آنکه نان با غم و اندوه نخورد یا که بیگریه شبی را به سحرگاه نبرد نَبـرَد پی به توانمندی اوج ملکوت نکند فهم از آن نظم بلند جبروت.
گوش کن، دورترین مرغ جهان میخواند. شب سلیس است، و یکدست، و باز. شمعدانیها و صدادارترین شاخهی فصل، ماه را میشنوند. پلکان جلو ساختمان، در فانوس...
دلم کپک زده، آه که سطری بنویسم از تنگی دل، همچون مهتابزدهیی از قبیلهی آرش، بر چَکادِ صخرهیی زهِ جان کشیده تا بُنِ گوش به رهاکردنِ فریادِ...
برای رسیدن، چه راهی بریدم در آغاز رفتن، به پایان رسیدم به آیین دل سرسپردم دمادم که یک عمر بیوقفه در خون تپیدم به هرکس که دل باختم، داغ دیدم به...
هر چه درین چره کهن ساختند قالبی از بهر سخن ساختند لیک نیفتاد به روی ز می قالب این سکه به از آدمی زنده به جز آدمیان نیست کس کادمی از ناطقه زنده است...
زاهدی از خوان رضا توشه گیر گشت ز غوغای جهان گوشهگیر شد ز بسی سجدهٔ پنهانیش خاک زمین صندل پیشانیش تا به نود سال درین داوری داشت ز توفیق خدا یاوری...
هرکی تورو ازم گرفت الهی بیچاره بشه روزه قیامت که رسید مجرم و آواره بشه به آب آتیش میزنم فکرت نمیره از سرم می خوام فراموشت کنم اما بازم عاشق...
سلام ای غروب غریبانه دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن سلام ای غم لحظههای جدایی خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای قصه...
زندگی بی تو، شوری ندارد بی تو جانم سروری ندارد چشم من بی تو نوری ندارد ای جمال تو نور و ضیایم
عشــق اگــر خـط مــوازی نیسـت،چیسـت؟ یـ ـا کتـاب جملــه ســازی نیســت،چیسـت؟! عشـق اگــر مبنــای خلــق آدم اســت پـس چــرا ایـن گـونـه گنــگ و...
بس تنها نشستم همچو گلهای بیابانی دلم چون غنچه خو کردهست با سر در گریبانی به بختِ تیرهی خود اشکِ غم از دیده میبارم چه سازد با سیاهیهای شب،...
از چشم من به دامن شب آب ميرود چشم تو با نواي غزل خواب ميرود اينقدر دل به طره چه بندي كه عاقبت گيسوي پر شكنج تو از تاب ميرود با گرمي نگاه تو چون...
چشمهایت سیراب سراب و نگاهم، تاول زده از تابش تشنگی برویم دعای باران بخوانیم . تو با دل من من با دل تو باور کن با لبخند چترهایمان بر می گردیم
ز خاک من اگر گندم برآید از آن گر نان پزی مستی فزاید خمیر و نانبا دیوانه گردد تنورش بیت مستانه سراید اگر بر گور من آیی زیارت تو را خرپشتهام رقصان...
آسمان غریبه بود نگاهم کردی برف آمده بود صدایم کردی دل آسمان تپید و روشن شد عشق آمده بود ، آشنایم کردی
خداوندا دلم را چشم بگشای به معراج یقینم راه بنمای به رحمت باز کن گنجینهٔ جود درونم خوان بشاد روان مقصود دلی بخش از ثنای خویش معمور زبانی ز آفرین...
ای قلب من بارانی ات کردند و رفتند کنج قفس زندانی ات کردند و رفتند در سایه های شب تو را تنها نوشتند سرشار سرگردانی ات کردند و رفتند احساس پاکت...
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب...
به نام آنکه جان را زندگی داد طبیعت را به جان پایندگی داد خداوندیکه حکمت بخش خاکست کمینه بخشش او جان پاکست دو کون از صنع او یک گل به باغی ز ملکش نه...
من نذر کرده ام که اگر روزی بیایی به اندازه تمام مهربانی ات غزل بسرایم قدری تحمل کن،هنوز مانده که عاشق ترین شوم من نذر کرده ام که اگر روزی عاشق...
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.