پرویز، دلم میخواهد همیشه به من بگویی فروغم یا فروغِ من. چون این کلمه به من قوّت قلب و اطمینان میدهد. و من در هر بار که آن را بشنوم به یاد میآورم که مالِ تو هستم. مال تو که اینقدر دوستت دارم. برای کسی که دوست میدارد و با تمام قلب هم دوست میدارد بزرگترین مصیبتها این است که او را از دیدنِ محبوبش منع کنند.
آن قدر دوستت دارم که گاهی از وحشت به لرزه میافتم! زندگی من دیگر چیزی به جز تو نیست... خود من هم دیگر چیزی به جز خود تو نیستم... چهرهات تمام زندگی مرا در آینهی واقعیت منعکس میکند و این واقعیت آن قدر عظیم است که به افسانه میماند! تو را دوست دارم و این دوست داشتن،حقیقتی است که مرا به زندگی دلبسته میکند... همهی شادیهایم در یک لبخند تو خلاصه میشود... و کافی است که تو قیافه ناشادی بگیری تا من همهی شادیها و خوشبختیهای دنیا را در خطوط درهم فشردهی آن،چهرهای که خدا میداند چقدر دوستش میدارم گم کنم...
كل ماتحن لشخص تذكر كيف كانت اخر رساله منه هر گاه دلت برا کسی تنگ شد آخرین پیام و نامه او را به یاد بیاور ️
با سلام نام تاپیک گلچین شعرهای زیبا است با تشکر + درین سرای بی کسی، کسی به در نمیزند به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمیزند یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمیکُند کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمیزند نشستهام در انتظارِ این غبارِ بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند گذرگهی است پُر ستم که اندر او به غیر غم یکی صلای آشنا به رهگذر نمیزند دل خراب من دگر خرابتر نمیشود که خنجر غمت از این خرابتر نمیزند چه چشم پاسخ است از این دریچههای بستهات؟ برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمیزند نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمیزند هوشنگ ابتهاج **************
نداند کسی قدر روز خوشی مگر روزی افتد به سختی کشی زمستان درویش در تنگ سال چه سهل است پیش خداوند مال سلیمی که یک چند نالان نخفت خداوند را شکر صحت نگفت چو مردانهرو باشی و تیز پای به شکرانه با کندپایان بپای به پیر کهن بر ببخشد جوان توانا کند رحم بر ناتوان چه دانند جیحونیان قدر آب ز واماندگان پرس در آفتاب عرب را که در دجله باشد قعود چه غم دارد از تشنگان زَرود کسی قیمت تندرستی شناخت که یک چند بیچاره در تب گداخت تو را تیره شب کی نماید دراز که غلطی ز پهلو به پهلوی ناز؟ براندیش از افتان و خیزان تب که رنجور داند درازای شب به بانگ دهل خواجه بیدار گشت چه داند شب پاسبان چون گذشت؟ بوستان سعدی
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سر ، نگران ! ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران ، وای بحال دگران ! دلِ چون آینه ی اهل صفا میشکنند که ز خود بی خبرند این ز خدا بی خبران سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن کین بُوَد عاقبت کار جهانِ گذران کین بُوَد عاقبت کار جهانِ گذران گردش چرخ به کامم کردی قرعه ی بخت به نامم کردی خواجه بفروختی ام صد ره و باز به یکی حلقه ، غلامم کردی به یکی حلقه ، غلامم کردی باده به جامم کردی ، باده به جامم کردی باده به جامم کردی ، باده به جامم کردی برو ای دوست ! حلالت نکنم زندگی را تو حرامم کردی عمر هجرانِ تو هم گشت تمام لیک روزی که تمامم کردی لیک روزی که تمامم کردی باده به جامم کردی ، باده به جامم کردی
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر نزاع بر سر دنیای دون مکن درویش دلم رمیده شد و غافلم من درویش که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش خیال حوصله بحر میپزد هیهات چههاست در سر این قطره محال اندیش بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را که موج میزندش آب نوش بر سر نیش ز آستین طبیبان هزار خون بچکد گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش به کوی میکده گریان و سرفکنده روم چرا که شرم همیآیدم ز حاصل خویش نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر نزاع بر سر دنیای دون مکن درویش بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ خزانهای به کف آور ز گنج قارون بیش
قیصر امین پور حرفها دارم اما... بزنم يا نزنم؟ با تو ام، با تو! خدا را! بزنم يا نزنم؟ همه حرف دلم با تو همين است که«دوست...» چه کنم؟حرف دلم را بزنم يا نزنم؟ عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم زير قول دلم آيا بزنم يا نزنم؟ گفته بودم که به دريا نزنم دل اما کو دلی تا که به دريا بزنم يا نزنم؟ از ازل تا به ابد پرسش آدم اين است دست بر ميوه حّوا بزنم يا نزنم؟ به گناهی که تماشای گل روی تو بود خار در چشم تمنا بزنم يا نزنم؟ دست بر دست همه عمر دراين ترديدم: بزنم يا نزنم؟ ها ؟ بزنم يا نزنم؟
فاضل نظری آيين عشق بازي دنيا عوض شده است يوسف عوض شده است ، زليخا عوض شده است سر همچنان به سجده فرو برده ام ولي در عشق سال هاست كه فتوي عوض شده است خو كن به قايقت كه به ساحل نمي رسيم خو كن كه جاي ساحل و دريا عوض شده است آن با وفا كبوتر جلدي كه پر كشيد اكنون به خانه آمده ، اما ، عوض شده است حق داشتي مرا نشناسي ، به هر طريق من همچنان همانم و دنيا عوض شده است
محمدعلی بهمنی در اين زمانه بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قيل و قال پرست چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را برای اين همه ناباور خيال پرست؟ به شب نشينی خرچنگهای مردابی چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟ رسيده ها چه غريب و نچيده می افتند به پای علفهای هرزه باغ کال پرست رسيده ام به کمالی که جز اناالحق نيست کمال دار برای من کمال پرست هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است به تنگ چشمی نامردم زوال پرست