مگـــذار که " عشــــق " به عادت ِ دوست داشتن تبـــدیل شود ! مگذار که حتــــی آب دادن گلهای باغچـــه ؛ به عادت ِ آب دادن گلـــهای باغچه بــدل شود ! " عشـــق " عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست ... پــیوسته نو کردن خواستنی است که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دیگرگون شدن .. تازگی ذات عشق است ؛ و طـــراوت ، بافت عشق ! چگـــونه میشود تازگی و طراوت را از عشق گرفت ، و عشق همچنان " عشق " بماند ؟! " عـــشق " تن به فـــراموشی نمـــیسپارد ... مگـــر یک بار ... بـــرای همیشه !! جام بلـــور تنها یک بار میـــشکند . میــــتوان شکسته اش را ، تکه هایش را نگه داشت ... اما شکسته های جام ؛ آن تکه های تیز بـــرنده ، دیـــگر جام نیست ! احتیاط باید کرد ! همــــه چیز کهنه میشود ... و اگـــر کمی کوتاهی کنیم ... " عشــــق " نیــــز ! بهانه ها ، جای حس عاشقانه را خوب میــــگیرند !! { نادر ابراهیمی }
به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست به دنبالش نگرد خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست خدا در قلبی است که برای تو می تپد خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد خدا آنجاست در جمع عزیزترینهایت خدا در دستی است که به یاری می گیری در قلبی است که شاد می کنی در لبخندی است که به لب می نشانی خدا در بتکده و مسجد نیست گشتنت زمان را هدر می دهد...
سنگيني باري كه خدا بر دوش ما مي گذارد آنقدر سنگين نيست كه كمرمان را خرد كند آنقدر است كه ما رابراي دعا به زانو درآورد
حکایت خدا و گنجشک روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. " فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست. " گنجشک گفت: " لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: " ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. " گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. " اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد. "براستی ماچقدر ندانسته با خدا دشمنی کردیم؟"