این اصل اساسی را شروع کنید که شما نیازی به تایید کسی ندارید. درست است؟ بله، اگر کسی شما را دوست ندارد، زندگی شما نابود نمی شود. شما میتوانید شادمانه قدم بزنید، کتاب بخوانید، رمان بنویسید، ورزش کنید، روی چمنها دراز بکشید، غروب را تماشا کنید، میتوانید با شخص خودتان شاد باشید. زمانی که به این درک برسید، از نگرانی اینکه دیگران در مورد شما چه فکر می کنند رها میشوید. زمانی که احساسهای بد به سراغتان میآیند (خارج از کنترل ما)، درک کنید که اینها بوی خواستن تایید دیگران را میدهند و به یاد بیاورید که شما نیازی به تایید دیگران ندارید. بدون آن هم انسان خوبی هستید. در شوق تایید دیگران، زندگی ما رنج آور میشود و ما نیازی به این رنج نداریم
امروز اگر بزرگ شدیم به برکت کسانیست که در این آشوب روزگار سپرجوانیمان شدند و رنجهایمان رابه دوش کشیدند کسانیکه امروز صورتشان پراز چین و چروک شده خنده بی انتها است، تخیل سن و سال نمی شناسد، رویاها جاودانه هستند
انگار، من زمستان باشم و پاییز بگویدم : حق نگهدار،که من می روم الله معک. زندگی بدون انتظار یک زندگی خالی است. یک زندگی خالی از است ... خانه مأمن زمستان است. شب از نیمه می گذرد و خانه در سکوتی آشنا فرا می رود . همه جا تاریک است و من از پشت پنجره ی اتاق ام چراغ های برج میلاد را تماشا می کنم و تنهایی ام را آشناوار نفس می کشم. و من فکر می کنم که تنهایی های دور از خانه ام عجیب ارتفاع داشت
چشم هایت همه جا راز تو را جار زدند خبر از عشق نوشتند و به دیوار زدند پی انکار من و رنگ «نگاهت» هستی این جماعت مگر احساس تورا دار زدند؟ دوستم داری و لب دوخته ای میترسی؟ حرف مردم؟به خدا حرف که بسیار زدند... سهم من،این من دیوانه،فقط بی تابی ست؟ از تب عشق به من طعنه ی بیمار زدند... دوستم داری و لب دوخته ای حرف بزن چشم هایت همه جا راز تو را جار زدند
زن: از کی فهمیدی دوستم داری؟ اصلا تا کی عاشقم می مونی؟ مرد: می گن هیچ کس اولین قطره ی بارون رو ندیده... آخرین قطره ی بارون رو هم... از بارون؛ اول و آخرش رو هیچ کسی به یاد نداره و ندیده... همه فقط خود بارون رو به یاد میارن. این که از کی و کجا عاشقت شدم رو نمی دونم. تا کجا رو نمی دونم... من از تو؛ فقط تو رو می دونم!...
هیچوقت ، بیش از حد عاشق نباش بیش از حد اعتماد نکن و بیش از حد محبت نکن چون همین بیش از حد به تو بیش از حد آسیب میرسونه