گاهی در فرا سوی این لحظات از خود میپرسم، با خود چه کردی که همچون باران میباری.. همچون باد گریزانی.. و همچون تاریکی در هراسی حتی چشمانت را در کلبه ی وجودش نیافتی تو خود، او بودی و او تو نبود چه بد کردیم به خود هر چیز زمانی دارد نفس هم که باشی دیر برسی من رفته ام
عاشقت هستم تا در بدنم جان دارم و کنار تو مگر نقطه ی پایان دارم ؟ تا که عطر نفست مزرعه را پر کرده چه نیازی به گل قمصر کاشان دارم ؟ مثل یک رود که خسته است از آرامش خود سمت دریای پریشان تو جریان دارم تا که لرزید دلم، اشک شدم یک دفعه من به باران پس از زلزله ایمان دارم
بیا دیوانگی را عاشقانه ناز کن ليلا بیا زنجیر را از پای مجنون باز کن ليلا بزن دل را به دریا تا که ماهی ها به رقص آیند برقص و عشق خود را با جنون ابراز کن ليلا برایت یک خراسان شعر را فریاد خواهم کرد به تارم جان بده ، بی تابی ات را ساز کن ليلا شکسته بالهایت را به روی آسمان وا کن و در چشمان آبی خدا پرواز کن ليلا غزل مبهوت می ماند ، نگاهت سحر موزون است بیا ليلا ، بیا ، افسانه را آغاز کن ليلا
"تکیه بر قایق تو تا ته طوفان رفتم" غرق عشقت شدم و بی سر و سامان رفتم چشم های تو که فانوس شب تارم بود، بسته شد روی نگاه من و بی جان رفتم باد حتی گره روسریم را نگشود! غم تنهایی و.... ار دست چه آسان رفتم رکعتی عشق نخواندی و دلم را بردی پا برهنه به در خانه ی شیطان رفتم گریه ی پنجره ها را چه کسی باور کرد؟ تا کجا ساده دلی! زار و پشیمان رفتم
دوست دارم که شبی باتو فراری بشوم منه سرمازده،از عشق بهاری بشوم دوست دارم که شبی باتو روم سوی شمال چه شود گر بشود ممکنم این حس محال دوست دارم که تو باشی و منو یک دریا من در آغوش تو و هردو در آغوش خدا روی شنها بنویسیم جهان یعنی عشق هرچه دارد ز خدا نام و نشان یعنی عشق جای محضر برویم هردو به پیش حافظ جای آن حاج فلان ابن فلانه واعظ جای مهرم زتو من مهرو وفا میخواهم شیش دانگ از سند قلب تورا میخواهم
گفتم که نرو تلخ شود روز شبانم گفتی بروم چونکه تمام است توانم گفتم که دلم پس تو از غصه بمیرد گفتی دگری جای مرا زود بگیرد گفتم به خدا پس تو ای عشق بمیرم گفتی که دگر ما نشود با تو ضمیرم گفتم بروی در دل شب ماه ندارم گفتی که به جز هجر و سفر راه ندارم گفتم که نرو حال دلم سخت خراب است گفتی که تنها چارهٔ درد تو شراب است گفتم که نگارم شده لبریز قرارم گفتی که خطابم نکنی باز نگارم ! گفتم که بمیرم به خدا زاتش این تب گفتی که بسوز و به شکایت نگشا لب من گفتم و تو گفتی رفتی ز کنارم من بی تو به دنیا به خدا میل ندارم
وقت خواب آمد عزیز ِمهربانم، شب بخیر خسته ای، باید بخوابی هم زبانم، شب بخیر شب شد و ماه آمده تا دلربایی ها کند نوبت ماه است ای ماه ِجهانم، شب بخیر صبح فردا چهچه مست تو را خواهم شنید ای خرامان مرغک ِ آواز خوانم، شب بخیر چشمهایت را ببند و دست در دستم گذار تا برایت قصّه ای زیبا بخوانم، شب بخیر قصّه ی فردا و فرداهای روشن نازنین دلبر زیبای من، آرام ِجانم، شب بخیر خوب یا بد دفتر امروز خود را بسته ای فکر فردای قشنگت باش جانم، شب بخیر
اجازه هست کـه اسم تـرا صدا بـزنم به عشق قبلی یک مرد پشت پا بـزنم اجازه هست که عاشق شوم، که روحم را میـان دست عـرق کـرده تـو تـا بـزنم دوباره بچـه شـوم بی بهانه گـریه کنم دوباره سنگ بـه جمع پـرنده ها بـزنم دوبـاره کنج اتـاقـم نشـسته شعـر شـوم و یا نه! یک تـلفن به خود شما بـزنم نشسته ای و لباس عروسیت خیس است هنـوز منتـظری تا کـه زنگ را بـزنم برای تـو کـه در آغاز زنـدگی هستی چگونـه حـرف ز پایـان ماجـرا بـزنم؟! دوبـاره آمده ای تـا کـه عاشقـت باشـم و مـن اجازه نـدارم عـزیز جا بـزنم!” ― سید مهدی موسوی, فرشته ها خودکشی کردند
در حسرت آغوش ” تو ” هستم بغلم کن از عطر بر و روی ” تـو” مستم بغلم کن گیرم که دلم لایق این بزم نبوده بیخود که دلم را نشکستم بغلـم کن کی گفته قراره که دور از ” تـو ” بمونم مـن با احدی عهد نبستم بغلم کن آرومتر از خواب کنار” تو”نشستم هم سایه و هم سایه پرستم بغلم کن بغلـم کن …. بغلـم کن … بغلـم کن با سنگ زدی تـا بپرم از سر کویت من بال نداشتم، نپریدم …بغلـم کن عمری پراز حسرت دیدار “تو”بودم حـالا که سر آغاز ” تـو” هستم بغلم کن
بی تو در خلوت شب ،شب همه شب بیدارم آه ای خفته که من چشم به راهت دارم خانه ام ابری و چشمان تو همچون خورشید چه کنم دست خودم نیست اگر می بارم جان من هدیه ناچیزی تقدیم شما گرچه در شان شما نیست همین را دارم من که تا عشق تو باقیست زمین گیر توام لا اقل لطف کن از روی زمین بردارم