و بعد از تو دلم از عطش عشق طغیان کرد گاه از دو روزنهی رخسارم گاه در نگاهی پوچ در تاریکی شبهایم گاه در بازدمی اندوهناک که با زحمت از قفس آزاد شده و پایانش خدا را شکر میگویند و گاه در وجودم که به هیچ پایانی نمیرسید مگر: تنهایی، تنهایی، تنهایی
دورکعت گریه برای خاطره هایم یک قنوت سکوت برای یادت دوسجده بی قراری برای عشق بر باد رفته یک تشهد برای مرگ دلم
این که یه نفرو دوست نداشته باشی کاملا عادیه اما این که یه نفرو دیگه دوست نداشته باشی یه انقلاب درونیه !
یک غریبه هیچ وقت نمیتواند اینقدر نزدبک حریم شما شود که زخم کاری بزند هر زخمی خورده ایم از آشنا و رفیق بوده...
ای صبح نودمیده! بناگوش کیستی؟ وی چشمه حیات لب نوش کیستی؟ از جلوهٔ تو سینه چو گل چاک شد مرا ای خرمن شکوفه! بر و دوش کیستی؟ همچون هلال بهر تو آغوش من تهی است ای کوکب امید در آغوش کیستی؟ مهر منیر را نبود جامهٔ سیاه ای آفتاب حسن سیه پوش کیستی؟ امشب کمند زلف ترا تاب دیگری است ای فتنه در کمین دل و هوش کیستی؟ ما لاله سان ز داغ تو نوشیم خون دل تو همچو گل حریف قدح نوش کیستی؟ ای عندلیب گلشن شعر و ادب رهی نالان بیاد غنچه خاموش کیستی؟ رهی معیری
منم از جان خود بیزار بیزار اگر باشد تو را از بنده آزار مرا خود جان و دل بهر تو باید که قربان تو باشد ای نکوکار ز آزار دلت گر چه نگویی درون جان من پیداست آثار بهار از من بگردد چون ندانم چو در دل جای گلشن پر شود خار گناهم پیش لطفت سجده آرد که ای مسجود جان زنهار زنهار گنه را لطف تو گوید که تا کی گنه گوید بدو کاین بار این بار تن و جانی که خاک تو نباشد تن او سله باشد جان او مار تو خورشیدی و مرغ روز خواهی چو مرغ شب بیاید نبودش بار چو برگیری تو رسم شب ز عالم چه پرها برکند مرغ شب ای یار به حق آن که لطف تو جهانست که آن جا گم شود این چرخ دوار به چشم جان چه دریا و چه صحرا در آن عالم چه اقرار و چه انکار به تنگی درفتد هرک از تو ماند فروکن دست و او را زود بردار به قصد از شمس تبریزی نگردم چگونه زهر نوشد مرد هشیار *مولانا*
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد بسوختیم در این آرزوی خام و نشد به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد پیام داد که خواهم نشست با رندان بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد رواست در بر اگر میتپد کبوتر دل که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد به کوی عشق منه بیدلیل راه قدم که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد فغان که در طلب گنج نامه مقصود شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد
وقت جان کندن من بود، نمیدانستم تيغ بر گردن من بود، نمیدانستم گفتم از سوزش عشق است، اگر مي ميرم خنجري در تن من بود، نمیدانستم ساقیام قاتل من بود، نمیفهمیدم ميکده مدفن من بود، نمیدانستم آنچه در حجم پر از درد گلويم پژمرد آخرين شيون من بود، نمیدانستم تا نمردم، بگذاريد که فرياد کنم دوست هم دشمن من بود، نمیدانستم از همان خنده که معناي عطوفت میداد نيتش کشتن من بود، نمیدانستم آنچه من بارقة عاطفه پنداشتمش آتش خرمن من بود، نمیدانستم لحظة وصل من و دوست، خدا میداند وقت جان کندن من بود، نمیدانستم