بی تاب تر از جان پریشان در تب بی خواب تر از گردش هذیان بر لب بی رویت روی او بلاتکلیفم مثل گل آفتابگردان در شب
ای کاش که من پیر شوم در بغلت با دست تو زنجیر شوم در بغلت پرواز پر از حس رهایی ست ولی ای کاش زمین گیر شوم در بغلت
تا کی دل من چشم به در داشته باشد ؟ ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد آن باد که آغشته به بوی نفس توست از کوچه ما کاش گذر داشته باشد . . .
چشم های گرانت را خرج رفتنم نکن! بی تو من مفت هم نمی ارزم …
باز هم مثل همیشه که تنها میشوم… دیوار اتاق پناهم میدهد… بی پناه که باشی قدر دیوار را میدانی…
از من نگیر این لحظه ها را،هر چه باشد من یک عاشقم ، نگاهی به من بینداز ببین به چه روز افتاده ام… ببین چه کسی مرا به این روز انداخت تو مرا اینگونه...
فيزيک بعدترها ثابت مي کند در روزهاي باراني جاي خالي آدم ها بزرگتر مي شود . . .
مثل او که در کنار ساحل دریا نشسته به امواج دریا دل بسته من هم نشسته ام در کنار ساحل قلب تو و دل بستم به تو دل بستم به امواج خروشان عشق تو
نمیتوانم در خیالم ، روزی را ببینم که تو نیستی من در کوچه ها آواره و سرگردان باشم و هر کسی مرا ببیند از من بپرسد در جستجوی کیستی؟
ما به غم خو کردهایم ای دوست ما را غم فرست تحفهای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست جامه هامان چاک ساز و خانههامان پاک سوز خلعههامان درد بخش و...
حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد یا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد کس چون تو نشان ندهد در کل جهان لیکن چون این دل هر جائی هر جای بسی باشد بر پای...
بود سرمشق درس خامشی باریکبینیها ز مو انگشت حیرانی به لب دارند چینیها مرا از ضعف پرواز است قید آشیان ورنه نفسگیرم چو بوی غنچه از خلوتگزینیها...
کـاش مـی فـهـمیـدی قـهـر میـکنم تـا دسـتـمو مـحـکمتر بگیـری و بـلـنـدتـر بـگـی بـمون... نـه ایـنـکـه شـونـه بـالا بــنـدازی و آروم بـگـى هـر...
چو چشمت هرگزم چشمی به چشمم در نمیآید به چشمانت که چشمم را به جز چشمت نمیباید چو چشمت چشم آن دارد که ریزد خون چشم من اگر چشمت به چشمانم زند چشمی...
من دلم می خواهد،بنویسم از عشق قلمم باش و بگو دل هر پاره ی کاغذ تنگ است بویس: دل هر شیشه مه روی زمینی سنگ است
عشق تو چون درآید شور از جهان برآید دلها در آتش افتد دود از میان برآید در آرزوی رویت بر آستان کویت هر دم هزار فریاد از عاشقان برآید تا تو سر اندر...
عقل در عشق تو سرگردان بماند چشم جان در روی تو حیران بماند در ره سرگشتگی عشق تو روز و شب چون چرخ سرگردان بماند چون ندید اندر دو عالم محرمی آفتاب...
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران رفته چون مه...
آمدم تا صد چمن بر جلوهنازان بینمت نشئه، در، سر می به ساغر،گل به دامان بینمت همچو دل عمری در آغوش خیالت داشتم این زمان همچون نگه درچشم حیران...
همه دردم همه داغم همه عشقم همه سوزم همه در هم گذرد هر مه و سال و شب و روزم وصل و هجرم شده یکسان همه از دولت عشقت چه بخندم چه بگریم چه بسازم چه...
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.