1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

گلچین اشعار زیبا

شروع موضوع توسط Mohammad ‏18/11/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,263
    تشکر شده:
    15,258
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    یک نفر گفت:

    خدا کاش که عاشق بشوم

    شد و در پیچ و خم عشق

    خدا را گم کرد… !!؟؟
     
  2. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/14
    ارسال ها:
    1,489
    تشکر شده:
    3,585
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    یکی قطره باران ز ابری چکید
    خجل شد چو پهنای دریا بدید

    که جائیکه دریاست من کیستم؟
    گر او هست حقا که من نیستم

    چو خود را بچشم حقارت بدید
    صدف در کنارش بجان پرورید

    سپهرش بجائی رسانید کار
    که شد نامور لؤلؤ شاهوار

    بلندی از آن یافت کو پست شد
    در نیستی کوفت تا هست شد

    تواضع کند هوشمند گزین
    نهد شاخ پر میوه سر بر زمین
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  3. کاربر حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏28/11/21
    ارسال ها:
    1,858
    تشکر شده:
    19,130
    امتیاز دستاورد:
    133
    جنسیت:
    زن
    به خود آ، به خود آ که گمشده در تاریکی منم
    به خود آ، به خود آ که فراری زاین دنیا منم
    به خود آ، به خودآ که مجنون این دنیا منم..
     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏5/5/22
    Anoosh، fateme11 و Noor از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/14
    ارسال ها:
    1,489
    تشکر شده:
    3,585
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    ای آنکه تو طالب خدایی به خود آ
    از خود بطلب کز تو جدا نیست خدا

    اول به خود آ چون به خود آیی به خدا
    کاقرار نمایی به خدایی به خدا
     
    Anoosh، fateme11، Noor و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,263
    تشکر شده:
    15,258
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    به خود آی

    زندگی را تو بساز نه بدان ساز که سازند و پذیری بی حرف

    زندگی یعنی جنگ و تو بجنگ

    زندگی یعنی عشق ، تو بدان عشق بورز .....
     
    Anoosh و Noor از این پست تشکر کرده اند.
  6. umutlu کاربر ارزشمند❤ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏6/2/15
    ارسال ها:
    2,251
    تشکر شده:
    22,069
    امتیاز دستاورد:
    153
    حرفه:
    هِ چـ..
    با اینکه خلق بر سر دل می نهند پا
    شرمندگی نمی کشد این فرش نخ نما

    بهلول وار فارغ از اندوه روزگار
    خندیده ایم! ما به جهان یا جهان به ما

    کاری به کار عقل ندارم به قول عشق
    کشتی شکسته را چه نیازی به ناخدا

    گیرم که شرط عقل به جز احتیاط نیست
    ای خواجه! احتیاط کجا؟ عاشقی کجا؟

    فرقی میان طعنه و تعریف خلق نیست
    چون رود بگذر از همه سنگ ریزه ها

    فاضل نظری
     
    M @ H @ K، f@rid69، نفحات و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏1/7/20
    ارسال ها:
    322
    تشکر شده:
    2,952
    امتیاز دستاورد:
    130
    به تو گفتم: «گنجشک کوچک من باش
    تا در بهار تو من درختی پرشکوفه شوم».
    و برف آب شد، شکوفه رقصید، آفتاب درآمد.
    من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم
    من به خوبی ها نگاه کردم
    چرا که تو خوبی و این همه‌ی اقرارهاست،

    بزرگ ترین اقرارهاست.
    من به اقرارهایم نگاه کردم
    سال بد رفت و من زنده شدم
    تو لبخند زدی و من برخاستم
    دلم می خواهد خوب باشم
    دلم می خواهد "تو" باشم و

    برای همین راست می گویم
    نگاه کن
    با من بمان...
     
    M @ H @ K، f@rid69، نفحات و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/14
    ارسال ها:
    1,489
    تشکر شده:
    3,585
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺭﻫﯽ ﻣﺮﺍ ﮔﺬﺭ ﺑﻮﺩ
    ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﻩ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺮ ﺑﻮﺩ

    ﺍﺯ ﺧﺮ ﺗﻮ ﻧﮕﻮ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﮔﻬﺮ ﺑﻮﺩ
    ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺑﻮﺩ

    ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ
    ﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽ

    ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎ ﺧﺮﯼ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
    ﺁﺩﻡ ﺷﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺎﮐﻦ

    ﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
    ﺯﺧﻢ ﺗﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﻭﺍ ﮐﻦ

    ﻧﻪ ﻇﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﻮﺩﯾﻢ
    ﻧﻪ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ

    ﺭﺍﺿﯽ ﭼﻮ ﺑﻪ ﺭﺯﻕ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢ
    ﺍﺯ ﺳﻔﺮﮤ ﮐﺲ ﻧﺎﻥ نَرُﺑﻮﺩﯾﻢ

    ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐُﺸﺪ ﺧﺮﯼ ﺭﺍ؟
    ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺑَﺮﺩ ﺯ ﺗﻦ ﺳﺮﯼ ﺭﺍ؟

    ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻢ ﻓﺮﻭﺷﺪ ؟
    ﯾﺎ ﺑﻬﺮ ﻓﺮﯾﺐِ ﺧﻠﻖ ﮐﻮﺷﺪ ؟

    ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﺷﻮﻩ ﺧﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
    ﯾﺎ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟

    ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﭘﯿﻤﺎﻥ؟
    ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺩ ﻧﺎﻥ؟

    ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺨﻨﺶ ﻫﻤﻪ ﻣﺘﯿﻦ ﺍﺳﺖ
    ﻓﺮﻣﺎﯾﺶ ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﺍﺳﺖ

    ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺯ ﺁﺩﻣﯽ ﺳﺮﯼ ﺗﻮ
    ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎ ﺧﺮﯼ ﺗﻮ

    ﺑﻨﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ
    ﺑﺮ ﺧﺎﻟﻖ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ

    ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺧﺮﯾﺖ
    ﺟﺎﺭﯼ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﯿﺖ . . .

    از: ایرج میرزا
     
    ارغنون، M @ H @ K، f@rid69 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/14
    ارسال ها:
    1,489
    تشکر شده:
    3,585
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    آمدي وه که چه مشتاق و پريشان بودم
    تا برفتي ز برم صورت بي جان بودم
    نه فراموشيم از ذکر تو خاموش نشاند
    که در انديشه اوصاف تو حيران بودم
    بي تو در دامن گلزار نخفتم يک شب
    که نه در باديه خار مغيلان بودم
    زنده مي کرد مرا دم به دم اميد وصال
    ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم
    به تولاي تو در آتش محنت چو خليل
    گوييا در چمن لاله و ريحان بودم
    تا مگر يک نفسم بوي تو آرد دم صبح
    همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم
    سعدي از جور فراقت همه روز اين مي گفت
    عهد بشکستي و من بر سر پيمان بودم
     
    M @ H @ K، f@rid69، رهگذر و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/14
    ارسال ها:
    1,489
    تشکر شده:
    3,585
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    ساقي نامه حافظ

    بيا ساقي آن مي که حال آورد
    کرامت فزايد کمال آورد
    به من ده که بس بي دل افتاده ام
    وز اين هر دو بي حاصل افتاده ام
    بيا ساقي آن مي که عکسش ز جام
    به کيخسرو و جم فرستد پيام
    بده تا بگويم به آواز ني
    که جمشيد کي بود و کاووس کي
    بيا ساقي آن کيمياي فتوح
    که با گنج قارون دهد عمر نوح
    بده تا به رويت گشايند باز
    در کامراني و عمر دراز
    بده ساقي آن مي کز او جام جم
    زند لاف بينايي اندر عدم
    به من ده که گردم به تاييد جام
    چو جم آگه از سر عالم تمام
    دم از سير اين دير ديرينه زن
    صلايي به شاهان پيشينه زن
    همان منزل است اين جهان خراب
    که ديده ست ايوان افراسياب
    کجا راي پيران لشکرکشش
    کجا شيده آن ترک خنجرکشش
    نه تنها شد ايوان و قصرش به باد
    که کس دخمه نيزش ندارد به ياد
    همان مرحله ست اين بيابان دور
    که گم شد در او لشکر سلم و تور
    بده ساقي آن مي که عکسش ز جام
    به کيخسرو و جم فرستد پيام
    چه خوش گفت جمشيد با تاج و گنج
    که يک جو نيرزد سراي سپنج
    بيا ساقي آن آتش تابناک
    که زردشت مي جويدش زير خاک
    به من ده که در کيش رندان مست
    چه آتش پرست و چه دنياپرست
    بيا ساقي آن بکر مستور مست
    که اندر خرابات دارد نشست
    به من ده که بدنام خواهم شدن
    خراب مي و جام خواهم شدن
    بيا ساقي آن آب انديشه سوز
    که گر شير نوشد شود بيشه سوز
    بده تا روم بر فلک شير گير
    به هم بر زنم دام اين گرگ پير
    بيا ساقي آن مي که حور بهشت
    عبير ملايک در آن مي سرشت
    بده تا بخوري در آتش کنم
    مشام خرد تا ابد خوش کنم
    بده ساقي آن مي که شاهي دهد
    به پاکي او دل گواهي دهد
    مي ام ده مگر گردم از عيب پاک
    بر آرم به عشرت سري زين مغاک
    چو شد باغ روحانيان مسکنم
    در اينجا چرا تخته بند تنم
    شرابم ده و روي دولت ببين
    خرابم کن و گنج حکمت ببين
    من آنم که چون جام گيرم به دست
    ببينم در آن آينه هر چه هست
    به مستي دم پادشاهي زنم
    دم خسروي در گدايي زنم
    به مستي توان در اسرار سفت
    که در بيخودي راز نتوان نهفت
    که حافظ چو مستانه سازد سرود
    ز چرخش دهد زهره آواز رود
    مغني کجايي به گلبانگ رود
    به ياد آور آن خسرواني سرود
    که تا وجد را کارسازي کنم
    به رقص آيم و خرقه بازي کنم
    به اقبال داراي ديهيم و تخت
    بهين ميوه خسرواني درخت
    خديو زمين پادشاه زمان
    مه برج دولت شه کامران
    که تمکين اورنگ شاهي از اوست
    تن آسايش مرغ و ماهي از اوست
    فروغ دل و ديده مقبلان
    ولي نعمت جان صاحبدلان
    الا اي هماي همايون نظر
    خجسته سروش مبارک خبر
    فلک را گهر در صدف چون تو نيست
    فريدون و جم را خلف چون تو نيست
    به جاي سکندر بمان سالها
    به دانادلي کشف کن حالها
    سر فتنه دارد دگر روزگار
    من و مستي و فتنه چشم يار
    يکي تيغ داند زدن روز کار
    يکي را قلمزن کند روزگار
    مغني بزن آن نوآيين سرود
    بگو با حريفان به آواز رود
    مرا با عدو عاقبت فرصت است
    که از آسمان مژده نصرت است
    مغني نواي طرب ساز کن
    به قول وغزل قصه آغاز کن
    که بار غمم بر زمين دوخت پاي
    به ضرب اصولم برآور ز جاي
    مغني نوايي به گلبانگ رود
    بگوي و بزن خسرواني سرود
    روان بزرگان ز خود شاد کن
    ز پرويز و از باربد ياد کن
    مغني از آن پرده نقشي بيار
    ببين تا چه گفت از درون پرده دار
    چنان برکش آواز خنياگري
    که ناهيد چنگي به رقص آوري
    رهي زن که صوفي به حالت رود
    به مستي وصلش حوالت رود
    مغني دف و چنگ را ساز ده
    به آيين خوش نغمه آواز ده
    فريب جهان قصه روشن است
    ببين تا چه زايد شب آبستن است
    مغني ملولم دوتايي بزن
    به يکتايي او که تايي بزن
    همي بينم از دور گردون شگفت
    ندانم که را خاک خواهد گرفت
    دگر رند مغ آتشي ميزند
    ندانم چراغ که بر مي کند
    در اين خونفشان عرصه رستخيز
    تو خون صراحي و ساغر بريز
    به مستان نويد سرودي فرست
    به ياران رفته درودي فرست
     
    M @ H @ K، f@rid69، رهگذر و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.