سالها دل بمهر تو بستم پشت خود را ز غمها شکستم نیمه شبها براهت نشستم تا شود از تو روشن سرایم .
تـمـام مـعـلوم هـا و مجـهـول هایـم را بـه زحمـت کـنـار هـم مـی چـیـنم فـرمـول وار ؛ مـرتـب و بـی نـقـص … و تــو بـا یـک اشـاره هـمـه چـیـز...
تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمیتابد مرا دردی است اندر دل که مرهم بر نمیتابد سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه میسازم که دندان مزد چون اوئی...
این عشق آتشینم دود از جهان برآرد وین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت واخجلتا سرایان سر ز آسمان برآرد یارب چه عشق داری...
دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا جز وهم وجود و عدمی نیست در اینجا رمز دو جهان از ورق آینه خواندیم جزگرد تحیر رقمی نیست در اینجا عالم همه میناگر...
میان شیشه و سنگ است خصمی دیرین دل مرا و ترا چون توان به هم پیوست ؟
بادکنکِ من، تابِ نفسی را که به آن داده ام ندارد… ببین چگونه سر به هر کجا میزند که تهی شود از اندوه…
تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان ها
قاصد زبرم رفت که آرد خبر از یار باز آمد و اکنون خبر از خویش ندارد
الصبوح ای دل که ما بزم قلندر ساختیم چون مغان از قلهٔ می قبلهای برساختیم شاهدان آتشین لب آب دندان آمدند کاب کار و کار آبی را بهم درساختیم خواجهٔ...
هر که آید گوید: گریه کن، تسکین است گریه آرام دل غمگین است چند سالی است که من می گریم در پی تسکینم ولی ای کاش کسی می دانست چند دریا بین ما فاصله...
برای عشق تمنا کن ولی خار نشو براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه...
آمدم تا صد چمن بر جلوهنازان بینمت نشئه، در، سر می به ساغر،گل به دامان بینمت همچو دل عمری در آغوش خیالت داشتم این زمان همچون نگه درچشم حیران...
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست...
به پشت درب باورت، مسافری نشسته است مسافری که از خودش، برای تو کشیده دست بدون آب پشت سر، به سوی قلبت آمده مسافری که بغض او، غرور لحظه را شکست...
بیداد رفت لاله بر باد رفته را یا رب خزان چه بود بهار شکفته را هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید نو کرد داغ ماتم یاران رفته را جز در صفای اشک دلم...
تو نیستی وخورشید غمگین تراز همیشه غروب خواهد کرد ومن دلتنگ ترازفردا به تو فکرمیکنم چقدردوست داشتنی بودی وقتی چهره رنجور وچشمان مهربانت درنگاهم...
ای خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن باغ جان را تازه و سرسبز دار قصد این بستان و این مستان مکن چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن خلق را...
چه عاشقانه است این روز های ابری… چه عاشقانه است قدم زدن زیر باران غم تنهایی… چه عاشقانه است شکفتن گل های اقاقیا… چه عاشقانه است قدم زدن در سرزمین...
عادت کرده ام کوتاه بنویسم کوتاه بخونم کوتاه حرف بزنم کوتاه نفس بکشم تازگی ها دارم عادت می کنم کوتاه زندگی می کنم یا شاید کوتاه بمیرم نمی دانم فقط...
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.