بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم بیا با من مدارا کن که من دل غمگین و جان خستم اگر از درد من پزسی بدان لب را فرو بستم بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم بیا شکوه از دل کن که من نازک دلی خستم جدایی را حکایت کن که من زخمی آن هستم اگر از زخم دل پرسی برایش مرهمی بستم ...
چراغ خونه ام خاموشه امشبکجایی مادر خوبم کجایی کجایی تا کشی دست محبت چو طفلان بر سر و رویم کجایی هنوزم نغمه لالای تو در گوش من ماندهغم دوری تو مادر مرا سوی فنا رانده هنوزم جز ره دامان تو راهی نجویمکجایی تا برایم قصه گویی، قصه گویم بیایم هر شب هفته بشینم بر مزار توبریزم اشک خونین و کنم مادر نثار تو اگر تاریکه ای مادر کنون جایی که آسودی بسوزم همچون شمعی تا کنم روشن مزار تو ...
ساده که باشی..... آدما خیلی زود دوستت میشوند وتو خیلی دیر می فهمی دشمنت بودند... ساده که باشی..... آدمها با همه ی کمبودهایشان به غرورت حمله می کنند و با همه ی غرورشان مچاله ات می کنند ساده که باشی.... تو همیشه رو بازی میکنی و آدما همیشه بازیگران پشت پرده می مانند.... ساده که باشی.... اوقات بیکاری آدمها را با سادگی ات پر میکنی و خود در لحظه های اندوه، تنها می مانی.... ساده که باشی..... سادگی ات را حماقت می خوانند و کسی نمی فهمد که تو از فرط " آدم بودن " ساده ای.....!!!!
این روزها بیشتر از قبل حال همه را میپرسم سنگ صبور غم هایشان می شوم اشک های ماسیده روی گونه هایشان را پاک میکنم به دردو دل هایشان گوش میدهم آرامشان میکنم گویی خود غمی ندارم اما کسی نیست بغض را در گلویم حس کند یک نفر پیدا نمی شود که دست زیر چانه ام بگذارد سرم را بالا بیاورد به چشمان خیسم نگاه کند و بگوید : حالا تو برایم بگو...!
هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونم و دل زده از لیلیا خیلی دلم گرفته از خیلیا ...