درد دل با سنگدل گفتن چه سود باد سردی میدمم در آهنت گفتم از جورت بریزم خون خویش گفت خون خویشتن در گردنت گفتم آتش درزنم آفاق را گفت سعدی درنگیرد با منت
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه دورها آوایی است که مرا میخواند.
ای سهی قامت گلبوی صنوبر بر ما سایهٔ سرو قدت دور مباد از سر ما هیچ نقاش چو رخسار تو صورت ننگاشت آفرین بر قلم صنعت صورتگر ما روی تو اختر سعد است و مرا از طالع روی آن نیست که تابنده شود اختر ما جرعهای زان لب شیرین به لب ما نرسید تا لبالب نشد از خون جگر ساغر ما خود همین نام تمامم که پس از من نامی ننویسند به جز نام تو در دفتر ما زیور مدّعیان گر به مثل سیم و زر است لؤلؤ نظم خوشاب است زر و زیور ما مدتی بر سر کویت بنشست ابن حسام که نگفتی به چه باب است فلان بر در ما ابن حسام خوسفی
شعر زیبای آرزو از محمد حسن بارق شفیعی شامگاهانِ بــهار بازتابِ افق مغربِ شــهر ز رواقِ درِ آرامگــه ی پیرِ هرات بــه شبستانِ شــهیدان تابید. ماهتاب از افقِ مشرق شــهر قد بر افراشت بــه اندازِ عروسانِ جوان دامنِ سرخِ حریر نرم و آهستــه بیفشاند بــه امواج طلایی نسیم سوده ی زر بــه سرِ قبر شــهیدان پاشید. کاش این نور فراتربت من می تابید. از دلِ دره بــه آهنگِ نوازشگرِ جان همچو پیغام سروش آمد آهستــه بــه گوش: نالــه ی سحرگری از نی چوپانِ جوان کاش این نی بــه مزارِ دل من می نالید!
دل من دیر زمانیست که میپندارد؛ دوستی نیز گلی است مثل نیلوفر و یاس، ساقه تُرد ظریفی دارد… بیگمان سنگ دل است آن که روا میدارد جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد… فریدون مشیری
آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی؟ پاسی از شب که گذشته است چرا بیداری؟ آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته ای؟ دلت از غصه سیاه است چرا سوخته ای؟ تو که تصویر گر قصه ی فردا بودی... تو که آبی تر از آن آبی دریا بودی... آدمک رنگ خودت را به کجا باخته ای؟ کاخ امید خودت را تو کجا ساخته ای؟ آخرین بار که بر مزرعه من باریدم... روی دستان تو من شاپرکی را دیدم... تو چرا خشک شدی، او چرا تنها رفت؟ من که یک سال نبودم،چه کسی از ما رفت؟ این سکوتت که مرا کشت صدایی تر کن... این منم آبی باران،تو مرا باور کن... باور از خویش ندارم که چنین می بارم... بگذر از این تن فرسوده کز آن بیزارم... نه دگر بارش تو قلب مرا سودی هست... نه برای تب من فرصت بهبودی هست... آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود... دلش انگار به حال دل من سوخته بود... شاپرک رفت،دلی مرد،عزا بر پا شد... رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد... آری این بود تمام من و این بیداری... جان باران چه شده از چه پریشان حالی؟ برو که آدمکی منتظر باران است... او که با شاپرک قصه ی ما خندان است... من و این مزرعه هم باز خدایی داریم ..