ای کاش باران ببارد امشب، بر کوچههای خیس دلتنگی، ای کاش مهتاب بتابد آرام، بر خوابهای شیرین آرزو. ای کاش دستهایمان در هم، گره بخورد در این سکوت سرد، ای کاش لبخند تو باشد، پایان هر درد.
شاید آن کس که منتظر بودی رسید شاید این جمعه یا روزِ دگر... شاید آفتاب کرد، بر سایه نظر شاید این دستها آلوده نشد شاید چشمهایم آدم شد... شاید آن که فلج بود باز دوید شاید همه این زخمها مرهم شد... شاید آسمان بر زمین آخر رسید شاید دیدن صلح ، صفا عادت شد.. شاید دختر همسایه مادر شد ، تهران نرفت.. شاید این جنگ آن حصر این خشکسالی آن کودک کار این فرهنگ آن فقر.. پایان یافت... شاید رفتنی نباشد در کار شاید ماندن و ماندن عادت شد... شاید یک روز مارا نبیند از بالا شاید ما خود خودمان را کشیدیم بالا... شاید یک روز یک جا این شاید ها .. باید شد....شاید
هنگامی که باران شادی از آسمان بهار ذهنم به زمین سرد تنم می بارد هنگامی که صبح دیدگانم مغرورانه از فراز شب ترس ظاهر می شود هنگامی که گل احساسم عطرش را بی غرض نصیب بلبل شعرمی کند هنگامی که پرستوی غم از دل عاشقم پرواز می کند هنگامی که تمام من های دنیا ما می شود هنگامی که ساحل خیالم به اندازه ی تمام خوبی های دنیا می شود هنگامی که ستاره ی من از آسمان غرور به کنارصاحب واقعیش می افتد با خودم می گویم شاید تو در یک جای آسمان نشسته ایی و به من فکر می کنی ! و تمام اینها طنین آن احساس قشنگت است دیر نمی پاید که با خود می گویم : شاید ... همین تمام
من چگونه از ذهن ها فراموش خواهم شد؟ شاید روزی خواهد رسید روزی از دور دست ها! روزی که تمام سرنوشتم را رقم خواهد زد مرا به هیچ وپوچ خواهد رساند! روزی که همه ضعفم را خواهند دید و شاید خواهند دید آنهمه غرور بر باد رفته را!
بیا با ما مَوَرز این کینهداری که حق صحبت دیرینه داری نصیحت گوش کن کاین در بسی به از آن گوهر که در گنجینه داری ولیکن کی نمایی رخ به رندان؟ تو کز خورشید و مه آیینه داری بدِ رندان مگو ای شیخ و هُش دار که با حکم خدایی کینه داری نمیترسی ز آه آتشینم؟ تو دانی خرقهٔ پشمینه داری؟ به فریاد خمار مفلسان رس خدا را گر میِ دوشینه داری ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ به قرآنی که اندر سینه داری