مـن هـزاراڹ نذرکـردم ما شویم دست در دست هم و هم پا شویم مڹ هـزاراڹ نذرکـردم تا کـه ما بهتـرین عشـاق ایـن دنیـا شویم مـن هـزاراڹ نذر کـردم ڪہ نشد زندگے مے خواست ما تنهـا شویم
انـقـضـــاے بـــودنـــت بـــہ پـایـــان رسـیـــدہ دیــگــــر بـــہ تـــو فــڪـر نـمــیـڪـنـــم گنــاہ اسـت چشــم داشتـن بــہ مــال غــریــبــہ
دوش با من گفت پنهان كارداني تيزهوش****وز شما پنهان نشايد كرد سر ميفروش گفت آسان گير بر خود كارها كز روي طبع****سخت ميگردد جهان بر مردمان سخت كوش وان گهم درداد جامي كز فروغش بر فلك****زهره در رقص آمد و بربط زنان ميگفت نوش با دل خونين لب خندان بياور همچو جام****ني گرت زخمي رسد آيي چو چنگ اندر خروش تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي****گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش گوش كن پند اي پسر وز بهر دنيا غم مخور****گفتمت چون در حديثي گر تواني داشت هوش در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد****زان كه آنجا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش بر بساط نكته دانان خودفروشي شرط نيست****يا سخن دانسته گو اي مرد عاقل يا خموش ساقيا ميده كه رنديهاي حافظ فهم كرد****آصف صاحب قران جرم بخش عيب پوش *حافظ*
ببرد از من قرار و طاقت و هوش بت سنگین دل سیمین بناگوش نگاری چابکی شنگی کلهدار ظریفی مه وشی ترکی قباپوش ز تاب آتش سودای عشقش به سان دیگ دایم میزنم جوش چو پیراهن شوم آسوده خاطر گرش همچون قبا گیرم در آغوش اگر پوسیده گردد استخوانم نگردد مهرت از جانم فراموش دل و دینم دل و دینم ببردهست بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش دوای تو دوای توست حافظ لب نوشش لب نوشش لب نوش حافظ
چه دردی است در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن برای هر لبی شعری سرودن ولی لبهای خود همواره بستن به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولی در بطن خود غوغا نشستن به غربت دوستان بر خاک سپردن ولی بر دل امید خانه بستن به من هر دم نوای دل زند بانگ چه خوش باشد از این غمخانه رستن_
نمی دونی تو این روزا چقدر از زندگی سیرم دارم می میرم از اینکه تو رفتی و نمی میرم نمی دونی تو این روزا چقدر یاد تو می افتم ته دنیام نزدیکه نگاه کن کی بهت گفتم کجا باید برم بی تو، تویی که قدّ ِ دنیامی که هر جایی رو می بینم نبینم پیش چشمامی برم هر جای این دنیا شبم با بغض دمسازه آخه هر جا یه چیزی هست منُ یاد تو بندازه نمی دونم تو این برزخ کی از این درد می میرم نمی دونم چرا یک شب فراموشی نمی گیرم منُ اینجا بکُش وقتی قراره تازه رویا شی اگه تا آخر دنیا قراره تو دلم باشی….
کجایی ای رفیق نیمه راهم که من در چاه شبهای سیاهم نمی بخشد کسی جز غم پناهم نه تنها از تو نالم کز خدا هم
باید كسی باشد شبی ماتم بگیرد وقتی نبودم صورتش را غم بگیرد باید كسی باشد كه عكس خنده ام را در لابه لای گریه اش محكم بگیرد چشمش به هر كوچه خیابانی بیافتد باران تنهاتر شدن، نَم نَم… بگیرد ی شهر را با خاطراتش در نَوَردَد آینده اش را سایه ای مبهم بگیرد از گریههای او خدا قلبش بلرزد از گریههای او نفسهایم بگیرد من! جای خالی باشم و او هم برایم هر پنج شنبه شاخه ای مریم بگیرد
نفرین به عشق و عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو به ساده بودن منو به اون دل سیاه تو
به ره او چه غم آن را که ز جان میگذرد که ز جان در ره آن جان جهان میگذرد از مقیم حرم کعبه نباشد کمتر آنکه گاهی ز در دیر مغان میگذرد نه ز هجران تو غمگین نه ز وصلت شادم که بد و نیک جهان گذران میگذرد دل بیچاره از آن بیخبر است ار گاهی شکوه از جور تو ما را به زبان میگذرد آه پیران کهن میگذرد از افلاک هر کجا جلوه آن تازه جوان میگذرد چون ننالم که مرا گریه کنان میبیند به ره خویش و ز من خندهزنان میگذرد