این رو دوست داشتم :) به گفته ی مرد....! : پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم داشتم یک عصر برمی گشتم از عبدالعظیم ازهمان بن بستِ باران خورده پیچیدم به چپ از کنارت رد شدم آرام ، گفتی: مستقیم! زل زدی در آینه اما مرا نشناختی این منم که روزگارم کرده با پیری گریم رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم بختِ بد برنامه موضوعش تغزل بود وعشق گفت مجری بعدِ بسم الله الرحمن الرحیم یک غزل می خوانم از یک شاعر خوب و جوان خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده ست تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم . . . شیشه را پایین کشیدی رِند بودی از نخست زیر لب گفتی خوشم می آید از شعر فخیم موج را تغییر دادم این میان گفتی به طنز با تشکر از شما راننده ی خوب و فهیم گفتم آخر شعر تلخی بود ،با یک پوزخند گفتی اصلا شعر می فهمید!؟ گفتم: بگذریم #شعر :کاظم بهمنى
به گفته ی خانم..! : در کناری منتظر بودم حدودا پنج و نیم تا که پیچیدی به چپ، آرام گفتم: «مستقیم» زل زدی در آینه، دیدم، به جا آوردمت یادم آمدم روزگاری را که رفتی با نسیم رادیو را باز کردی تا سکوتت نشکند رادیو، اشعار نابی خواند از تو در قدیم شیشه را پایین کشیدم تا که بغضم نشکند زیر لب گفتم: «خوشم میآید از شعر فخیم» موج را تغییر دادی، این میان گفتم به طنز: «با تشکر از شما، رانندهی خوب و فهیم» گفتی: «آخر، شعر تلخی بود»؛ با یک پوزخند گفتم: «اصلا شعر میفهمید؟»؛ گفتی: «بگذریم» گفتمت: «یک جا اگر مقدور شد، لطفا بایست» داشت کم کم حال و احوال منم میشد وخیم بعد از آن روزی که دیدم من، تو را در شهر ری ماندهام من منتظر، هر عصر در عبدالعظیم... "وحید احمدی" (:
آیین عشق بازی دنیا عوض شدهست يوسف عوض شدهست، زلیخا عوض شدهست سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی در عشق سال هاست که فتوا عوض شدهست خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسیم خو کن که جای ساحل و دریا عوض شدهست آن باوفا کبوتر جلدي که پر کشید اکنون به خانه آمده، اما عوض شدهست حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق من همچنان همانم و دنیا عوض شدهست . ـ
بنفشه دوش به گل گفت و خوشِ نشانی داد که تابِ من به جهان، طُرِّهٔ فلانی داد دلم خزانهٔ اسرار بود و دستِ قضا درش بِبَست و کلیدش به دل سِتانی داد شکسته وار به درگاهت آمدم، که طبیب به مومیاییِ لطفِ توام، نشانی داد تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش که دست دادش و یاریِّ ناتوانی داد برو معالجهٔ خود کن ای نصیحتگو شراب و شاهدِ شیرین، که را زیانی داد؟ گذشت بر منِ مسکین و با رقیبان گفت دریغ، حافظِ مسکینِ من، چه جانی داد
با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج ای موی پریشان تو دریای خروشان بگذار مرا غرق کند این شب مواج یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج ای کشته سوزانده بر باد سپرده جز عشق نیاموختی از قصه حلاج یک بار دگر کاش به ساحل برسانی صندوقچهای را که رها گشته در امواج
تویی بهانه ام اما بهانه ای که ندارم گذاشتم سرخود رابه شانه ای که ندارم تمام عمر کشاندی مرا به سوی نگاهت تمام عمر به سوی نشانه ای که ندارم چگونه حرف دلم را به چشم هات بگویم قصیده ای که نگفتم، ترانه ای که ندارم مرا رها کن و بگذار در قفس بنشینم که دلخوشم به همین آب و دانه ای که ندارم سید حمید رضا برقعی
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی یا چشم نمیبیند یا راه نمیداند هر کاو به وجود خود دارد ز تو پروایی دیوانه عشقت را جایی نظر افتادهست کآنجا نتواند رفت اندیشه دانایی امید تو بیرون برد از دل همه امیدی سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلش آن کش نظری باشد با قامت زیبایی گویند رفیقانم در عشق چه سر داری گویم که سری دارم درباخته در پایی زنهار نمیخواهم کز کشتن امانم ده تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی در پارس که تا بودهست از ولوله آسودهست بیم است که برخیزد از حسن تو غوغایی من دست نخواهم برد الا به سر زلفت گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی گویند تمنایی از دوست بکن سعدی جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی
غربت زن وقتی ندای غربت زن را شنیدم چون ناله در اعماق نایم می خزیدم شب بود و تاریکی و بغضی آتش آلود یک جنگل مسموم و ابری از مه و دود در خلوت مرموز دل، خورشید می مرد ابلیس بد بینی مرا با خویش می برد با دشنه ی تفتیده ی تقدیر می رفت آن روح سرگردان که بی تدبیر می رفت وقتی ندای غربت زن را شنیدم تصویر بیرحمی دنیا را کشیدم در گوشه ی تصویر من، کفتار می خواند مامور معذوری که بر مردار می خواند تصویر مردانی که در مرداب ماندند مرغان بی بالی که در گرداب ماندند در سایه سار حجله ی تیمور خفتند غافل ز شمشیر درون گور خفتند ! در جیره بندی زمان عشق مردند آنان که قلب خودبه دریا می سپردند فریاد از فریاد زن افسانه می ساخت با شمع نامردان، خدا پروانه می ساخت !!! تقدیر در کنه سیاهی رنگ دارد شرما تباهی با تباهی جنگ دارد وقتی صدای هق هق خود را شنیدم سرگشته در کوی غرورم می دویدم خشکیده آن بغض، سکوتم خیس گردید پیکر تراش کینه ام، تندیس گردید دیدم هراسان خود، به خوان خون نشستم بیجا به اینجا و به این گردون نشستم هر جا که اشکی از صدا افتاد... افتاد هر جا که حسی از خدا افتاد ...افتاد بی شک غروب مرگ نامردان همین است مژده رها خورشید بر دوش زمین است
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی؛ تو خود اسرار نهانی نه مرادم نه مریدم نه پیامم نه کلامم نه سلامم نه علیکم نه سپیدم نه سیاهم نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی و نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه سمائم نه زمینم نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم نه گرفتار و اسیرم نه حقیرم نه فرستادۀ پیرم نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم نه جهنم نه بهشتم چُنین است سرشتم این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم… گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویــم تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی خودِ تو جان جهانی گر نهانـی و عیانـی تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی تو خود اویی بخود آی تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی و گلِ وصل بـچیـنی…. مولانا جلال الدین رومی بلخی
در نصیحت فرزند خود محمد نظامی اي چارده ساله قرة العين بالغ نظر علوم کونين آن روز که هفت ساله بودي چون گل به چمن حواله بودي و اکنون که به چارده رسيدي چون سرو بر اوج سرکشيدي غافل منشين نه وقت بازيست وقت هنر است و سرفرازيست دانش طلب و بزرگي آموز تا به نگرند روزت از روز نام و نسبت به خردسالي است نسل از شجر بزرگ خالي است جائي که بزرگ بايدت بود فرزندي من ندارت سود چون شير به خود سپه شکن باش فرزند خصال خويشتن باش دولت طلبي سبب نگه دار با خلق خدا ادب نگه دار آنجا که فسانه اي سکالي از ترس خدا مباش خالي وان شغل طلب ز روي حالت کز کرده نباشدت خجالت گر دل دهي اي پسر بدين پند از پند پدر شوي برومند گرچه سر سروريت بينم و آيين سخنوريت بينم در شعر مپيچ و در فن او چون اکذب اوست احسن او زين فن مطلب بلند نامي کان ختم شد است بر نظامي نظم ارچه به مرتبت بلند است آن علم طلب که سودمند است در جدول اين خط قياسي ميکوش به خويشتن شناسي تشريح نهاد خود درآموز کاين معرفتي است خاطر افروز پيغمبر گفت علم علمان علم الاديان و علم الابدان در ناف دو علم بوي طيب است وان هر دو فقيه يا طبيب است مي باش طبيب عيسوي هش اما نه طبيب آدمي کش مي باش فقيه طاعت اندوز اما نه فقيه حيلت آموز گر هردو شوي بلند گردي پيش همه ارجمند گردي صاحب طرفين عهد باشي صاحب طرف دو مهد باشي مي کوش به هر ورق که خواني کان دانش را تمام داني پالان گری به غايت خود بهتر ز کلاه دوزي بد گفتن ز من از تو کار بستن بي کار نمي توان نشستن با اينکه سخن به لطف آبست کم گفتن هر سخن صوابست آب ارچه همه زلال خيزد از خوردن پر ملال خيزد کم گوي و گزيده گوي چون در تا ز اندک تو جهان شود پر لاف از سخن چو در توان زد آن خشت بود که پر توان زد مرواريدي کز اصل پاکست آرايش بخش آب و خاکست تا هست درست گنج و کانهاست چون خرد شود دواي جانهاست يک دسته گل دماغ پرور از صد خرمن گياه بهتر گر باشد صد ستاره در پيش تعظيم يک آفتاب ازو بيش گرچه همه کوکبي به تابست افروختگي در آفتابست