1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

تلخ نوشته ها♥●•٠·˙

شروع موضوع توسط Kiana ‏6/12/10 در انجمن اشعار

  1. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    فردا اگر
    بدون تو باید به سر شود
    فرقی نمی‌کند شب من
    کی سحر شود...!

    فاضل_نظری
     
    سایه های بیداری، m naizar، وضعیت سفید و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏29/1/15
    ارسال ها:
    1,757
    تشکر شده:
    12,857
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    هر چه می خواهی ببر
    اما مرا از یاد نه ...
    علی صفری
     
    سایه های بیداری، *Mitra* و m naizar از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏2/5/15
    ارسال ها:
    837
    تشکر شده:
    12,360
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]

    زندگی به من اموخت که هیچ چیزی از هیچکس بعید نیست ...

     
    **HASTY**، *Mitra*، yasamann و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/15
    ارسال ها:
    292
    تشکر شده:
    2,154
    امتیاز دستاورد:
    93

    ...
    شعــــری بــگو رضـــا!
    شعــــری بلــند

    آنقدر کــه حال مــن خــوب شــود...
    بلــند شـوم
    ظـــرف هــآ را بـــشویــم
    دســـتی بـــه ســر خانـــه بکـــشم
    و جــورابــت را رفــو کنــم...
     
    -Silence-، z!ma، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪

    تاریخ عضویت:
    ‏29/7/15
    ارسال ها:
    21,429
    تشکر شده:
    100,226
    امتیاز دستاورد:
    148
    جنسیت:
    مرد
    زخم ها بسیار اما نوش داروها
    کم است
    دل که می گیرد تمام سحر و جادو ها
    کم است
    رضا نیکوکار
     
    мσσηღ، سایه های بیداری و M!TRA از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    به پنجره اي مي انديشم
    در ديوار يك كلبه چويي...
    سكوت چكه مي کند از سقف تنهایی...
     
    m naizar از این پست تشکر کرده است.
  7. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    کسی بیاید
    ما را دعوت کند
    به رفتن
    به "رفتن" از تمام کسانی
    که رفته اند
    و ما هنوز
    در آنها مانده ایم
     
    سماع شمس، Shahab، Mehdi.Samiya و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/15
    ارسال ها:
    292
    تشکر شده:
    2,154
    امتیاز دستاورد:
    93


    ...
    باور کنید دیگر نمی‌توانم

    دست کسی را که یک بار رها کرده‌ام
    دوباره بگیرم

    او تا ابد

    در حال سقوط در من است....
     
    -Silence-، z!ma، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121
    قشنگه اما تلخ


    یلدا، همان موهای بلند توست. وقتی ..."

    همیشه سیاوشت می گفت. یادت می آید؟ می گفتی نمی دانم از کجا شنیده. مال یک شاعر است که خودش هم نامش را نمی داند ولی شب ها وقتی می رویم توی تخت و مرا می گیرد توی دست هاش و بعد دست هاش می رود توی گرمای تن و گردن و لب هایت،.... دست می کشد توی موهایت و این جور برایت می خواند. یلدا همان موهای بلند توست....

    اوایل می گفتی؟ یادت می آید. همان وقت هایی که می آمد کنار آموزشگاه دنبالت و بوم و قلم موو رنگ هایت را جمع و جور می کرد و جلوی چشم های بیرون زده ی من دست می انداخت توی دستت و می بردت جایی توی پارکی و کافه ای و ..... وبرایت شعر هایش را پشت هم بلغور می کرد. تو برایش سر تکان می دادی و گاه توی چشم هایش نگاه می کردی. من اگر آن روز حوصله ام می آمد وشبش سهراب شیفت شب بود، از پشت دنبالتان می افتادم و نگاهتان می کردم که چطور یواشی پشت تیر برقی و توی کیوسک تلفنی خم می شدید و گرمای لب هایتان توی سرمای تازه یخ زده ی زمستان دهانتان را گرم می کرد. مثل سرخی لبوی لبو فروشان شهر....

    نه تو این چیز ها را یادت نمی آید. آنقدر محو خودت و سیاوش و روزهای شیرین قهر و آشتی تان بودی که نمی فهمیدی وقتی کنارم می نشستی و تمام وقت قلم می زدی روی بوم سفید و آسمان نقاشی ات را آبی می کردی و از دوست داشتنش می گویی، چطور آسمان بوم من ابری می شد و چه جور دردی آتش می زد توی کلبه ی نیمه رنگ شده نقاشی ام و سیاهش می کرد.

    ولی بعد چند وقت دیگر نمی گفتی. نمی گفتی چه جور برایت زمزمه می کند" یلدا همان موهای بلند توست وقتی..." از کی؟ از همان وقتی چند روز نیامدم آموزشگاه و وقتی آمدی در خانه تا سرم بزنی، صورت ورم کرده و زیر چشم کبودم را دیدی. نمی دانم شاید فکر کردی اگر باز هم برایم بگویی از موهای بلندت روزگار سیاهم را سیاه تر می کنی. یادت می آید؟ نمی گفتی ولی چشم های من از پشت عینک دودی که گاه و بیگاه روی چشمم می آمد و کبودی و سیاهی دورش را می پوشاند همه چیز را می دید.

    نمی دانم شاید هم یادت بیاید. شاید هم الان همین دور و برها روحت نشسته باشد جایی و دست کرده باشد لای موهای بلندت و زیر چشمی مرا می پاید. می خواهد ببیند رد شرم توی چشم هایم نشسته یا نه بعد این همه سال.

    یادت می آید؟ خودت می گفتی رفیق. خودت همیشه دست هایم را می گرفتی توی دست هایت و می گفتی لیاقت تو بیشتر از این هاست. یادت نمی آید؟ خودت می گفتی سهراب نشد کس دیگر. می گفتی تا کی باید عینک دودی بزنی روی چشم هایت و کبودی های زندگی ات را بپوشانی. یادت نمی آید؟ خودت می گفتی برو پی کس دیگر. پی کس دیگری عاشقش باشی. می گفتی هین یک بار را ما فقط همین یک بار را می آییم توی این دنیا. می گفتی حیف از چشم های بادامی و زیبای تو نیست که این جور حرام شوند و هرز بروند.

    نمی دانم چقدرش را ولی من همه را از حفظم رفیق. همه ی آن روزها و شب هایی را که از فکر کسی که برایم زمزمه کند "یلدا همان موهای بلند توست وقتی...." خواب به چشم هایم نمی آمد و سهراب هم این را خوب فهمیده بود. فهمیده بود که تمام وقت حواسم پی دست هایی است که از پشت شیشه ی کافه می دیدم چه طور دست های تو را می گیرد توی دست هاش و بوسه می زند. فهمیده بود این چیزها را و هر روز یک جای تنم را به کبودی می نشاند. تقصیر نداشت رفیق. جور دیگر بلد نبود مردم.

    یادت می آید رفیق؟ همان شبی را که زنگم زدی و گفتی فکر می کنی سیاوشت برای کس دیگری زیر لب زمزمه کرده" یلدا همان موهای بلند توست وقتی..." یادت می آید چطور بود حالت. پیج می خوردی وسط خیابان و دستت را به هر تیر چراغ برقی و هر کیوسک تلفنی و هر جایی که می شد خودت را بهش بگیرانی، می گیراندی و بو می کردی رد خاطراتت را. حال گنجشکی را داشتی که خانه اش را سوزانده بودنند و پرپر می زد بین زمین و آسمان. دست آخر هم افتادی زمین و گفتی، بو کردم. حس کردم بوی موهای زن دیگری را روی بالش تختش. بوی یک یلدای دیگر را....

    با چشم های خیس نگاهم کردی و پرسیدی. رسم طلاق چه جور است رفیق؟ چقدر طول کشید تا تو و سهراب از هم؟

    جدا شدیدش را نگفتی. نتوانستی توی دهانت بچرخانی. زیاد بود این حرف ها برای تو. برای ناز پرورده ی سیاوش. برای دردانه ی سیاوش.

    چرا به صبح نکشیدی رفیق؟ می خواستم بیایم و همه چیز را برایت بگویم. مگر عذاب می گذاشت چشم روی هم بگذارم. می خواستم بیایم کنار خانه ات، چشم هایم را از شرم پر کنم و بگویم فقط می خواستم بدانم چه جور حسی دارد وقتی کسی توی چشم هات نگاه می کند و برایت می گوید" یلدا همان موهای بلند توست، وقتی...." می خواستم بیایم و یک بار دیگر دست سیاوشت را بگذارم توی دستت و بگویم که حتی حاضر نشد توی صورتم نگاه کند. حتی لایق ندانست رنگ موهایم را لمس کند، حتی دلش نیامد جای انگشت های لاغر و کشیده ی تو دست هام مرا بگیرد توی دستش و از خانه اش بیندازد بیرون. می خواستم برایت بگویم رفیق که پشت کرد به تمام قد بزک کرده ام و گفت" برو تا دستم بلند نشده رویت. فقط یه حرمت دوستی ات با..."اسمت را نیاورد. شاید لایق نداست پاکی اسمت را بیاورد توی آن شلوغ بازار نارفیقی که من ساخته بودم. در خانه را محکم کوبید به هم و رفت بیرون. مرا تنها گذاشت. با یک تخت دو بالشته و یک دنیا بوی برهنگی تو وعشق و دست های مردانه ی خودش تا غلت بخورم رویش و خیس کنم ملافه هایش را با داغ چشم هایم.

    می خواستم ازت بپرسم رفیق؟ این رسم دوستی است که بوی عطر آشنای رفیقت را بعد این همه سال از بوی هر زن دیگری که خوابیده روی تختت، تفاوت ندهی. بوی تنهایی اش را با غرور لهیده، بدون دست هایی که موهای تازه رنگ شده اش را بگیرد توی دستش و....

    می خواستم برایت بگویم رفیق. ولی قلبت نگذاشت. زود ایست کرد توی سینه ات و سیاهپوشم کرد یک عمر. ایست کرد تا مبادا بشنود دهان سیاوشش برای قلب دیگری باز شده به شعر."یلدا همان موهای بلند توست وقتی...."



    حالا آمده ام رفیق. آمده ام بگویم که دیروز دیدمش. با موهای یک دست سپید شده. با صورت چروک افتاده و دست هایی که نرسیده به چهل سالگی لرز برداشته اند. توی این شب آخر آذری. وقتی جشن گرفته اند مردم شهر وسرخی انار های دانه دانه و هندوانه های بی وقت رسیده توی سرما در خیابان ها، توی چشم می زند. آمدم بگویم برایت که دیدمش رفیق، رفته بود جایی و از پشت شیشه چند اینچی تلوزیون خانه ام با دست و سوت تماشاچی ها بلند شد و رفت روی سن. نشست کنار مجری. آن وقت نمی دانم کجا را نگاه کرد و من حس کردم که تو را دید. باز هم برایت خواند. یک شعر بلند بالا و مصرع آخرش را اینجور گفت" یلدا، همان موهای بلند توست، وقتی نمی بندی...." برگشت و جمعیت را نگاه کرد. بعد آدرس موهای خاک کرده ات را داد. بهشت زهرا. قطعه دویست و چهل و چهار. همان جایی که بوی موهای بلند ترین شب سال می آید. بوی تو رفیق....
     
    -Silence-، Mehdi.Samiya، z!ma و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/15
    ارسال ها:
    292
    تشکر شده:
    2,154
    امتیاز دستاورد:
    93

    ...
    رهایش کنید این جمعه را !
    این تنهای فلک زده در آخر هفته را
    بگذارید به درد خودش بمیرد ...
    چرا دست از سرش بر نمیدارید؟
    تنهایی و دلتنگی و غربت بسَش نیست؟

    مگر گناهش بیشتر از این است
    که چندشنبه نیست و فرزند زیادی هفته است؟


    بگذارید و برویدش
    فکر کنید جمعه مرده
    اصلا جمعه ای نبوده ...
    من کنارش میمانم!
    آرامَش می کنم!
    نوازشش می دهم !


    جمعه را فقط من میفهمم

    من که فرزند زیادی ام ...!
     
    -Silence-، Mehdi.Samiya، z!ma و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.