صوفی از پرتو می راز نهانی دانست گوهر هر کس از این لعل توانی دانست قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست عرضه کردم دو...
دگر ره گفت بعد از زندگانی بیاد آرم حدیث این جهانی جوابش داد پیر دانش آموز که ای روشن چراغ عالمافروز تو آن نوری که پیش از صحبت خاک ولایت داشتی بر...
بگذارید و بگذرید ببینید و دل ببندید چشم بیاندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت
وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد سیه آن روز که بینور جمالت گذرد هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد وای آن دل که ز...
روضه خلد برین خلوت درویشان است مایه محتشمی خدمت درویشان است گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد فتح آن در نظر رحمت درویشان است قصر فردوس که رضوانش به...
زندگی یعنی!!!! زندگی بافتن یک قالیست نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی نقشه را اوست که تعیین کرده تو در این بین فقط می بافی نقشه را خوب...
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است وز پی دیدن او دادن جان کار من است شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز هر که دل بردن او دید و در انکار من است...
نذر کردم تا بیایی هرچه دارم مال تو چشم های خسته پر انتظارم مال تو یک دل دیوانه دارم با هزاران آرزو آرزویم هیچ ، قلب بی قرارم مال تو …..
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند چه رها چه بسته مرغی که پرش...
اگر بمیرم و ندانم چه وقتی است ساعت را از که بپرسم؟ در فرانسه بهار این همه برگ را از کجا می آورد؟ مرد نابینایی که زنبورها دنبالش کرده اند کجا پناه...
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرهم نشد ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد در گلستان بوی گل بسیار بوییدم ولی از هزاران گل گلی همچون شما پیدا نشد
شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست متن خبر که یک قلم بیتو سیاه شد جهان حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست...
ما را ز خیال تو چه پروای شــ ـراب است خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است افسوس...
عشق گاهى از درد دورى بهتراست ، عاشقم کردى ولى گفتى صبورى بهتراست، در قرآن خوانده ام ،یعقوب یادم داده است ، دلبرت وقتى کنارت نیست کورى بهتر است
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد هر دلی از حلقهای در ذکر یارب...
کاش می شد در سایه ی مژگانت لحظه ای هر چند کم به تماشای دریای خوشرنگ چشمانت می نشستم
بی پنجره ای غریبه ای در وهمی عشق است اگر از آن نداری سهمی فهمیدن عشق عاشقی می خواهد یک بزرگ می شوی و می فهمی
دست عشق از دامن دل دور باد! میتوان آیا به دل دستور داد؟ میتوان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود: ایست!...
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست سر فرا...
اي مدعي از طعن تو ما را چه ملال است با رد و قبول تو چه نقص و چه كمال است گيرم كه جهان آتش سوزنده بگيرد بي آب شود جوهر ياقوت محال است اينجا سر...
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.