آدم كسيو كه دوستش داره رو يادش نميره فقط ياد ميگيره كمتر راجع بهش حرف بزنه، كمتر فكر كنه تا كمك كنه دلش كمتر تنگ بشه همين... گوش كردي؟ يادش نميره...
تایپک خوبیه بعضی شعرا، جاشون اینجاست بعلاوه من یه شعرای قشنگیو میدیدم تایپکای اشتباه پست میدادم چشم دل شکستهی ما ارزش شکار ندارد که فتح کردن ویرانه افتخار ندارد همیشه دود گواهی بر آتش است ولی دل، چه آتشی ست که با دود خود قرار ندارد؟! به ترس گفتم: از این آشنا مباد برنجی! به خنده گفت: کسی با غریبه کار ندارد حساب کردم و دیدم تفاهم است تفاوت ستارههای تو و زخم من شمار ندارد در انتظار کدام ایستگاه تازه بمانیم؟ بهشت و دوزخ ما سمت هم قطار ندارد ببخش عاشق خود را که در خزان جدایی گلی برای وداع تو بر مزار ندارد (احسان افشاری)
قهوه را بردار و يك قاشق شكر، سم بيشتر پيش رويم هم بزن آن را دمادم بيشتر قهوهی قاجاری ام همرنگ چشمانت شده ست می شوم هرآن به نوشيدن مصمم بيشتر صندلی بگذار و بنشين روبرويم، وقت نيست حرفها داريم، صدها راز مبهم، بيشتر راستش من مرد رويايت نبودم هيچ وقت هرچه شادی ديدی از اين زندگی، غم بيشتر عمق فنجان هرچه كمتر می شود حس ميكنم عرض ميز بينمان انگار كم كم بيشتر خاطرت باشد كسی را خواستی مجنون كنی زخم قدری بر دلش بگذار، مرهم بيشتر حيف بايد شاعری خوشنام بودم در بهشت مادرم حوا مقصر بود، آدم بيشتر سوخت نصف حرفهايم در گلو، اما تو را هرچه میسوزد گلويم دوست دارم بيشتر (محمدحسین ملکیان)
رک بگویم! از همه رنجیده ام! از غریب و آشنا ترسیده ام با مرام و معرفت بیگانه اند من به هر سازی که شد رقصیده ام در زمستانِِ سکوتم بارها با نگاه سردتان لرزیده ام سالها از بس که خوش بین بوده ام هر کلاغی را کبوتر دیده ام وزن احساس شما را بارها با ترازوی خودم سنجیده ام من شما را بارها و بارها لا به لای هر دعا بخشیده ام (فریدون مشیری)
مشغول رخ ساقی، سرگرم خط جامم در حلقهی مِیخواران، نیک است سرانجامم اول نگهش کردم، آخر به رهش مُردم وه وه که چه نیکو شد، آغازم و انجامم بسطامی
خندید باغبان که سرانجام شد بهار دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار ای بس بهارها که بهاری نداشتم خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان گویی میان مجمری از خون نشسته بود می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب دختر کنار پنجره محزون نشسته بود... فروغ فرحزاد
مجنون چو حديث عشق بشنيد اول بگريست، پس بخنديد از جای چو مارحلقه برجست در حلقه زلف کعبه زد دست ميگفت گرفته حلقه دربر کامروز منم چو حلقه بر در در حلقه عشق، جان فروشم بی حلقه ی او مباد ، گوشم يارب به خدايی خدائيت وانگه به کمال پادشاهيت کز عشق به غايتی رسانم کو ماند ، اگرچه من نمانم گرچه زشراب عشق مستم عاشق تر ازين کنم که هستم نظامی
گاهی باید فراموش کنى … تمام احساستـــ به یک نفر را تمام عشق را … غیر از این نابود میشوی … میان شعله ی خاطرات میسوزی و خاکستر میشوی … گاهی باید فراموش کنی همان طور که فراموش شدی …
زیباترین حرفت را بگو شکنجهی پنهان سکوتات را آشکار کن و هراس مدار از آنکه بگویند ترانهایی بیهوده میخوانید چرا که ترانهی ما ترانهی بیهودهگی نیست چرا که عشق حرفی بیهوده نیست حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید به خاطر فردای ما اگر بر ماش منتی ست چرا که عشق خود فرداست خود همیشه است احمد_شاملو
یک بوسه بس است از لب سوزان تو ما را تا آب کند این دل یخ بسته ی ما را من سردم و سردم، تو شرر باش و بسوزان من دردم و دردم ، تو دوا باش خدا را از دیده برآنم همه را جز تو برانم پاکیزه کنم پیش رُخت آینه ها را گر دیر و اگر زود ، خوشا عشق که آمد آمد که کند شاد و دهد شور فضا را می خواهمت آن قَدْر که اندازه ندانم پیش دو جهان عرضه توان کرد کجا را سیمبن بهبهانی