر دارو فروشی به کار طبابت هم مشغول بود و خود در این مورد می گوید:
    به داروخانه پانصد شخص بودند ----- که در هر روز نبضم می نمودند
    آنچه مسلم است عطار در اواسط عمر خود دچار تحولی روحی شد و به عرفان روی آورده است.
    در مورد چگونگی این انقلاب روحی داستانهایی وجود دارد که درستی آنها از نظر تاریخی معلوم نیست ولی معروف ترین آنها این است که روزی عطار در دکان خود مشغول به معامله بود که درویشی به آنجا رسید و چند بار با گفتن جمله چیزی برای خدا بدهید از عطار کمک خواست ولی او به درویش چیزی نداد .
    درویش به او گفت : ای خواجه تو چگونه می خواهی از دنیا بروی؟
    عطار گفت : همانگونه که تو از دنیا می روی . درویش گفت :تو مانند من می توانی بمیری؟ عطار گفت : بله ، درویش کاسه چوبی خود را زیر سر نهاد و با گفتن کلمه الله از دنیا رفت.
    عطار چون این را دید شدیدا" منقلب گشت و از دکان خارج شد و راه زندگی خود را برای همیشه تغییر داد.
    او بعد از مشاهده حال درویش دست از کسب و کار کشید و به خدمت عارف رکن الدین رفت که در آن زمان عارف معروفی بود و به دست او توبه کرد و به ریاضت و مجاهدت با نفس مشغول شد و چند سال در خدمت این عارف بود.
    عطار سپس قسمتی از عمر خود را به رسم سالکان طریقت در سفر گذراند و از مکه تا ماورالنهر به مسافرت پرداخت و در این سفرها بسیاری از مشایخ و بزرگان زمان خود را زیارت کرد.
    در مورد مرگ عطار نیز روایت های مختلفی وجود دارد و بعضی می گویند که او در حمله مغولان به شهر نیشابور به دست یک سرباز مغول کشته شد و زمان مرگ او احتمالاً بین سالهای 627 یا 632 هجری قمری بوده است.
    آرامگاه عطار در نزدیکی شهر نیشابور واقع شده است.
    ویژگی های آثار
    عطار شاعری است که شیفته عرفان و تصوف است. کلام عطار ساده گیر است. او با سوز و گداز سخن می گوید و اگر چه در فن شاعری به پای استادانی چون سنایی نمی رسد ولی سادگی گفتار او وقتی با دل سوختگی همراه می شود بسیار تأثیرگذار است.
    عطار در مثنوی "منطق الطیر" با بیان رموز عرفان، سالک این راه را قدم به قدم تا مقصود می برد.
    عطار در سرودن غزل های عرفانی نیز بسیار توانا است و اندیشه ژرف او به بهترین شکل در این اشعار نمود یافته است.
    عطار برای بیان مقصود خود از همه چیز از جمله تمثیلات و حکایت هایی که حیوانات قهرمان آن هستند بهره جسته است و امروزه می توان مثنوی "منطق الطیر" را یکی از مهمترین فابل ها در ادب فارسی دانست.
    بدون شک عطار سرمایه های عرفانی شعر فارسی را - که سنایی آغازگر آن است- به کمال رساند و به راستی می توان گفت که عطار راه را برای کسانی چون مولوی باز کرده است.
    عطار از معدود شاعرانی است که در طول زندگی خود هرگز زبان به مدح کسی نگشود و هیچ شعری از او که در آن امیر پادشاهی را ستوده باشد یافت نمی شود.
    آثار :
    دیوان اشعار:
    1- مجموعه قصاید و غزلیات عطار، که بیشتر آنها عرفانی و دارای مضمونهای بلند صوفیانه است به نام "دیوان عطار" چند بار چاپ شده است.
    از میان مثنویهایی که بی گمان از اوست می توان به این آثار اشاره کرد:
    2- منطق الطیر
    این مثنوی، که حدود 4600 بیت دارد مهم ترین و برجسته ترین مثنوی عطار و یکی از مشهورترین مثنویهای تمثیلی فارسی است.
    این کتاب که در واقع می توان آن را "حماسه ای عرفانی" نامید، عبارت است از داستان گروهی از مرغان که برای جستن و یافتن سیمرغ – که پادشاه آنهاست- به راهنمایی هدهد به راه می افتند و در راه از هفت مرحله سهمگین می گذرند.
    در هر مرحله گروهی از مرغان از راه باز می مانند و به بهانه هایی یا پس می کشند تا این که، پس از عبور از این مراحل هفتگانه که بی شباهت به هفت خان در داستان "رستم" نیست، سرانجام از این گروه انبوه مرغان که در جستجوی "سیمرغ" بودند تنها "سی مرغ" باقی می مانند و چون به خود می نگرند در می یابند که آنچه بیرون از خود می جسته اند- سیمرغ- اینک در وجود خود آنهاست.
    منظور عطار از مرغان، سالکان راه و از "سی مرغ" مردان خدا جویی است که پس از عبور از مراحل هفت گانه سلوک – یعنی طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت، فقر و فنا- سرانجام حقیقت را در وجود خویش کشف می کنند.
    3- الهی نامه
    این منظومه در واقع مجموعه ای است از قصه های گوناگون کوتاه و مبتنی بر گفت و شنود پدری با پسران جوان خود که بیهود در جستجوی چیزهایی برآمده اند که حقیقت آن با آنچه عامه مردم از آن می فهمند تفاوت دارد.
    4- مصیبت نامه
    از دیگر منظومه های مهم عطار مصیبت نامه است که در بیان مصیبت ها و گرفتاری های روحانی سالک و مشتمل است بر حکایت های فرعی بسیار که هر کدام از آنها جذاب و خواندنی است.
    در این منظومه شیخ نیشابور خواننده را توجه می دهد که فریفته ظاهر نشود و از ورای لفظ و ظواهر امر، به حقیقت و معنی اشیا پی ببرد.
    5- مختار نامه
    عطار یکی از شاعرانی است که به سرودن رباعیات استوار و عمیق عارفانه و متفکرانه مشهور بوده است.
    رباعیات وی گاهی با رباعیات خیام، او بسیار نزدیک شده و همین امر سبب گردیده است که بسیاری از آنها را بعدها به خیام نسبت دهند و در مجموعه ترانه های وی به ثبت برسانند.
    همین آمیزش و نزدیکی فکر و اندیشه، کار تمیز و تفکیک ترانه های این دو شاعر بزرگ نیشابوری را دشوار کرده است.
    6- تذکرة الاولیا
    عطار از آغاز جوانی به سرگذشت عارفان و مقامات اولیای تصوف دلبستگی زیادی داشته است.
    همین علاقه سبب شده است که او سرگذشت و حکایات مربوط به نودو هفت تن از اولیا و مشایخ تصوف را در کتابی به نام تذکرة الاولیا گردآوری کند.
    بیش از او در کتاب کشف المحجوب هجویری و طبقات الصوفیه عبدالرحمان سُلَمی نیز چنین کاری صورت گرفته است. اگر چه این دو کتاب به علت قدیمی تر بودن همیت دارند ولی تذکرة الاولیای عطار، نزد فارسی زبانان شهرت بیشتری پیدا کرده است. این کتاب در سالهای آخر سده ششم یا سالهای آغاز سده هفتم هجری تألیف شده است.
    نمونه ای از شعر عطار
    دریغا
    ندارد درد ما درمان دریغا ----- بماندم بی سرو سامان دریغا
    در این حیرت فلک ها نیز دیری است----- که میگردند سرگردان دریغا
    رهی بس دور میبینم در این ره----- نه سر پیدا و نه پایان دریغا
    چو نه جانان بخواهد ماند و نه جان----- ز جان دردا و از جانان دریغا
    پس از وصلی که همچون یاد بگذشت ----- در آمد این غم هجران دریغا

    نمونه ای از نثر عطار از "تذکرة الاولیاء"
    حکایتی از ذوالنون مصری
    نقل است که جوانی بود و پیوسته بر صوفیان انکار کردی.
    یک روز شیخ انگشتری خود به وی داد و گفت: "پیش فلان نانوا رو و به یک دینار گرو کن".
    انگشتری از شیخ بستد و ببرد. به گرو نستدند. باز خدمت شیخ آمد و گفت: "به یک درم بیش نمی گیرند".
    شیخ گفت: "پیش فلان جوهری بر تا قیمت کند." ببرد. دو هزار دینار قیمت کردند. باز آورد و با شیخ گفت. شیخ گفت: "علم تو با حال صوفیان، چون علم نانواست بدین انگشتری". جوان توبه کرد و از سر آن انکار برخاست.
    حکایتی از بایزید بسطامی
    نقل است که شیخ را همسایه ای گبر بود و کودکی شیرخواره داشت و همه شب از تاریکی می گریست، که چراغ نداشت.
    شیخ هر شب چراغ برداشتی و به خانه ایشان بردی، تا کودک خاموش گشتی.
    چون گبر از سفر باز آمد، مادر طفل حکایت شیخ باز گفت. گبر گفت: "چون روشنایی شیخ آمد، دریغ بُوَد که به سر تاریکی خود باز رویم".
    حالی بیامد و مسلمان شد.
     
  2. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری یکی از عارفان و همچنین یکی از شاعران بلندنام ادبیّات فارسی‌ در اواخر سدهٔ ششم و اوایل سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری مطابق با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور کنونی زاده‌شد.
    نام او «محمّد»، لقبش «فرید الدّین» و کنیه‌اش «ابوحامد» بود و در شعرهایش بیشتر عطّار و گاهی نیز فرید تخلص کرده‌است. نام پدر عطّار ابراهیم (با کنیهٔ ابوبکر) و نام مادرش رابعه بود.
    او که داروسازی و عرفان را از شیخ مجدالدّین بغدادی فرا گرفته‌بود]، به شغل عطاری و درمان بیماران می‌پرداخت.


    زهد و زندگی وی

    [​IMG]آرامگاه شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در محله باستانی شادیاخ نیشابور.
    درباره به پشت پازدن عطار به اموال دنیوی و راه زهد، گوشه گیری و تقوی را پیش گرفتن وی حکایات زیادی گفته شده‌است. مشهور ترین این روایات، آنست که عطار در محل کسب خود مشغول به کار خود بود که درویشی از آنجا گذر کرد. درویش حاجت خود را با عطار در میان گذاشت، اما عطار همچنان به کار خود می‌پرداخت و درویش را نادیده گرفت. دل درویش از این اتفاق چرکین شد و خطاب به عطار گفت: تو که تا این حد به زندگی دنیوی وابسته‌ای چگونه می‌خواهی روزی جان بدهی؟ عطار به درویش گفت : مگر تو چگونه جان خواهی داد ؟ درویش در همان حال کاسه چوبین خود را زیر سر نهاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. این اتفاق اثری ژرف بر او نهاد که عطار دگرگون شد شغل خود را رها کرد و راه حق را پیش گرفت. چیزی که معلوم است این است که عطار پس از این قضیه مرید شیخ رکن الدین اکاف نیشابوری می‌گردد و تا پایان عمر (حدود ۷۰ سال) با بسیاری از عارفان زمان خویش هم‌صحبت گشته و به گردآوری حکایات صوفیه و اهل سلوک پرداخته‌است. و بنا بر روایتی وی بیش از ۱۸۰ اثر مختلف به جای گذاشته که حدود ۴۰ عدد از آنان به شعر و مابقی نثر است. عطار در سال ۶۱۸ یا ۶۱۹ و یا ۶۲۶ در حملهٔ مغولان، به شهادت رسید.
    عطار در نگاه دیگران

    وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار می‌رود و بنا به نظر عارفان در زمینه عرفانی از مرتبه‌ای بالا برخوردار بوده‌است؛ چنانکه مولوی درباره او می‌فرماید:
    هفت شهر عشق راعطار گشتماهنوز اندر خم یک کوچه‌ایم آثار

    [​IMG]تندیس پروفسور هلموت ریتر، شرق‌شناس و عطارشناسِ آلمانی در کنار آرامگاه عطار نیشابوری که به سفارش انجمن دوستداران گوته و حافظ ساخته‌شده است.نام برخی از آثار به جا مانده از عطار بدین شرح است:
    سروده‌های مثنوی:

    • اسرارنامه
    • اشترنامه
    • الهی‌نامه
    • بلبل‌نامه
    • بیان ارشاد (مفتاح‌الاراده)
    • بی‌سرنامه
    • پندنامه
    • جواهرنامه
    • جوهرالذات
    • حیدرنامه
    • خسرونامه
    • دیوان قصاید و غزلیات
    • سی‌فصل
    • شرح‌القلب
    • گل و هرمز
    • لسان‌الغیب
    • مختارنامه
    • مصیبت‌نامه
    • مظهرالعجایب
    • منطق‌الطیر
    • نزهت‌الاحباب
    • هیلاج‌نامه
    • وصلت‌نامه
    • ولدنامه
    نثر:

    • اخوان‌الصفا
    • تذکرة‌الاولیا
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    [h=2]دیوان اشعارعطار :ghalb:لطفا در این تاپیک فقط اشهار عطار را قرار دهید ممنون[/h]
    چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را

    سجاده زاهدان را درد و قمار ما را


    جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان

    آن نیست جای رندان با آن چکار ما را


    گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند

    می زاهدان ره را درد و خمار ما را


    درمانش مخلصان را دردش شکستگان را

    شادیش مصلحان را غم یادگار ما را


    ای مدعی کجایی تا ملک ما ببینی

    کز هرچه بود در ما برداشت یار ما را


    آمد خطاب ذوقی از هاتف حقیقت

    کای خسته چون بیابی اندوه زار ما را


    عطار اندرین ره اندوهگین فروشد

    زیرا که او تمام است انده گسار ما را ​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    ز زلفت زنده می‌دارد صبا انفاس عیسی را

    ز رویت می‌کند روشن خیالت چشم موسی را


    سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کن

    به بلبل می‌برد از گل صبا صد گونه بشری را


    کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی

    برای گلبن وصلش رها کن من و سلوی را


    گر از پرده برون آیی و ما را روی بنمایی

    بسوزی خرقهٔ دعوی بیابی نور معنی را


    دل از ما می‌کند دعوی سر زلفت به صد معنی

    چو دل‌ها در شکن دارد چه محتاج است دعوی را


    به یک دم زهد سی ساله به یک دم باده بفروشم

    اگر در باده اندازد رخت عکس تجلی را


    نگارینی که من دارم اگر برقع براندازد

    نماید زینت و رونق نگارستان مانی را


    دلارامی که من دانم گر از پرده برون آید

    نبینی جز به میخانه ازین پس اهل تقوی را


    شود در گلخن دوزخ طلب کاری چو عطارت

    اگر در روضه بنمایی به ما نور تجلی را ​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا

    من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا


    جان و دل پر درد دارم هم تو در من می‌نگر

    چون تو پیدا کرده‌ای این راز پنهان مرا


    ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک

    نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا


    گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق

    پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا


    گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرم

    تا ابد ره درکشد وادی هجران مرا


    چون تو می‌دانی که درمان من سرگشته چیست

    دردم از حد شد چه می‌سازی تو درمان مرا


    جان عطار از پریشانی است همچون زلف تو

    جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    گفتم اندر محنت و خواری مرا

    چون ببینی نیز نگذاری مرا


    بعد از آن معلوم من شد کان حدیث

    دست ندهد جز به دشواری مرا


    از می عشقت چنان مستم که نیست

    تا قیامت روی هشیاری مرا


    گر به غارت می‌بری دل باک‌نیست

    دل تو را باد و جگرخواری مرا


    از تو نتوانم که فریاد آورم

    زآنکه در فریاد می‌ناری مرا


    گر بنالم زیر بار عشق تو

    بار بفزایی به سر باری مرا


    گر زمن بیزار گردد هرچه هست

    نیست از تو روی بیزاری مرا


    از من بیچاره بیزاری مکن

    چون همی بینی بدین زاری مرا


    گفته بودی کاخرت یاری دهم

    چون بمردم کی دهی یاری مرا


    پرده بردار و دل من شاد کن

    در غم خود تا به کی داری مرا


    چبود از بهر سگان کوی خویش

    خاک کوی خویش انگاری مرا


    مدتی خون خوردم و راهم نبود

    نیست استعداد بیزاری مرا


    نی غلط گفتم که دل خاکی شدی

    گر نبودی از تو دلداری مرا


    مانع خود هم منم در راه خویش

    تا کی از عطار و عطاری مرا
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    سوختی جانم چه می‌سازی مرا

    بر سر افتادم چه می‌تازی مرا


    در رهت افتاده‌ام بر بوی آنک

    بوک بر گیری و بنوازی مرا


    لیک می‌ترسم که هرگز تا ابد

    بر نخیزم گر بیندازی مرا


    بندهٔ بیچاره گر می‌بایدت

    آمدم تا چاره‌ای سازی مرا


    چون شدم پروانهٔ شمع رخت

    همچو شمعی چند بگدازی مرا


    گرچه با جان نیست بازی درپذیر

    همچو پروانه به جانبازی مرا


    تو تمامی من نمی‌خواهم وجود

    وین نمی‌باید به انبازی مرا


    سر چو شمعم بازبر یکبارگی

    تا کی از ننگ سرافرازی مرا


    دوش وصلت نیم شب در خواب خوش

    کرد هم خلوت به دمسازی مرا


    تا که بر هم زد وصالت غمزه‌ای

    کرد صبح آغاز غمازی مرا


    چو ز تو آواز می‌ندهد فرید

    تا دهی قرب هم آوازی مرا
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    گر سیر نشد تو را دل از ما

    یک لحظه مباش غافل از ما


    در آتش دل بسر همی گرد

    مانندهٔ مرغ بسمل از ما


    تر می‌گردان به خون دیده

    هر روز هزار منزل از ما


    چون ابر بهاری می‌گری زار

    تا خاک ز خون کنی گل از ما


    آخر به چه میل همچو خامان

    که گاه بگیردت دل از ما


    یا در غم ما تمام پیوند

    یا رشتهٔ عشق بگسل از ما


    مگریز ز ما اگرچه نامد

    جز رنج و بلات حاصل از ما


    کز هر رنجی گشاده گردد

    صد گنج طلسم مشکل از ما


    عطار در این مقام چون است

    دیوانهٔ عشق و عاقل از ما
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    بار دگر شور آورید این پیر درد آشام را

    صد جام برهم نوش کرد از خون دل پر جام ما


    چون راست کاندر کار شد وز کعبه در خمار شد

    در کفر خود دین دار شد بیزار شد ز اسلام ما


    پس گفت تا کی زین هوس ماییم و درد یک نفس

    دایم یکی گوییم وبس تا شد دو عالم رام ما


    بس کم زنی استاد شد بی خانه و بنیاد شد

    از نام و ننگ آزاد شد نیک است این بدنام را


    پس شد چون مردان مرد او وز هر دو عالم فرد او

    وز درد درد درد او شد مست هفت اندام ما


    دل گشت چون دلداده‌ای جان شد ز کار افتاده‌ای

    تا ریخت پر هر باده‌ای از جام دل در جام ما


    جان را چون آن می نوش شد از بی‌خودی بیهوش شد

    عقل از جهان خاموش شد و از دل برفت آرام ما


    عطار در دیر مغان خون می‌کشید اندر نهان

    فریاد برخاست از جهان کای رند درد آشام ما
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعارعطار

    چون شدستی ز من جدا صنما

    ملتقی لم ترکت فی ندما


    حق میان من و تو آگاه است

    هو یکفی من الذی ظلما


    ور به دست تو آمده است اجلم

    قد رضیت بما جری قلما


    گشت فانی ز خویش چون عطار

    گفت غیر از وجود حق عدما
     
    یک شخص از این تشکر کرد.