رهـا کن دلواپسی هایت را، سرمست باش، با نشاط باش؛ بگذار هرچی پیش می آید تو را اندوهگین نکند، مـاندن در حال بد، چیزی جز از دست دادن امروز نیست، اگر خودت اجازه ندهی چیزی نمی تواند آزارت دهد.
از همین امروز که با هم هستیم غصه از زندگی ما میره دلم آرومه از امروز دیگه دلشوره ندارم سختیارو خیلی ساده با تو پشت سر میذارم همه ی دلهره هارو تو با بودنت شکستی خدا پشت هر دومونه از همین امروز که هستی
به امیدی که باز آئی ،به راهت عمر سر کردم غبارِ رهگذارت، توتیایِ چشمِ تر کردم منه پا در بیابانی که نشناسی ره و رسمش از این سر گشته جویا شو ،کز آن وادی گذر کردم
ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها؟ زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا چندین چشش از بهر چه؟ تا جان تلخت خوش شود چندین کشش از بهر چه؟ تا دررسی در اولیا از بد پشیمان میشوی الله گویان میشوی آن دم تو را او میکشد تا وارهاند مر تو را از جرم ترسان میشوی وز چاره پرسان میشوی آن لحظه ترساننده را با خود نمیبینی چرا؟ گر چشم تو بربست او چون مهرهای در دست او گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گردابها چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا بانگ شعیب و نالهاش وان اشک همچون ژالهاش چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا گر رانده آن منظرم بسته ست از او چشم ترم من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا جنت مرا بیروی او هم دوزخست و هم عدو من سوختم زین رنگ و بو، کو فر انوار بقا؟ گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت هر جزو من چشمی شود، کی غم خورم من از عمی؟ ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن تا کور گردد آن بصر کاو نیست لایق دوست را اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی پس بایزیدش گفت: چه پیشه گزیدی ای دغا گفتا که من خربندهام پس بایزیدش گفت رو یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا مولانا
مثل بارانم بینیاز از آواز آدمی، همین سایه برای من کافی است همین سکوت برای من ... تمام دست از کلمات کشیده کنار خودم به خواب می روم، و در خواب میبینم گاهی دارم به دعوت دریا دور میشوم از درد و از آدمی ... محشر است این که از هفت دولت دنیا آزادم من عین بارانم یک وقتهایی خنکای آرام خداوندم یک وقتهایی عطرِ آهستهی هوا ......
من، روشنای سپیدهدمان را، دوست میدارم. و آرامش کوهساران را. من، شادیِ پیران، شجاعتِ جوانان را، دوست میدارم. خوابِ شبانگاهیِ سواحلِ دور دست، بیداریِ چراغهای دریائی، انتظارِ سنگینِ لنگرها، کشتیهای به افق رسیده را، دوست میدارم. من، فریادِ آشفتهی دریا، غرورِ جانهای ناشکیبا، و قصههای ناشنیده را، دوست میدارم. من، سر افراشتن، و دوستداشتن را، دوست میدارم. وه که چقدر از نومیدی، این هزار پای سیاه، بیزارم.
خانه ام ابری ست اما ابر بارانش گرفته است : در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم، من به روی آفتابم می برم در ساحت دریا نظاره.