من سنگ شوره زارم وگويا زمانه ای اينجا کشانده است مرا رودخانه ای يا شايد آن پرستوی پيرم که عشق او نگذاشت دست و پابکند آشيانه ای ياتاک بی بری که برای شکفتگی ناچار جز بهار ندارد بهانه ای يا تخته پاره ای که گرفتار موجم و هرگز مرا قبول نکرده کرانه ای ¤¤¤ تنهايی من از خود تنهايی ام پر است در بی نشانی است که دارم نشانه ای چيزی نمانده است که ديوانه ام کند؛ ترس مترسکانه ام از موريانه ای اينجا کسی صدای مرا پس نمی دهد پای کدام کوه بخوانم ترانه ای....؟
اﻣﺸﺐ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺭﻧﮓ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﻢ ﺳﺎﺣﻞ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺩﻟﺶ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﻮﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻭ ﻣﻦ ﻫﺎ ﺷﻮﯾﻢ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﺩﻝ ِ ﺗﻨﮓ ﺷﻤﺎ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﻣﺸﮑﯽ ﻭ ﻭﺭﻕ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﮎ ﺑﻮﺩ ﻧﻘﺶ ﺩﻭﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﯽ ﻫﻮﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﻭ ﺷﮑﺴﺘﻢ ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺗﺮ ﺷﺪﻡ ﺁﺷﻮﺏ ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ ﻣﺮﺍ ﺑﯽ ﺻﺪﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻫﺎﯼ ﯾﺦ ﺯﺩﻩ ﺍﻡ ﺩﺭ ﮔﻠﻮ ﺷﮑﺴﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻨﺎﯼ ﺳﺮﮐﺶ ِ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﭘﺎگرفت
اشک ها کلماتی هستند که به زبان آوردن آن ها بسیار سخت است... گریه هـــر کــــــــــــس به این معنا نیست که او ضعــــیف اســـت، به این معــــناست کـــه او یک قلـــب دارد...
ای بهار ای بهار ای بهار تو پرندهات رها بنفشهات به بار میوزی پر از ترانه میرسی پر از نگار هرکجا رهگذار تست شاخههای ارغوان شکوفه ریز خوشه اقاقیا ستاره بار بیدمشک زرفشان لشکر ترا طلایه دار بوی نرگسی که میکنی نثار برگ تازهای که میدهی به شاخسار چهره تو در فضای کوچه باغ شعر دلنشین روزگار آفرین آفریدگار ای طلوع تو در میان جنگل برهنه چون طلوع سرخ عشق چون طلوع سرخ عشق پشت شاخه کبود انتظار ای بهار ای همیشه خاطرات عزیز! عاقبت کجا؟ کدام دل؟ کدام دست؟ آشتی دهد من و ترا؟ تو به هر کرانه گرم رستخیز من خزان جاودانه پشت میز یک جهان ترانهام شکسته در گلو شعر بیجوانهام نشسته روبرو پشت این دریچههای بسته میزنم هوار ای بهار ای بهار ای بهار * فریدون مشیری*
دِلَم گِرِفتِه... تُو بَایَد کِنَارِ مَن بَاشِی دِلَم عَجِیب هَوَس کَردِه یَارِ مَن بَاشِی چِقَدر جَای تُو خَالِیست دَر حَوِالِیِ مَن قَرار بُود هَمِیشِه قَرَارِ مَن بَاشِی قَرَار بُود بِتَابِی بِه دَشتِ زِندِگِی اَم وَ مَاهِ رُوشَنِ شَب هَایِ تَارِ مَن بَاشِی پُر اَز سُکُوتِ زِمِستَانِ حَسرَتَم... بَایَد بِیَایِی اَز دِلِ سَرمَا... بَهَارِ مَن بَاشِی دِلَم بَرَای تُو تَنگ اَست... بِی قَرَارِ تُواَم دِلَم گِرِفتِه... تُو بَایَد کِنَارِ مَن
حرمت چشم ترم آهسته آهسته شکست قدر دل را دلبرم آهسته آهسته شکست بس که از دست زمانه تازیانه خورده ام در دل شب پیکرم آهسته آهسته شکست آرزوها داشتم تا در هوایت پر زنم از قضا بال و پرم آهسته آهسته شکست راه را کج رفته بودم سالیانی بی بلد عاقبت دیدم سرم آهسته آهسته شکست...
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم نه درودی ، نه پیامی ، نه نشانی ره خود گیرم و ره بر تو گشایم زآنکه دیگر تو نه آنی ، تو نه آنی...
هاتفی از گوشه میخانه دوش گفت ببخشند گنه می بنوش لطف الهی بکند کار خویش مژده رحمت برساند سروش این خرد خام به میخانه بر تا می لعل آوردش خون به جوش گر چه وصالش نه به کوشش دهند هر قدر ای دل که توانی بکوش لطف خدا بیشتر از جرم ماست نکته سربسته چه دانی خموش گوش من و حلقه گیسوی یار روی من و خاک در می فروش رندی حافظ نه گناهیست صعب با کرم پادشه عیب پوش داور دین شاه شجاع آن که کرد روح قدس حلقه امرش به گوش ای ملک العرش مرادش بده و از خطر چشم بدش دار گوش حافظ