زن های عاشق نمی میرند سرگردان می شوند درون زمان اتاق خانه زنهای عاشق نمی میرند تنها چشمان شان را می بندند نفس نمی کشند قلبشان را نگه می دارند تا چشمان تو باز بماند و قلب تو بزند زنهای عاشق سرگردان می شوند حول و حوش جهان یک مرد ..
ساقی به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم شوقست در جدایی و جورست در نظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست بازآ که روی در قدمانت بگستریم ما را سریست با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم ما با توایم و با تو نهایم اینت بلعجب در حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم از دشمنان برند شکایت به دوستان چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم ما خود نمیرویم دوان در قفای کس آن میبرد که ما به کمند وی اندریم سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند چندان فتادهاند که ما صید لاغریم
حالا که آب از سر دلتنگیِ من گذشته است حالا که در دستهای تو خبری از عاطفه نیست ... راستش را بگو اصلا شعرهای مرا می خوانی ؟ هیچ میدانی چشمهایِ تو شعرهای منتشر نشده من اند؟ شعرهایی که هر روز هزار نفر غیر از من چشم در چشمِ تو می دوزند و زمزمه شان می کنند ؟!
بر قله ايستادم . آغوش باز كردم . تن را به باد صبح ، جان را به آفتاب سپردم . روح يگانگی با مهر ، با سپهر ، با سنگ ، با نسيم ، با آب ، با گياه ، در تار و پود من جريان يافت ! موجی لطيف ، بافته از جوهر جهان ، تا عمق هفت پرده تن را ز هم شكافت . ” من “ را ز تن ربود ! ” ما “ ماند ، راه يافته در جاودانگی !
بزن باران درین بستر که همراهِ تو می بارم میانِ عقل و احساسم زلالِ اشک می کارم بزن باران به رگ برگِ صدای خیسِ احساسم بدونِ چتر می خواهم کنارت گام بردارم برقصان با ترنّم اشک را در قابِ چشمانم که دردی از غمِ دوری درونِ سینه ام دارم نمی خواهد ببیند عقل ، پابندِ کسی هستم دلم زورش نمی چربد نشسته پشتِ افکارم نمی دانم کجای کار می لنگد ... پریشانم برای گفتگو با عقل خود تا صبح بیدارم بیا باران بزن آهسته تر بر عشق ِبی جانم که جای سنگ ، قلبم را کمی دلتنگ پندارم شدم عاقل ترین عاشق ، ندانستی که ناچارم به بازی در سکانسِ صحنه ی آخر که بیزارم صدای یک گلوله ماند و دیگر هیچ در یادم درین بارانِ بی پایان به سوگِ عشق ... می بارم !
از این جا تا جایی که تویی قدم نمی رسد دست دراز می کنم چیزی می نویسم دریایی دلی قابی غمی از بی نشان تا نشانی که تویی حرفم نمی رسد در این جا و این دَم رونقی نیست عطشناک آنم آن دَم نمی رسد ..